بهترین راه برای توصیف چگونگی گذر زمان در این سال، ارجاع به دستگاههای سانتریفیوژ انسانی است. دروغ چرا، نامشان را دقیق نمیدانم؛ فقط میدانم فضانوردان را برای تمرین داخل اتاقکی فلزی مینشانند، در دل بازویی عظیم که چون آسیابی بیرحم به دور خود میچرخد و آدم را به نیرویی میسپارد که فضا و زمان را کش میآورد.
یک لحظه چنین چیزی را متصور شوید: داخل اتاقکی کوچک نشستهاید. دیوارهها بیخ گوشتان هستند. بوی آهن داغ و روغن سوخته در آن هوای سنگین مشامتان را پر نموده است. در اتاقک با صدایی کوتاه و قاطع بسته میشود؛ صدایی که بیشتر شبیه مُهر است تا در. تسمهها روی سینه و شانههایتان سفت میشوند، آنقدر که ضربان قلبتان در شریانهای تسمهای جریان مییابد. احساس میکنید نفس کشیدن مقداری دشوار است، انگار هوا غلیظتر شده، انگار کسی پنهانی دستش را روی گلویتان گذاشته باشد.
در همین حین صدای شمارش معکوس را میشنوید. صدایی بیلحن، بیرحم، شبیه صدای قاضی.
۱۰…
۹…
۸…
پاهایتان میلرزند، از سرما، از آگاهی. کف دستها عرق کرده و طعم فلز در دهانتان نشسته است. دهانتان خشک شده است. سعی میکنید ترس را به دل راه ندهید. پاهایتان میلزرند.
۲…
۱…
قاضی چکشش را میکوبد.
پیش از آنکه فرصت فکر کردن داشته باشید، صدایی مهیب وجودتان را فرا میگیرد.یک حیوان از زیر دستانتان رم میکند. دستگاه شروع به کار میکند. نخست تکانی کوتاه و سپس صحنه از آن چرخش شما میشود. شما به سریعترین نحو ممکن سماع میرقصید، بیآنکه اختیار گامهایتان داشته باشید. جنونآمیز به دور خود میچرخید و میچرخید و میچرخید؛ این رقص عارفانه نیست که چرخشی اجباریست، چرخشی که گونههایتان را به عقب میکشد و پلکهایتان را سنگین میکند.
قلبتان گویی وزن گرفته است؛ آنچنان وزین است که به تهی بودن میانجامد. هر دور، تنها ثانیهای بیش نیست، امّا همان یک ثانیه کش میآید و تمام بردار های فضا-زمان را در دل خود حل میکند. زمان از شکل عادیاش خارج میشود؛ نه جلو میرود، نه عقب، فقط میچرخد.
میچرخید
و میچرخید
و میچرخید.
فلک و آسمان به دورتان میچرخند. چراغها به خطی ممتد بدل میشوند. خاطراتتان از جا کنده میشوند؛ کودکیتان، خانهای که دیگر نیست، نامهایی آشنا، اجدادتان، با صورتهای محو، معشوقهتان با چهرهای پر کرشمه، همه چون سیارههایی سرگردان به دورتان میچرخند.
فشار بیشتر میشود. صورتتان کش میآید. لبها بیاختیار آویزان میشوند. اشک، اگر باشد، راهی برای لغزیدن ندارد. تنها میچرخید و میچرخید و میچرخید؛ آنقدر که مرز میان بدن و دستگاه محو میشود. شما دیگر در حال چرخیدن نیستید؛ شما خود چرخش شدهاید.
و ناگهان سکوت طنینانداز میشود.
دستگاه میایستد؛ مانند اسبی که ساعتی چند بیوقفه یورتمه رفته باشد و وانگهی بر زمین افتد. معدهتان دیرتر از بقیه میفهمد که چرخش تمام شده است. لب و لوچهتان بدجور آویزان است. دهان نیمهباز، نگاه کدر و مزهای تلخ که در ته گلویتان مانده است.
به برد دستگاه نگاه میکنید. اعداد میگویند کل فرایند به چند ثانیه نمیکشیده است. چند ثانیهای که قریب به یک دهه گذشت. چند ثانیهای که رنگ از موهایتان گرفت، از شانههایتان توان را ربود، و از دلتان چیزی را که دیگر نامش را هم به یاد نمیآورید.
من هیچگاه از آن دستهای نبودم که در تکاپوی نفرتورزی به نوروز باشند. با آنکه دل چندان خوشی از روز نخست فروردین ندارم، همیشه سعی میکردم شور چندروزه را تکثیر کنم؛ سهم خودم را به آتش کوچک شادی بیفزایم، حتی اگر در درونم خاکستر بیشتری بود تا هیزم. اما امسال… نمیدانم. میگویند روحیهتان را نبازید. و چگونه میتوان ندید که در هر کوی برزن گلبرگ چه شکوفههایی بر زمین افتاده است. بیشکوفه چگونه بهار میشود؟
نمیدانم... امیدوارم آمدن بهار، با رسیدن نوبهار همراه باشد؛ نه تنها گذر از چرخه بقاهای 365 روزه.
