جدیدا این شکلیام که همش از خودم میپرسم، چجوری داره میگذره؟ هنوز دیروز رو هضم نکردم چرا امروز شد؟ و توی همین افکار ناگهان فردا میشه.
از لحاظ مادی بخوام بگم اوکیه، کارا پیش میره. در واقع جوری که چیده شده پیش میره، ولی معنوی...
مادی معنویش کردم که خودم بتونم تفکیکش کنم.
معنوی...
نمیدونم، انگار پیش نمیره. تا میام از پس یه روز پردردسر و دراماهاش بربیام میبینم وارد روز دیگه شدم و عواطف دیروز و امروز روی مغزم سنگینی میکنه.
یجوری میگذره که نه بده نه خوب .
انگار دارم با تمام قوا میدوم سمت روزی که قراره بمیرم، بدون هیچ دستاورد معنوی و عاطفی ای.
اگه توی این گیر و دار عاشق هم بشم بنظرم فرقی نمیکنه. اصلا شاید بحث عشق نباشه.
شاید دید من به دنیا خیلی سطحی شده یا برعکس، خیلی عمیق شده که بدون توجه به هیچ چیزی دارم روی سرعت 2x حرکت میکنم و تهش به خودم میگم: چی شد الان؟
میخوام اسمشو بزارم روانپَرِشی. روانم بدون اطلاع من دائم در پرشه و خب این اسم به شدت لایقشه.
پ.ن: یه مدت پیش توی شرایط وحشتناک سختی که برای هممون بود همش از خدا طلب اسکیپ به ۱۰ سال بعد رو داشتم و دائم میگفتم خدایا اگه همچین چیزی ممکن باشه دیگه چیزی ازت نمیخوام( تعارف الکی).
شاید خداوند از تمام خواسته های بنده گذر کردن و فوکوس کردن روی این مورد🫷🏿🤷🏼♀️
خواستم این قضیه رو ثبت کنم توی ویرگول که در زمانی نه چندان دور، وقتی مثل برق و باد چند سال گذشت، بیام و بخونم که روانپرشی ام تاریخ تولید داشته.
خب دیگه همین🗿