ده

یکی از دوستانم در فیس بوکش چند وقت پیش نوشته بود -نقل به مضمون-: "خیلی سخته آخرین اولویت کسی باشی که اولین اولویت تو هست" این نوشته به اندازه کافی تلخ هست که نیازی به تجربه نداشته باشد؛ اما، امان از آن زمانی که تجربه‌اش میکنی. آن زمانی که میروی ته لیست کسی که لحظه‌هایت را برای دیدنش، شنیدنش، احساس کردنش و کلن بودنش می‌شماری. امان از آن بغض لعنتیِ همیشه فرو خورده، آن امید واهیِ حتمن کار دارد، حتمن وقت نکرده، حتمن خوابش برده، حتمن برایش کار فوری پیش آمده... امان از آن اشکهای بی‌امان شبانه با آن هق‌هق‌های فرو خورده. امان از آن دستی که مدام دلت را چنگ می‌زند و آن وزنه‌ای که قلبت تحملش می‌کند...

امان از این لحظه‌های خود خاسته‌ی بی‌تاب که دردِ خود خاسته بودنش به تمام دردهای دیگرش می‌چربد...