اولین شب ناامنی

درست رو به روی من نشسته بود، چشماش معلوم نبود. نیم تنه ای که انگار سرش پایین بود و دسته های عینکش توی تاریکی برای من یکی مشخص بود. پاهاش ایستاده و بی حرکت کنار تختم بودند. فقط یک قدم با من فاصله داشت، فقط یک قدم...

از خواب پریدم. بی اختیار از اتاق رفتم بیرون. از اینکه دوباره به داخل برگردم می ترسیدم. وحشت رو از بدنم که سرد و لرزان بود فریاد می شد و من میون صدای بلند نفس کشیدنم، بحث های اتاق بغلی رو می شنیدم. مثل همیشه یک دعوای نیمه شبی و یا حتی بامدادی. دعوا سر تعداد همسران پیامبر بود.

اونی که نصف شده بود کی بود؟ آیا من خواب بودم یا اینکه اون شبح یک واقعیت بی پرده بود و هنوز روی تختم نشسته. پاهاش ایستادند اما عقلش، قلبش، وجدانش روی تخت تشستن و نای حرکت ندارند. دست هاش به نشانه کلافگی توی موهاش رفته بودند. دسته های عینکش مو نمی زد.

خواستم پناه ببرم به همون اتاق و بپرم وسط بحثشون چون که برای اولین بار بعد فریب به یک و سال نیم اون اتاق برای من ناامن بود. حس می کردم که هنوز داخل اتاق نشسته. به در اتاق خیره بودم. سرگشتگه از اینکه چه کنم.

نه ناشی از فیلم بود و نه ناشی از پرخوری، مثل خیلی وقت ها چنان خسته بودم که یادم می رفت عینکم رو از چشم بگیرم و خودش زحمت افتادن از چشم رو می کشید. کلافگی گسترده که از غربت یک شهر شروع می شد و تا هزار و یک مشکلات دیگه ادامه پیدا می کرد. در اتاق رو باز کردم. تاریک بود همچنان.

لامپ رو روشن کردم. همه جا عین چند ساعت قبل شده بود. دو تا تخت اول اتاق همچنان از آدم خالی و پر وسایل بودند. قابلمه، پتو، نایلون های پر کتاب و یخچال توی اتاق ولو بودند. نبود، کابوس بود. دنبال تکه اصلی رفتم، نبود. رفت، اون رفت.

خسته بودم. ساعت ۳ نصف شب از یک کابوس وحشتناک پریده ام. چراغ رو خاموش نکردم که اگه دفعه ی بعدی که دوباره اومد توی چشماش زل بزنم، موهای ژولیدش رو ببینم، برقی که دیگه رفته از چشماش و ازش بپرسم کِی به دو تکه شقه شدی. چطور میون رفتن و نشستن دائمی شکستی. همچنان شکمم یکپارچه متصل بود. هنوز یک نفر بودم که اختیار کامل داشت. نور چراغ مستقیم توی چشمم بود.