کاش چشمانم بارانی شود برایت کارون
کاش چشمانم ببارد برروی گونه هایت
ابرها بیرحمی پیشه گرفته اند
هیچکس حواسش به تو نیست
تن خشک و خسته ات را میخواهم به آغوش بکشم
تاول هایت را که میبینم دلم آتش میگیرد
تمام تنت کهیر زده و هیچکس درمانی برایت ندارد
عاقبت اینهمه دست و دلبازی این است؟
نه این انصاف نیست
همه ی عمرت به پای دیگران جاری بودی
و حالا تو ماندی و تو
رهایت نمیکنم
گرچه اشک هایم مرهمی برایت نخواهد بود
ولی باز هم میبارم