دروازه ای آن سوی جهان که من را به من میرساند. نمیدانم تعریف سالمی است یا خیر اما؛ لمس یک تن سوز زده از سرما چندان لذتی ندارد. شاید کمی حرف، دلش را نرم و تنش را گرم کند. نمیدانم.
برای سرمای تن او نطق میکنم یا گرمای تن خودم؟ بازهم نمیدانم.
از نگاهش بگویم، انگار میسوزاند و بعد در یخ، رهایت میکند. سرد و سوزان است.
قصد دارم دستی به سویش ببرم که نمیدانم برای رهایی است یا بند. در اختیار من نیست، که دستم پیش میرود و تنی شیشه ای را لمس میکند. دستم میسوزد، سرد است، خیلی سرد...
دستانم به طلب دستانش پیش میروند و او انگار بی میل نیست که دستم را رد نمیکند. جهانی شیشه ای اما حائلی میان من و اوست. دستانمان در انتهای راه، درست وقتی که چیزی به وصال نمانده متوقف میشوند. یک مرز، یک مانع یا شاید یک خیال...
قلبش را چه؟ میتوانم لمس کنم؟ یا بازهم در رویای مرز بندی شدهی جهان پیش رویم غرق میشوم؟ هرچه میکنم نمیتوانم راز قلبش را بخوانم. هرچه میکنم دستم پس زده میشود. چه باید کرد؟ رفت؟ کجا؟ واضحا این را میدانم که خیال رفتن ندارم.
به چشمان سرما زده اش خیره میشوم،سرمای کوهستان را میمانند. کاش چشمانش ،فقط کمی میخندید، فقط ذره ای و لحظه ای تا بدانم خیال من برای اون به تلخی زهر نمیماند . در نگاهم تمنایی برای نقشه راهی است که من را به او و من را به من برساند. اما چه کنم که واکنشگر است.
انگار از غم چشمانم، چشمانش غم میگیرند و برقی پیدا میکنند. درست میبینم؟چشمانش میبارد؟ صاعقه اینبار قبل از من اورا هدف گرفته؟ چطور میشود؟
چشمانم میبارد و اشکم قلبم را در چنگ میگیرد. دستش را به سمت قلبش میبرد، دستم را به سمت قلبم میبرم. گرم است، لمس دستانش را حس میکنم، قلبم میسوزد. گرم است، خیلی گرم...
حائل خیال شکسته شده و قلب ها در آغوش فرو رفته اند. به خود رسیده ام، در چه فراقی بودم و چه فراغتی یافته ام. دروازه باز شده و طلب آغوش آن که هستم را دارم. حائلی در قلبم حس نمیکنم، شاید همین کافیست. شاید مدارا با دل همان فراغ است. شاید باید برای رها شدن در جستجوی دل بود.
شاید باید از خود پرسید:
قلبم در کدامین خیال جامانده و پیدایش نمیکنم؟
پ.ن: شاید این نوشته، خود نیز یک خیال گُنگ باشد.
