سیزده

هربار کتابی می‌خوانم یا فیلم و سریالی می‌بینم که هنرپیشه، نویسنده و یا خواننده و موزیسینی را نشان می‌دهد که برای کارش در حال تلاش کردن است و یا زندگی‌نامه‌طوری است که نشان می‌دهد از کجا به اینجای زندگی‌شان رسیده‌اند، آن آتش زیر خروارها فکر و خیال مانده‌ی ذهنم شروع به سوسو زدن می‌کند و گاهی گرمایش بدجوری می‌سوزاند. جالبی ماجرا اینجاست که ژانر مورد علاقه‌ام همین‌ها هستند یک‌جور مازوخیسم خاص دارم انگار، که البته نمی‌شود گفت مازوخیسم برای اینکه یادآور رویایم است و محرک برای تلاش کردن و البته هنوز نتوانسته قوی باشد...

هرچند امروز ته دلم یک غنج خاصی می‌رود چون وقت گذاشته‌ام و برای یک قسمتی از رویایی که دارم قدم برداشته‌ام... مسئله اصلی اینجاست که رویایی که دارم، فقط همین یکی نیست. شاید هم دلیلش این باشد که نعمت‌هایی که به من ارزانی شده کم نیست و برایتان شاید جالب باشد که همین الآن که داشتم اینجا می‌نوشتم متوجه این موضوع شدم :/

حس می‌کنم دارم به نقطه عطف موج سینوسیِ زندگی‌ام نزدیک می‌شوم...