میخواهمهیچ چیز نگویم! میخواهم سکوت کنمتا صداهای مبهم و کشیده پیچیده در مغزم را آرام کنم اما صداها بر هم سوار میشوند ودر پژواک تمامشان یک «نمیدانم»واضح اما تو در تو شنیده میشود!
یک چیزی شبیه ساعت بزرگ میدان شهر که دنگ دنگش در بوق ماشینها گم میشود! و صدای شیون دور یک زن که مثل فعل حالاستمراری کش میآید.
صدا ها در سرم فریاد میزنند و چشمهام را که میبندم سایه بدقواره و دیلاقی روی تمام فکرهایم افتاده.
پارادوکس عجیبی را تجربه میکنم!
در میدانی که میگویند وسط ندارد، ما درست در نقطه مرکزش ایستادهایم. وسط معرکه سکوتی استخوان قورت داده و تحیر زده!