حوالی ساعت پنج بعد از ظهر بود که صدای تق برخورد چیزی با شیشه اومد، خیلی نرم و نازک بود. با خودم گفتم اینبار دیگه بارونه، خوشحال شدم. آخه خیلی منتظرش بودم.از مدت ها پیش خودمو آماده کردم بودم برای استقبال از بارون .
چی توی بارون مزه میداد؟ یک لیوان چای همراه با یک کلوچه گردویی؟ یکم پنکیک خونگی؟ یک کاسه توت فرنگی تر و تازه یا هم یک آبنبات پرتقالی؟عام،خب یا نداشتمشون یا هم وقت درست کردنشون رو نداشتم.
خب چه اشکالی داشت تماشای بارون به تنهایی؟ یعنی تنهایی مزه نمیداد؟ چرا میداد.
لیست موزیک هام رو بالا و پایین کردم که موزیک مورد علاقمو پیدا کنم و این خوشی رو به بالاترین حدش برسونم که یک لحظه یک نفر داد زد صبر کن. بارون خودش به تنهایی موسیقیه. راست میگفت، بارون قشنگ ترین ملودی ممکن برای من بود.
تا همین جا هم خیلی صبر داشتم که برای تماشای بارون از پشت میزم بلند نشده بودم. میزم رو همونجا، همراه با استاد درس فرهنگ عامه رها کردم و سمت پنجره رفتم. پردهی اتاق واقعا فضا رو دلگیر میکرد. کنارش زدم و به عصر صاف بهاری پشت پنجره خیره شدم. پس کجا بود؟ خودم صدای تق صداکردن شیشه رو شنیدم. خودم نرم بودنشو حس کردم.
قهر کرده بود، دیر کرده بودم. میدونم دیگه، بدم قهر کرده بود.
چجوری بهش میگفتم روزهای زیادی منتظرش مونده بودم؟ چجوری میگفتم روزهاست که منتظرم نوازشش رو روی دستم حس کنم؟ رفت دیگه. نموند که بهش بگم.
پرده رو به حالت اول برگردوندم و رفتم پشت میز، رو به روی استاد نشستم. توی چشماش زل زدم و ناله وار گفتم: خسته ام، جواب نداد. بهش گفتم: دلم بارون میخواد، بازم نشنید. داشت سفت و سخت از فرهنگ های فراموش شده میگفت و به حرف های من گوش نمیداد. دسترسی میکروفون بسته بود ولی زبون من که لال نبود.
میخواستم باهاش حرف بزنم و بپرسم که راس ساعت پنج اون هم شنید؟ بلند تر گفتم: استاد میشنوی؟ من اینجام، سوال دارم، نشنید. به دستام نگاه کردم واقعی بودن. صورتم رو لمس کردم، واقعی بود. من واقعی بودم ولی متوجه من نمیشد.
بارون چی؟ واقعی بود؟ من متوجهش شدم، پس واقعی بود. من حضور فیزیکیشو توی قلبم حس کردم مگه میتونست واقعی نباشه؟
هوای تمیز از ابر ولی این رو نمیگفت، بهم میگفت تو یک متوهمی. من فقط حضور چیزی که اومده بود و دوستش داشتم رو حس کردم، کدوم توهم؟
من چی؟ من وجود داشتم؟ احتمالا وجود نداشتم که صدامو نشنید. شاید هم دوستم نداشت، از کجا معلوم؟
بارون چی؟اگه قطرهی بارون نبود پس چی بود؟ من منتظر چیز دیگه ای نبودم که صدای چیز دیگه ای بشنوم. استاد هم منتظر سوال هام نبود که نشنید، اگرنه شاید بدون میکروفون هم صدام رو میشنید.
استاد همچنان درس میداد و بین تدریسش گاهی میگفت اگه سوالی دارید، دست بالا ببرید. دست بالا میبردم؟ میدید؟ به سمت چپ تصویر نگاهی انداختم، آهان! اونجا بود، گزینه دست. روش کلیک کردم، بهم اجازه صحبت داد. چی میگفتم؟ لال شده بودم. اسمم رو صدا زد و ازم خواست سوالم رو بپرسم.منتظرم بود. ولی دیر شده بود. سوالام ته کشیده بودن انگار. بدون حرف میکروفون رو غیر فعال کردم و از میز فاصله گرفتم.
بین راه شنیدم که استاد میگفت:
فلانی قهر کرد که یهویی بدون حرف رفت؟
