ویرگول
ورودثبت نام
Leo
Leoزمان مثل یه رودخونه ست.. تو نمیتونی همون آب رو دو بار لمس کنی، چون اون با جریان رفته و هرگز بر نمیگرده. از هر لحظه زندگیت لذت ببر... شقایق 'Leo رمان نویس شاعر ترانه سرا
Leo
Leo
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

رمان لیگ برندگان جلد اول پارت 1

نام رمان:لیگ برندگان

نام نویسنده :شقایق شریفی ( Leo)

ژانر :رقابتی، هیجانی، اجتماعی، طنز

پارت اول

به نام خداوند هرچه

هست و نیست

از قلم: شقایق شریفی (Leo)

همه تو رقابتن!

یکی با سایه اش یکی با گذشته اش

یکی با صدای تو سرش که نمیذاره بخوابه

دنیا یه پیست بی پایانه

و خط پایانش هر روز جا به جا میشه

هرکی زودتر میدوه، زودتر میفهمه

این دنیا جای برنده نداره نام خداوند هرچه

فقط تماشاچی ها عوض میشن

و ما هنوز نفس نفس میزنیم

انگار رسیدن خودش یه نجاته

_دیانـا زلیل نشی دختر پاشولنگه ظهره تو هنوز کپتو گذاشتـی؟!

با چشمای بسته صورتمو از رو

بالش بلند کردم و بدون کنار زدن

موهام با یه فوت بالاشون

فرستادم تا بتونم صحبت کنم

_ماماان جان من ولم کن بزار یکم

بخوابم دیشب تا صبح بیدار بودمم

و با خمیازه دوباره سرمو گذاشتم

روبالش

_مگـهه با توو نیستمـم مــن

یا خدا این چی بود؟!!!

تا اومدم بفهمم کی کنار گوشم

عربده زد یه لنگم رفت رو هوا!!

مثل روانی هاسرمو با شتاب از رو

بالشی که لحظه به لحظه ازش

دورتر میشدم بلند کردم و با

چشمای گرد به پام که عینهو کِش

تَنبون توسط دستای پُرِ چربی و

زورِ مامان کشیده میشد زل زدم!! چرا تا حالا به دستای ورزشکاری مامان دقت نکرده بودم؟!

_بانـوو چیکار میکنـی؟؟!

مامان با صورتی که حالا شبیه هایدِ تو فیلم وِنزدِی شده بوددندون قروچه ای کرد و با بی اعتنایی لنگه پامو کشید!

یـااا خــدا!!

وَحشَت زده چَنگامو تو رختخوابم

فرو کردم وداد زدم

_ولمم کنـن، اوی اوی الان شلوارم در میـاد شرفم میره بانو ولم کنـن

وقتی دیدم هرچی جیغ و داد کنم

و خودمو به تشک بچسبونم فایده

ایی نداره و انگار زَنبور دَمِ گوشش

وِز وِز میکنه دیگه تقلایی

نکردم و نالیدم

_گُه خوردم بانـو، ولم کن خودم پا

میشم نوکریتو میکنم

مامان از حَرکت ایستاد.

با چشمایی که از نظرم هنوزم

مثل هاید بود چشم غره ایی بهم

رفت و پامو ول کرد که شت خورد زمین!، با درد پامو تو دستم گرفتم و از رها شدنم نفس راحتی کشیدم همونطور که در رو میبندید با تهدید سرشو به عقب تکون داد

_به نفعته تا برمیگردم خونرو تمیز

کرده باشی

و رفتو درو کوبید به هم

اه مگه من کلفتم؟!

کِسِل بلند شدم صورتمو آب بزنم

تا خواب از سَرم بِپِره،با خمیازه از

اتاق بیرون رفتم و دمپایی

خِرسیای جلوی دره ورودی رو پام

کردم و به سمت دستشویی تو

حیاط پا تند کردم، باد پاییزی سرِ صبح با وزیدنش موهای تن رو از سرما سیخ میکرد. از خستگی چشمام خمار شده بود و با بدنِ شُل و خواب آلود قدم برمی داشتم اگه دست خودم بود رو سکوی فرش شده ی زیر درخت حیاط دراز می کشیدم

تو آینه ی آبی رنگِ دستشویی به چشمای مِشکیم که از کم خوابی قرمز شده بود خیره شدم و سرمو زیر شیرِ آب سرد گرفتم

برگشتم تو خونه و از آهنگای روسی تو گوشیم که خیلی هاشونو با زیر و رو کردن سایت ها پیدا کرده بودم یکی پر انرژیشو گرفتم و با پوف کلافه ایی از آشپز خونه شروع به تمیز کاری کردم

جارو بَرقی رو که جمع کردم صِدای

باز کردنِ در اومد

مامان با نفس نفس و دستای پر سبزی و گوجه و کلی چیز میز دیگه کفشاشو در آورد و اومد تو.

با دیدنِ خونه ی مثل دستِ گُل انگار کاخ باکینگ هام رو بهش تحویل دادن، چشماش برق زد و روسری سرشو در آورد و با صداش که موقع مهربونی نازک میشه صدام زد

_ دخترم کجایی؟ دستت درد نکنه خونه برق میزنه خسته نباشی

جلوی در اتاقم وایساده بودم بدنمون کشیدم که صدای تلق تولوق استُخونام در اومد و برای اینکه متوجه ام شه طلبکار جوابشو دادم

_بله دیگه هروقت من کُلفتی کنم

بانو زبونش نرم میشه!

_عه عه! دختر چرا دوروغ میگی؟!

من همیشه اینجوری باهات حرف

میزنم

اتفاقای صبح تو ذهنم تکرار شد و

نیشخندی زدم!

دوباره برگشتم تو اتاقم و پیراهن لَشِ پارچه ایی مشکی و قرمز راه راه با شلوار ورزشیم رو پوشیدم کلاه مشکیمو دستم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم، رو به مامان که رو زمینِ کنار اُپن نشسته بود و چیزایی که خریده بودو زیر و رو میکرد با خمیازه گفتم

_بانو من میرم پیش امیر خداحافظ

_دیگه ظهره بیا ناهار بخور بعد برو

دستی به شکمم کشیدم که صدای

قار و قورش بلند شد، حالا که من عجله دارم این شکم صاحب مرده هم دشمنم شده، از تو آشپز خونه یه بشقاب برنج کشیدم و خورشتو ریختم روش

نمکدونو از رو کابینت برداشتم و

رو کاشی خالی از فرش آشپز خونه

نشستم و شروع کردم به خوردن

_اوا! این چه طرز غذا خوردنه؟!

پاشو بیا رو فرش!

مامان ماهم وقت گیر آورده

دست به کمر جلو در آشپزخونه

وایساده سینی به دست غر غر

میکنه!

قاشق آخرو پُر کردم و گذاشتم

دهنم

_دیگه تموم شد.. سینی جدید

خریدی؟

همون طور که جوابم رو میداد

رفتم جلو در کفشامو از جا کفشی

بیرون کشیدم و مشغول پوشیدنش شدم

_ آره خوشگله نه؟ تو کی انقدر زود

غذاتو تموم کردی! سیر شدی؟!

_ممنون سیر شدم.. خدا حافظ

_خدا حافظ نری باز با امیر بد

دهنی کنین

چنگی به موهای کوتاه تا گردنم زدم و درحیاطو کوبیدم به هم. کبرا فضول میتونه تو کارای شخصیمون دخالت نکنه تا ماهم بد دهنی نکنیم

دره خونه ی امیرو کوبیدم که

صدای بلندی داد

خونمون تو یه کوچه بود

_کیه!؟

_منم خاله فاطمه، میشه به امیر

بگین بیاد دَمِ در؟

کمی طول کشید که در باز شد و

خاله فاطمه با خوش رویی

همیشگیش جوابمو داد

_سلام عزیزم بیا تو امیر خوابه ،بیا

یه چایی بهت بدم اونم بیدار

میشه

_سلام نه ممنون مزاحم نمیشم

_مزاحم چی دخترم! بیا تو

با اسرارش رفتم تو و نشستم که

رفت تو آشپز خونه و کمی بعد با

چایی برگشت

_دست درد نکنه من تازه نهار

خوردم نمیتونم چایی بخورم

_حالا من آوردم بیا یه لیوان

چایی رو که میتونی بخوری!

۳
۰
Leo
Leo
زمان مثل یه رودخونه ست.. تو نمیتونی همون آب رو دو بار لمس کنی، چون اون با جریان رفته و هرگز بر نمیگرده. از هر لحظه زندگیت لذت ببر... شقایق 'Leo رمان نویس شاعر ترانه سرا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید