یازده

وقتی از غمِ عالم حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

ایستاده بود کنار پنجره رو به درختان پارک و به سیگارش پک میزد. با هر پک درد گلویش خم به ابروهایش می‌آورد و ذهن آشفته‌اش را هاله‌ای از دود می‌پوشاند. دلش می‌خاست با یک نفر از برزخش بگوید. برزخ این روزها و هر روزش. برزخ بودن و نبودن‌ها. برزخ آمدن و نیامدن‌ها. برزخ ماندن و نماندن‌ها... و این برزخ زنده بودن یا نبودن... خیره به افق مانده بود... چند روزی بود که فقط سکوت کرده بود دیگر حتا در ذهنش هم خدایش را صدا نمی‌زد. تنها سرش را -خسته و آزرده- روی پایش گذاشته بود و اشک از گوشه‌ی چشمانش روان بود. دیگر اعتراضی نداشت. حرفی نداشت. تمام ذهنش پر بود از حرف و چراها و لبهایش بهم دوخته... گاهی حس بی‌ تکیه‌گاهی از بالاترین وجود شروع می‌شود و ذره ذره تو را فرا می‌گیرد و تنت یخ می‌کند و تو فقط منتظری تمام شود، تمام شوی... گاهی سکوتت سرشار از سکوت است، سرشار از انتظار، انتظارِ هیچ...