حرکت.
چند نفر با عجله و سرعت برانکارد را حرکت میدهند، علنا میدَوَند و همه را از سر راه کنار میزنند. میشناسمشان، همین دیروز بود که قرارداد ساعتی امضا کرده بودند و باهم ملاقات کوچکی داشتیم . اکنون لباس امداد به تن دارند و فریاد میزنند: راه رو باز کنید مریض اورژانسیه، پرستاررر.
آماده ام. احتمالا الان کسی فریاد بزند دکتر را خبر کنید و من باید با سرعت به سمت تخت بیمار حرکت کنم. بله. یکی از پرستاران مضطرب و با صدای لرزان، بی مخاطب داد میزند: دکتر را خبر کنیــد. حال باید چه کنم؟ یادم آمد. گوشی پزشکی را با عجله از جیب سمت راستم بیرون میآورم و بر روی گردنم میاندازم، به سمت تخت بیمار میروم. اهمیتی به ازدحام و تشویش موجود نمیدهم و طبق متن پیش میروم. گوشی پزشکی را بر روی سینهی بیمار میگذارم، درست با ژست یک پزشک کاربلد. ضربانش ضعیف است!! حالا باید ببینم چشمانش به نور، عکسالعملی نشان میدهند یا نه. انجام میدهم، واکنشی نمیدهد. عجب ماهر است، برای فرعی بودن حیف است.
عملیات سی پی ار را شروع میکنند، یادم نیست که در متن بود یا نه. علائم حیاتی ضعیف میشود، کسی داد میزند: باید ببریمش اتاق عمل، فوراا!
اینها همه در متن بود؟ همینطور ایستاده ام و نگاه میکنم. گیج شده ام، انگار همه چیز را از یاد برده ام. کسی به شانه ام میزند و میگوید: آقای دکتر باید برای عمل جراحی، فورا آماده بشید ، عجله کنید دکتر. عجله کنید، بیمار رو داریم از دست میدیم...
همینطور حرف میزند و من واقعا نمیدانم چه باید بکنم، یادم رفته. او الان چه گفت؟ آقای دکتر؟ متن آنها با من فرق داشت؟ دکتر کیست؟ منم؟ منم طبیعتا، ولی من الان باید چه کار کنم؟ اتاق عمل کجاست؟ مغزم بدون اینکه بسوزد، دارد خاکستر میشود. پاهایم شروع به دویدن میکنند، نمیدانم مرا کجا میبرند، همینجور میدوند، سرعتشان زیاد است. میترسم زمین بخورم ولی اختیاری ندارم که خودم را کنترل کنم. لحظه ای می ایستند، خودم را جلوی درب اتاق عمل میبینم، من اینجا چه میکنم، نکند واقعا باید جراحی را من انجام دهم؟ جراحیِ چه؟ این یک بیمار سرپایی بود و در حاشیه. دستانم جلو میروند و در را به سرعت باز میکنند. هیچ چیز در اختیار من نیست، شبیه عروسکی هستم که عروسک گردان مدام با من بازی میکند و من هیچ نمیدانم. خودم را در حال استرلیزه کردن دستانم میبینم، در آینه به خودم نگاه میکنم. این منم؟ میخواهم راز چشمانم را بخوانم که از جلوی آینه دور میشوم. دو پرستار کمکم میکنند که روپوش جراحی را تن کنم ، دستکش هارا دستم میکنند، اینها را هم میشناسم، روزی که قرارداد امضا میکردم این دونفر هم برای توضیحات تکمیلی آنجا بودند.
یکی از آنها میگوید: همه چیز برای شروع جراحی آمادست دکتر. تشکر میکنم. این صدای من بود که تشکر کرد؟ من که چیزی نگفتم. چه کسی تشکر کرد؟ بدنم به سمت بیمار کشیده میشود. به بیمار و دستگاه هایی که به او متصل است نگاه میکنم. همه چیز خیلی واقعی به نظر میرسد. بی اختیار میگویم: تیغ. تکنسین تیغ را دستم میدهد. من چه میکنم؟ از خودم میترسم. من که جراح نیستم، پس اینجا چه میکنم؟ خدایا من چه میکنم. دیگر چیزی نمیبینم، مطلقا مه میبینم ولی میشنوم. داده ها بر این است که جراحی در حال انجام است، حتی کسی دستمالی بر پیشانی ام میکشد و عرق پیشانی ام را میگیرد، تماما این هارا حس میکنم ولی هیچ چیزی را نمیبینم. انگار این من نیستم که تیغ بر دست گرفته و بدن این مرد را پاره پاره میکند. عروسک گردان بازی را ادامه میدهد، دارم میسوزم، تمام نمیشود. کسی پنبه ای درون گوش هایم فرو میکند، سکوت مطلق و مه. دارم غرق میشوم، نمیتوانم دست و پا بزنم ، اختیاری ندارم و چیزی حس نمیکنم. خودم را حس نمیکنم. یادم رفته، من همه چیز را یادم رفته. این من نیستم، من خودم را یادم رفته.
کات. همگی خسته نباشید.
چشمانم باز میشود و صدای بوق جیغ مانند دستگاه در سرم پخش میشود، بوق مرگ نیست، ممتد نیست، بوق حیات است. به دستانم نگاه میکنم، دستکش ها سراسر رنگ خون به خود گرفته اند. به بیمار نگاه میکنم، با وجود این همه دستگاه و لوله آرام است. انگار نه انگار در غیاب خودم اورا تکه تکه کرده ام و به هم دوخته ام. اورا دور میکنند، میخواهند از او به صورت ویژه مراقبت کنند. من چه؟ خسته ام. عروسک گردان چرا تیمارم نمیکند؟ همینطور رهایم کرد و رفت؟ با این دست خونی چه کنم؟
کسی بر شانه ام میزند و میگوید : نشنیدی کات دادم؟ یالله برو و استراحت کن عالی بودی پسر، عااالی. کسی در میانه راه خطاب به او میگوید: خسته نباشید کارگردان.
کارگردان؟ عروسک گردان؟ بازهم خودم را گم کرده ام. مه ها کجا رفته اند. من بیماری را زندگی بخشیدم و کات؟ در تضاد بین دروغ و حقیقت خودم را گم کرده ام. خودم را در کالبد جسمانی ام احساس میکنم اما اختیار مغزم بر عهده من نیست انگار. نمیدانم کدامیک حقیقت بود و کدامیک بازی.
کسی جلو می آید و قصد این میکند که با من دست دهد. دستانم خونیست! نمیبیند؟ توجهی نمیکند و دستم را فشار میدهد. صورتش را نگاه میکنم، جا میخورم. او چگونه ایستاده؟ چشمانش واکنشی نشان نداد، ضربانش کند بود ، تیغ بدنش را خراشید... پس چه شد؟ ایستاده و لبخند میزند. دستم را که رها میکند با حالتی مشمئز کننده میگوید: این خون های مصنوعی هم خوب کارو درمیارنا. و میخندد. میخندد... . و در آخر میگوید: استراحت کن آفیش طولانی روت اثر گذاشته، ودور میشود.
رد میشوم ،آینه ای پیدا میکنم و خودم را نگاه میکنم، چشمانم را نگاه میکنم. او که در آینه است من هستم؟
آرام از درب اتاق عمل بیرون میروم و از کسی آدرس خروجی بیمارستان را میپرسم. تعجب میکند. به راهم ادامه میدهم تا به تابلویی میرسم. رویش نوشته : شهرک سینمایی ، بخش غربی ، بخش اداری ... با چند فلش راهنمای نامعلوم.
در یک بازی نابرابر گیر افتاده ام و نمیدانم کدام حقیقت است.
واقعیت چیز دیگری نشان میدهد
اما، شاید گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است.
