همیشه غر میزدم چرا اتاقم انقدر تاریکه و این پرده های بالا بلند جلوی روشنایی روز رو گرفتن، الان که چهار و نیم صبحه و یه باریکه نور صبحگاهی مهمون اتاقم شده از بین این همه تاریکی با خودم میگم خیلیم بد نیستا، انگار نور توی تاریکی خودشو قشنگ تر جلوه میده.
قلب آدما هم همینه، ساعت چهار و نیم صبح اگه بیدار باشی یعنی قلبت نشتی داره و منتظری بهش نور بتابه.
اکثر اوقات هم دوای درد و نور چاره ساز هوس میکنه هرجور شده، نتابه به این ماهیچه ی پرحاشیه ی چهار و نیم صبحی.
الانم چهار و نیم صبحه. اتاق یه نور نرمی رو توی بغلش گرفته و انگار زبون درازی میکنه واسم.
قلبمم نازک نارنجی، میزنه زیر گریه.
منتظر نور بود الان بارون اشک شده مهمونش.
اشکالی نداره منتظر میمونم.
قرار من و نور هر روز ساعت چهار و نیم صبح.
