
می نویسم شاید لحظاتی بگردد جاری در شکاف دل این خاطره ها.
می نویسم شاید باد پاییز به یادت آید ، بی صدای خِش خِش.
می نویسم به یاد باران در دلِ تنگِ غروب و به یاد گلی از جنسِ حضور.
چشم را می بندم تا به تصویر کشم همه ی ثانیه ها را یک دَم.
ولی از همهمه ی باد و کلام خبری نیست میان گوشم.
در سکوتی تنها خویش را میبینم که در اندیشه ی مبهم هستم و نگاهت ناگاه خیره بر چشمم ماند و چنین شد که مرا ، در حلق نگاهت ، تو فرو بردی باز.