اندر باب فراغت و بیکاری رعایا و مضرات آن برای جامعه فئودالی


به نام خدایی که اعضا و جوارح بدن را خلق نمود و انسانها را زوج زوج و مرد و زن بساخت و به مردان آلت بداد تا چپ و راست در دعوا حواله‌ی اعضای بدن طرف مقابل دهند. خدای خود لعنتتان کناد.

ای الهی اخته شوید که انقدر بی‌جنبه‌اید. خوب است یک آلت تناسلی دارید بدبختهای بیچاره ندید بدید. این را هم نداشتید می‌خواستید به چه بنازید، معلوم نیست خیار چنبرهای بدبخت ایدزی سفلیسی سوزاکی مفسد فی الارض. چیز دیگری هم که ندارید جز همین آلت تناسلی. نه سواد دارید، نه قیافه، نه شعور، نه شخصیت، نه سر و زبان، نه همچو ما از سلاله اشرافید و نه منورالفکرید. مثل خروس لاری هم از بیکاری می‌افتید هِی به جان هم و به قول آن خانم که در آن فیلم مشکوک بود ایسپیره می‌زنید و می‌گذارید پشت هم. خجالت بکشید بی‌حیاهای وحشی بلا تمدن. به جای این کارها بروید زمینتان را بیل بزنید، سیب زمینی و پیاز بکارید و گاوهاتان را بدوشید که به حال نظم ارباب و رعیتی مفید واقع شوید.

القصه، امروز، یعنی دیروز زیرا الان از نیمه شب بگذشته و این شبی که میگم شب نیس اگه شبه مث اون شب نیس دیشب مث امشب نیس هیچ شبی و خنااااق با این ترانه سراییهاتان اصلا. بلی، دیروز نشسته بودیم در طارمی کازینو و مشغول پیامک نگاری با اکس جان بودیم که دیدیم از دوردستها و دشت روبرویمان صداهای نخراشیده نتراشیده‌ای به گوش میرسد. اندکی جستجو نمودیم منبع صوت را بدیدیم چه دیدنی. مَمدَلی، یکی از رعایای گولاخمان که خیلی هم بی شخصیت است و چشم دیدنش را نداریم با داس افتاده بود به دنبال یکی از این بچه رعیت‌های دانشجوی فکلی شهر زده عنتوعنتوئلُ، حمدالله نام وی. ممدلی هواااااار میکشید که آآآآآآآآی آلتم به دهانت و آن حمدالله همینطور فرار کنان پاسخش می‌گفت که "آخرین کسی که آلتش را حواله ما داد شش برج است خویشتن را به جای همی نمی‌آوردی". دیدیم صحنه مهیج است فی‌الفور به داخل کازینو رفته، دافنه جان و هیلاری جان جان و تیریون آقا را خبر نمودیم. تیریون جان چند بسته پفیلا و پسته هم همراه آورده و ما نیز از سماور روی تراس برای همه چای نبات فراهم نمودیم و سِنت مری هم به ما ملحق بگشته جمیعا مشغول تماشای این صحنه ها بگشتیم.

تصویر ممدلی
تصویر ممدلی

این ممدلی همین طور داس به دست رسیده بود به نزدیک ملک اربابی و آن حمدالله را دنبال می‌کرد که به ناگاه ک ک ک گویان داس را در هوا بچرخانده گردن حمدالله را نشانه گرفت که متاسفانه خطا رفت و زد یال و گیس این بچه رقاص شهری را برید. حمد الله هم موی بریده ‌اش را به دست گرفته از منتهای حلق زار میزد و تهدیدش می‌کرد که تحویلش میدهد به پاسگاه و عدلیه. در همین احوال دیدیم دارد پای قشون به داهاتمان باز می‌گردد و عنقریب کنترل امور از دستمان خارج می‌گردد، دافنه جان را فرستادیم به کوچه نزد ایشان تا پای این پلیس و باقی عوامل نئولیبرال جمهوری خواه وسط نیامده برود و این مناقشه را با عشوه‌ای فیصله دهد که دیدیم بَتَر نمود. بدینگونه که برفت آن وسط و ممدلی را گرفته سیگاری عشوه‌ناک در صورتش فوت کرده بدوی بگفتا "ای بی ادب. ساچ عه بد بووووووی???".

حمدالله ملقب به حمدی رقاص
حمدالله ملقب به حمدی رقاص


به ناگاه برقی حاوی رفتارهای پرخطر جنسی در چشمان ممدلی پدیدار بگشت که طاقت از کف بداده شلاق به دست دویدیم پایین. شلاق را در هوا چرخاندیم و تا می‌خوردند زدیم این ممدلی و حمدالله میرزای پدرسوخته گدا گشنه بدبخت بیسواد ندید بدید را. همه اش تقصیر این ممدرضاست (پهلوی شان را میگویم لعن الله علیه) که اصلاحات ارضی بنمودی و آزادتان گذاشت تا در اوغات فراغت مثل سگ هار بیفتید به جان هم و امنیت ولایت ما و خصوصا ناموسمان دافنه جانمان را به خطر بندازید. ندید بدیدها، جن بو داده های فکلی گوزو. بی‌ناموسهای بواسیری سیب زمینی خور. ولتان کنیم دعواهای قبیله‌ای به راه انداخته هر غلط دیگری هم می‌کنید. القصه همینطور که شلاق را بالای سر می‌چرخاندیم و هر حرامی‌ای که دم دستمان بود را می‌نواختیم، تیریون آقا هم با شعف فراوان مشت مشت پفیلا به خوردمان می‌داد تا قوت بگیریم و بزنیم بشکنیم گردنتان را که مثل غاز دراز شده برای گردنکشی و تولید جو ارعاب و وحشت. کله بابای هرچه رعیت بیکار. حالا از فردا که بفرستیمتان سر دشت برنج آنقدر کار کنید که مقعدتان وِرگِلِک بزند و بواسیرتان عود نماید و پوستتان زیر آفتاب همچون بیکن برشته گردد حالیتان می‌شود که این آلت-کلک بازی‌ها یعنی چه. ندید بدید ها لیاقت ندارید دو دقیقه بدون نظارت ولتان کنیم. گم شوید از جلوی چشمم بی‌شعورهای آلت به دست آلت ندیده هیچی ندار.


  • پی نوشت: دافنه جان پس از رویت خشم ما از این درگیری فرمود رفتار ممدلی شباهت فراوانی به خشم ما دارد. بوسی بر او نهاده پاسخش دادیم "عوضش امنیت داریم". آمد گوشه‌ای خودش را برایمان مموش کرد.
  • پی نوشت ۲: خیلی هم خوش گذشت. تصمیم گرفته ایم برای تخلیه انرژی رعایا و فراهم آمدن بساط تفریحات خودمان قطعه زمینی را اختصاص دهیم به اینگونه دعواها. مثلا لیگ دعوا بگذاریم تا به طور هفتگی در آن یکدیگر را بزنند و ما هم از آن بالا تماشا نموده، پرتقال میل کرده هسته اش را تف کنیم طرفشان. همانند کولوزیوم رم. بسیار هم عالی ست این نبردهای گلادیاتوری. باعث ترویج فرهنگ ناب فئودالی هم می‌گردد و ما اشراف را نیز از کسالت زندگی یکنواخت مودبانه‌مان نجات می‌دهد. معماری بنای کولوزیوم هم با تیریون آقا.