ویرگول
ورودثبت نام
لیلا مهدوی
لیلا مهدویدر مسیر داستان و رمان، نویسنده رمان نشان حسن
لیلا مهدوی
لیلا مهدوی
خواندن ۲ دقیقه·۳ سال پیش

شاید داستانک


زمان دانشجویی،یک بار آمدم بهش بگویم این کارها یعنی پارادوکس شخصیتی!

بعد زبانم را گاز گرفتم و حرفم را قورت دادم اما رفتارهایش چندگانه بود! و همه را در لوای جانماز آب‌کشیدن‌هایش پنهان کرده بود.

نمی‌خواهم بگویم حسود بود! ولی رفتارش فصل مشترک عجیبی با حسادت داشت. کلا آسوده نبود که سرش به کار خودش باشد. می‌فهمید باید تلاش کند اما حالش را نداشت در عوض ژست گرفتنش عالی بود! اخم به وسط پیشانی می‌انداخت و یک دفعه یک حرف قلنبه سلمبه حواله مخاطب می‌کرد که طرف فکش خشک شود. خوب هر کسی هم جای آن مادر مرده بود اول بسم‌الله کم می‌آورد. دو سه بار که می رفتند و می‌آمدند و می‌فهمید ایشان چیزی در شنطه ندارد ول می‌کرد می‌رفت.

عادت داشت در تمام مناسبت‌های فرهنگی خودی نشان دهد ولی جشنواره فجر که می‌شد خودش را می‌کشت. نان‌استاپ و با رو زدن به این و آن همه فیلم‌ها را می دید و بعد با فراستی همذات پنداری می‌کرد در نقد! ولی خوب خیلی وقت‌ها گندش درمی‌آمد چون پارادوکس شخصیتی داشت.

از طرفی به یک چیز عمیق نمی‌شد. راضی نبود؛ بسنده نمی‌کرد. همه چیز را با هم می‌خواست. برای همین بود که به هیچ چیز نمی‌رسید.

می دانید! حرف‌های سیاسی‌اش را بر اساس خوشامد این و آن تغییر می‌داد بعد یک بند چشم غره می‌رفت که غیبت نکنید!

با همه این احوال من را خوب بلد بود. نوشته‌هایم را می‌خواند. همیشه هم می‌گفت حرفه‌ای نیست من باشم این‌ها را نمی‌نویسم ولی از دستش در می‌رفت و گاهی با آن روی‌سکه وجودش می‌گفت: کاش من هم بنویسم!

سری آخر گفت ننویس! این کار را ننویس! شان خودت را پایین نیاور

من نوشتم و او رشته دوستی را پاره کرد! اولش نمی‌دانستم چرا! فکر می‌کردم برای نوشتن من است و دلش سوخته که شاید مثلا من درخور و شایسته ننوشتم اما دلیل دیگری داشت!

همان دلیلی که باعث شد منی که با خوب و بدش به او وابسته شده بودم یک روز جلوی آینه بایستم و به خودم نگاه کنم و قید دوستیمان را بزنم!

منی که قید کسی را زدن، بلد نبودم


پارادوکس
۵
۰
لیلا مهدوی
لیلا مهدوی
در مسیر داستان و رمان، نویسنده رمان نشان حسن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید