ای کاش هیچ بودم.
کاش قلبی نبود، دردی نبود، زجری نبود، وجودی نبود... .
کاش من، من نبودم.
ای کاش روزگار فقط یک چرخش بی معنی بود که محوریت آن خورشید بود و دیگر هیچ.
میشود به خورشید رفت؟
کاش در خورشید حل میشدم و میمردم و هیچ میشدم.
کاش ذره ای هوا بودم. میچرخیدم و رها میشدم و بعد، هیچ میشدم.
کاش دانه ای بی ثمر بودم. خاک میخوردم و آب میدیدم و بعد هیچ میشدم.
کاش برگ زرد درختی بودم. جدا میشدم و میرقصیدم و باز هم هیچ میشدم.
کاش نقطه ای تاریک در پس روشنایی بودم که در چشم ها هیچ میشدم.
کاش من هیچ میشدم.
