ویرگول
ورودثبت نام
آخرین فصل
آخرین فصلمینویسم تا که مردم بدانند که در چه دنیایی زندگی میکنم دنیایی که هیچ کس در آن وجود نداد دنیایی از چیز هایی که خودم خلق میکنم مینویسم تا در نوشته هایم زندگی کنم
آخرین فصل
آخرین فصل
خواندن ۱۵ دقیقه·۲ ماه پیش

رمان تار اثر حیدر شالچیان

رمان تار اثر حیدر شالچیان
رمان تار اثر حیدر شالچیان

تار ها توی زندگی ما نقش خیلی مهمی رو دارن، درواقع بنا به هر شخصی، تار، نقش به خصوصی رو در زندگیش بازی میکنه. شاید تا به حال مثل این جمله ها رو شنیده باشی:

«تار دل اگر بلرزد، هیچ سازی درست نمی‌نوازد»

«گره‌ها همیشه در تارها پیدا می‌شوند، نه در باد»

تار های زیادی هست که ما در طی زندگیمون باهاشون آشنا میشیم، مثل تار صدای کسی که عاشقشیم، مثل تار عنکبوت که به ما یاد میده حتی ظریف ترین تار ها میتونن سرنوشت شکار رو رقم بزنن، یا مثل تار گیتار و ساز هایی که وقتی به صدا در میان تا عمق وجودمون اون صدا رو احساس میکنیم و باهاش خاطراتمون زنده میشه.

اما یه تار دیگه هست که نقش خیلی خیلی مهم تری رو توی زندگیمون بازی میکنه و اون تار موی ماست. چند سالی هست که دارم روی این مسئله مهم تحقیق میکنم و به نتایج خیلی عجیبی رسیدم، تار مو فقط برای زیبایی در بدن ما رشد نمیکنه اون نقش به سزایی در حفظ و ذخیره خاطراتمون داره…. سال های زیادی عمرم رو خرج این کردم تا بتونم یه دستگاهی رو خلق کنم که توانایی اینو داشته باشه تا اطلاعات فقط یک تار مو رو برام به تصویر بکشه.

سال های سال گذشت و من توی خونه ی خودم مشغول به ساخت این دستگاه عجیبی شدم که قرار بود انقلاب بزرگی رو در جهان به پا کنه. ساعت های زیادی رو ازم میگرفت و من حتی متوجه این نبودم که چطور صبح خودم رو شب کردم. همیشه آیژا بهم میگفت:

— «تو که اینهمه وقتت رو برای ساخت این دستگاه عجیب غریب میکنی، یکمم به من توجه کن، والا همیشه حسودیم میشه، وقتی میبینمت چطور عاشقانه اون چرخ دنده ها رو کنار هم میچینی و با دقت کامل از دور نگاهش میکنی، انگار اون زن توئه نه من!»

خب راستم میگفت، صبح که از خواب پا میشدم بدون اینکه به چیزی توجه کنم راهمو کج میکردم به اتاقی که اون دستگاه رو میخواستم بسازم.


چند روزی بود که داشتم فکر میکردم مشکل این دستگاه چیه که کار نمیکنه؟ دوباره از اول اومدم و از کوچیک ترین قطعه تا بزرگ ترین قطعه رو مو به مو بررسی کردم اما باز نتونستم بفهمم مشکل کجاس… روی صندلی نشستم و داشتم به مِمورا نگاه میکردم، لیوان چای توی دستم بود و خیره شده بودم به پیچ و مهره ها و چرخ دنده هایی که روی میز بود و یه نگاه کوچیکی ام به طرحی که کشیده بودم انداختم. برام عجیب بود، آخه همه چیز سر جاش بود پس چرا این دستگاه انقدر طول کشید تا کار کنه؟

آیژا:

— «نولان عزیزم، اگه میشه بیا اینجا پیش من یه سری چیز هست که باید بری بخری برام.»

نولان:

— «آیژا من دارم کار میکنم نمیتونم الان بیام.»

آیژا:

— «باز داری به اون دستگاه زل میزنی، تا کی میخایی همش به این دستگاه نگاه کنی، بسه پاشو بیا کارت دارم.»

یه نفس عمیقی کشیدم و از سر جام بلند شدم و رفتم سمت آیژا و گفتم:

— «جانم عزیزم، چی نیاز داری؟»

آیژا:

— «یه سری خرید هست برو برام بخر و بیا که میخام یه شام بینظیر عاشقانه واست بپزم تا اون مغز جذاب و مخترعت کار کنه و بتونی سریع تر این دستگاه رو بسازی و خوشحال ببینمت.»

نولان:

— «من که با این دستگاه خوشحال نمیشم، من تو رو دارم، لبخند منو زمانی میبینی که من تو رو میبینم و چشمام به چشمای خوشگلت میوفته و قند تو دلم آب میشه که همچین همسر خوشگل و بینظیری دارم.»

آیژا:

— «بسه بسه، انقدر دلبری نکن، بیا اینو بگیر برو چیزایی که نوشتم رو بخر.»

صورت ماه همسرم رو بوسیدم و اون کاغذ رو گرفتم و رفتم تا وسایلی که نوشته بود رو بخرم. تو راه داشتم به این فکر میکردم شاید از ریشه دستگاهی که من میخوام بسازم غلطه، به نظرم باید از اول بشینم و روش کار کنم شاید بتونم با دکتر هِدِر (heder) مشورت کنم، آره اون شخص خیلی خوب و متخصصی هستش تو زمینه ی حقوق و روانشناسی.

تقریبا ۲۰ دقیقه ای طول کشید که خرید بکنم و تو راه برگشت دیدم یه بچه در حال توپ بازیه و هیچ کس باهاش بازی نمیکنه که به خودم اومدم و دیدم توپ جلوی پای منِ، به چهره مظلوم اون بچه نگاه کردم و با خودم گفتم چند دقیقه بازی کردن با این بچه که وقتی ازم نمیگیره ولی دل اونو خیلی خوشحال میکنه. بعد چند دقیقه بازی کردن، به سمت خونه حرکت کردم و وقتی رسیدم……

خونه حالت عادی نداشت…. وسایل ها به هم ریخته بود… دفتر کارم پر شده بود از شیشه شکسته و کاغذ های پاره پاره شده… چیزایی که خریده بودم از دستم افتاد و … سریع رفتم سمت آشپز خونه و تمام ظرف ها شکسته بود…

— «آیژااااااااااا….. آیژااااااااااااااا کجاییییی؟؟ چرا جواب نمیدی؟؟؟»

تموم اتاقا رو گشتم اما خبری از آیژا نبود…. بدنم رو ترس فرا گرفته بود و همینطور از چشمام اشک فرو میریخت… شُک بدی بهم وارد شده بود و حتی پاهام توان راه رفتن نداشت…. به خودم اومدم و دیدم طبقه بالا تو اتاق خوابم و فقط دعا میکردم اون چیزی که تو ذهنمه نباشه… وقتی داخل اتاق رو نگاه کردم، همه چیز به هم ریخته بود، اما اثری از آیژا نبود.

یه حسی بهم میگفت آیژای من هنوز زنده اس و اون کسی که آیژا رو گروگان گرفته، حتما چیزی میخواسته که اینجا پیدا نکرده. اما چطور میتونم بفهمم که اون چی میخواسته… سریع رفتم طبقه پایین و اون اتاقی که ممورا بود رو بررسی کردم، همه چیز رو شکسته بود، یه نامه ای روی میز گذاشته شده بود، اونو برداشتم و حس کردم که دیگه اینجا برای من امن نیست و باید هرچه سریع تر ازینجا فرار کنم. تمام نقشه هایی که منو تا اینجا رسونده بود رو برداشتم و سریع از خونه بیرون زدم…

چهره من شبیه کسی بود که انگار چند روز بود کتکش زده بودن، از کنار هرکسی که رد میشدم، جوری نگاهم میکرد که انگار اون فرد گروگان گرفته شده من بودم! تو مسیر به این فکر میکردم که کجا برم؟ آخه جایی رو نداشتم که بتونم کارامو اونجا انجام بدم، زمان زیادی ام نداشتم، باید میفهمیدم دلیل اینکه آیژا رو گرفتن چی بوده. تنها چاره ای که داشتم این بود که برم همون خونه قدیمی پدرم، اینو میدونستم که هیچ کس آدرس اونجا رو نداشت و برام جای امنی بود. سریع خودمو به خونه رسوندم و با عجله ی هرچه تمام، کاغذ رو باز کردم:

ناشناس:

«این رو برات نوشتم تا بدونی که من همه چیزت رو مو به مو رصد میکنم. نولان سالیوان!! من تمام کار هایی که انجام میدی رو در جریانم و نقشه هایی که برای ساخت اون دستگاه داری رو برات گذاشتم تا بتونی اون دستگاه رو سریع تر تموم کنی. فکر اینکه بخایی با این نامه یا هر نشونه ی دیگه دنبال من بگردی رو از سرت بنداز بیرون، تو فقط با یک شخص رو به رو نیستی تو با یک مافیای مخوف رو به رویی. پس هرچه سریع تر، برای زنده موندن آیژا اون دستگاه کوفتی رو تموم کن، وقتی تموم کردی این نامه رو همونجایی که پیدا کردی بزار، بعدشم همسرت رو همونجا تحویل میگیری.»

چطور میتونستم این فاجعه رو درک کنم، منی که تمام تار و پودم ازین اتفاق داشت درد میگرفت، چطور بدون اینکه آیژا کنارم باشه این کار رو تموم کنم؟ کاش هیچ وقت این ایده به ذهنم نمیرسید که همچین دستگاهی رو اختراع کنم. من مجبور بودم به دکتر هدر این ماجرا رو بگم یا حداقل باید ازش برای ساخت این دستگاه کمک میگرفتم.

روز بعد: (بوووووووق)، (بووووووق)

نولان:

— «چرا جواب نمیدی دکتر؟ منم نولان سالیوان دوست قدیمیت، هرچی سریع تر لطفا با من تماس بگیر.»

ترسیده بودم، نمیدونستم چطور میتونم این پروژه لعنتی رو تموم کنم. تمام نقشه ها رو دوباره مرور کردم، انگار این وسط یه چیزی بود که میخواست به من یاد بده، تا دقیق تر به زندگیم نگاه کنم. سوالم این بود، چی باعث شد که …. کاش حداقل دیشب رو بیشتر پیش آیژا میموندم…. تازه احساس نبودنش داشت جونم رو از تنم میکشید بیرون… اما برای اینکه بتونم دوباره آیژا رو پیش خودم برگردونم، باید این دستگاه رو درست میکردم…

تموم شب رو بدون اینکه چشم رو هم بزارم داشتم فکر میکردم. گاهی وقتا به اتفاقی که برای من و آیژا افتاده بود و گاهی به دستگاهی که معلوم نبود واقعا کار میکنه یا نه…؟ ازونجایی که به این باور اعتقاد داشتم (انسان به هرچی فکر کنه، توانایی ساختن اون رو حتما داره) وگرنه اصلا چطور اون فکر به سرش رسیده؟ پس حتما میتونستم این دستگاه رو بسازم که چنین فکری به سرم خطور کرده.

با خستگی از صندلی پاشدم و رفتم سمت دستگاه نیمه کاره ای که دیگه حتی چشم دیدنش رو هم نداشتم، اما این ابزاری بود که منو به آیژا میرسوند. عینکم رو به چشم زدم، نقشه ها رو دوباره از نو طراحی کردم و توی کار متوجه شدم که مقداری از راه رو اشتباه رفتم، الگویی که برای خوندن اطلاعات مو ساخته بودم، هنوز ناقص بود.

نولان:

— «هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا باید تلاش کنم، اما وقت کافی ندارم و باید هرچه سریع تر با متخصصینی که در زمینه مو سر رشته دارن صحبت کنم.»

تصمیم گرفتم شخصا برم تا با دکتر هِدر دیدار داشته باشم. لباس بیرونم رو پوشیدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم. چهره‌ی یک مرد شکست‌خورده که تمام عمرش رو سر هیچ و پوچ از دست داده… من از خودم متنفر بودم؛ نه برای اینکه مسیر اشتباهی رو پیش گرفته باشم، بلکه برای این از خودم متنفر بودم چون آیژا، تمام عشق زندگی من بود و الان در تنهایی عمیقی فرو رفتم:

— «هی، من تنها به یک دلیل می‌تونم تو رو ببخشم، اونم وقتیه که آیژا به من برگرده.»

وقتی رسیدم دفتر دکتر، با تعجب به چهره رنگ پریده و بی روح من خیره شد، ازم پرسید:

دکتر هدر:

— «چرا انقدر حالت پریشونه، چیزی شده؟ آها راستی برای تماس دیشبت باید عذرخواهی کنم، کاری برام پیش اومده بود که نمیتونستم جواب بدم.»

نولان:

— «نه اشکالی نداره، فقط باید فوری باهم صحبت کنیم.»

دکتر هدر:

— «در چه موضوعیه؟»

نولان:

— «نمیخایی دعوتم کنی تو دفترت تا مفصل درموردش صحبت کنیم؟»

دکتر هدر:

— «آآآ آره بیا تو…»

احساس بدی داشتم نسبت به دکتر. انگار چیزی رو از من میخواست پنهان کنه. وارد دفتر که شدم دیدم تمام کاغذ ها و پرونده ها روی زمینه…

دکتر هدر:

— «دلیل تردیدم این بود که نمیخواستم دفتر رو اینطوری ببینی ولی خب اشکالی نداره امیدوارم ببخشی که انقدر اینجا شلوغ و به هم ریخته اس.»

شک کرده بودم…. احساسم میگفت آیژای من دیشب اینجا بوده و دلیل جواب ندادن هدر این بود که حتما بلایی سر آیژا آورده. وقتی هوای این دفتر رو استشمام میکردم بوی ترس رو احساس میکردم، آیژا برای اینکه خودش رو نجات بده تمام دفتر رو به هم ریخته بود… تمام شواهد اینو نشون میداد که هدر دستی توی این ماجرا داره، صبرم لبریز شد و با قدمای محکم و با دندون فشرده روی هم گفتم:

نولان:

— «اینجا بود نه؟! آیژا اینجا بوده حرو…؟ چرااا چیزی نمیگییی؟»

دکتر هدر:

— «نولان چِت شده؟ چیکار میکنی؟ خفم کردی! دیشب من اینجا نبودم اصلا. چندتا دزد اومده بودن تا پرونده یکی از موکلین منو بدزدن. باز خوبه شانس آوردم اینجا نبودم وگرنه منم میکشتن.»

نولان:

— «به من درووووغغغ نگووو. توی بی همه چیز آیژای منو دزدیدی و آوردیش اینجا، دیشبم که تماس گرفته بودم جواب منو ندادی. بگو آیژای من کجاس؟ تا همینجا خونتو نریختمممم!»

دکتر هدر:

— «چی میگی نولان، درمورد چی حرف میزنی، انقدر سر اون پروژه مسخره مغزت رو گذاشتی که رد دادی. اصلا دوربینا تصویر اتاقم رو گرفتن میخایی ببین اینجا چه خبر بوده. یقمو ول کن خفه شدم. نفس عمیق بکش، آروم باش. باهم میریم دوربین رو بهت نشون میدم تا ببینی دقیقا اینجا چه خبر شده.»

باز هم همه چیز برام مشکوک بود، یقشو که رها کردم، باهم به سمت اتاق نظارت رفتیم و اونجا ویدیوی اون روز رو به من نشون داد. چندتا دزد که به چهره نقاب زده بودن و همه چیز رو به هم ریختن و اکثر پرونده ها رو پاره کرده بودن و شیشه ها رو خرد کردن، یکی ازونا دنبال چیز خاصی می گشت، انگار دنبال پرونده ای بود که دکتر هدر میگفت.

دکتر هدر:

— «نولان. واقعا آیژا رو دزدیدن؟»

نولان:

— «دیشب وقتی آیژا بهم لیستی رو داد تا خرید کنم، حین برگشت دیدم خونه به هم ریخته اس، تمام وسایل های منو شکستن، همه اتاق ها رو گشتم اما آیژا تو هیچکدوم از اتاقا نبود.»

از شدت عصبانیت، سردرد عجیبی گرفته بودم. دکتر توی کاغذ چیزی رو برام نوشت.

دکتر هدر:

— «بیا. اینو بگیر. آدرس یکی از دوستانمه که میتونه کمکت کنه، یه روانشناس ماهره به نظرم در مورد این ماجرا میتونی با اون صحبت کنی.»

نولان:

— «(با عصبانیت) جدی تو فکر میکنی با روانشناس صحبت کنم خوب میشم؟ هرجور شده باید این قضیه رو بفهمم که چه اتفاقی برای آیژا افتاده! (نفس عمیق) ببین دکتر، من باید با یه سری متخصص مو صحبت کنم ولی نمیدونم توی این موقعیت کوفتی چطوری میتونم صحبت کنم، یا از کجا میتونم پیداشون کنم؛ تو کسی رو سراغ نداری که متخصص مو باشه؟»

دکتر هدر بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت:

— «خودم که شخصا نمیشناسم ولی یکی از وکلایی که با من کار میکنه، دوستی به نام مالوین داره فکر کنم متخصص مو باشه اگر اشتباه نکنم، اگر خواستی میتونم شمارشو بدم خودت باهاش تماس بگیری.»

نولان:

— «آره، فقط واقعا نمیدونم چطور با وجود این اتفاق، میتونم روی ساخت این دستگاه کار کنم.»

روز بعد:

نولان:

— «سلام روز بخیر، با دکتر مالوین تماس گرفتم؟»

منشی دفتر:

— «سلام، بله اینجا دفتر دکتر مالوین هستش، برای چه روزی وقت میخایین؟»

نولان:

— «من میخام شخصا با دکتر صحبت کنم، درمورد موضوع بسیار حساس و حیاتی هستش، یه تایمی میخام باشه که بتونم باهاشون مفصل صحبت کنم.»

منشی دفتر:

— «دکتر بین بیماران خودشون فرقی قائل نمیشن، پس اگر میخایین براتون یه وقت عادی میگیرم اگر خودشون صلاح دونستن، اونوقت باهاهتون مفصل صحبت میکنن.»

نولان (زمزمه همراه با عصبانیت):

— «هییی خدا گیر چه آدمایی افتادیم (خطاب به منشی): باشه اشکال نداره، چه روزی بیام؟....»

همون روز ساعت ۴ بعدازظهر دکتر رو ملاقات کردم و واقعا نمیدونستم میتونم به مالوین اعتماد کنم یا نه؛ اول از همه ماجرای تحقیقاتی که داشتم رو بهش گفتم و بعد اطلاعات خوبی بهم داد که مو از چند بخش تشکیل میشه، اما اینکه آیا بشه از مو اطلاعات استخراج کرد رو یه دیدگاه کاملا غیر علمی تلقی کرد و گفت امکان همچین چیزی خیلی پایینه، اما با دیگر پزشکانی که باهاشون در ارتباطه، درمورد این مسأله صحبت میکنه و نتیجه رو به من اعلام میکنه.

توی دیدار اول احساس خیلی خوبی به مالوین داشتم، چهره آروم و عمیقی داشت، انگار قبل از اینکه من بخام صحبت کنم میدونست که همچین ایده ای تو ذهن دارم، موهای سفید فری که روی سرش داشت و موهای کم پشت و صورت بدون ریش، واقعا شخصیت عجیبی از اون رو به من منتقل کرد؛ و تونستم در همون گفتگو شماره شخصی دکتر رو بگیرم.

وقتی رفتم خونه، احساس میکردم اینجا یه فضای مرده است و نمیشه توی این محیط بی روح و سرد کار کرد، تنها انگیزه من نجات آیژا بود وگرنه واقعا هیچ ذوقی برای اختراع این دستگاه ندارم. خونه رو مرتب کردم و کمی گردگیری کردم، یه فضای کاملا مهندسی شده با حداقل امکانات و ابزار های پیش پاافتاده مهیا کردم که بتونم کار رو شروع کنم. ولی یه چیزی رو خوب میدونستم، اونم این بود که این دستگاه از پایه مشکل داره پس باید اطلاعاتی درمورد اینکه چطور سلول های مو رو جداسازی کنم و هر بخشی که متعلق به یک موضوع هستش رو تفکیک کنم و اون رو به تصویر تبدیل کنم؛ پس باید از اول نقشه رو میکشیدم.

تحقیقات درمورد بخش های مو

اولین مسئله ای که باهاش رو به رو بودم این بود که آزمایشاتم رو روی کی باید امتحان میکردم؛ کسی نبود که بخاد باهام همکاری بکنه، اما مسئله این نبود، اگر فرضا من با کسی همکاری میکردم،ممکن بود که اونم بخاد از این ایده من سهمی ببره و خب بهترین گزینه خودم بودم. نفس عمیقی کشیدم و دست بردم به موهای خودم و دیدم چندتا تار مو لا به لای انگشتای دستم هست. همونا رو برداشتم و شروع کرد به بررسی اون، اولین کارم این بود که ببینم داخل مو چه بخش هایی قرار داره، که میکروسکوپم رو آماده کردم و نور پلورایزه شده رو روشن کردم و شروع کردم به بررسی مویی که داشتم؛ با دقت هرچه تمام تر دیدم که مو، از چند بخش جالب برخورداره، قسمت اصلی مو که کوتیکول باشه درواقع از داخل و مغز مو محافظت میکنه و در برابر خیلی چیز ها مقاوم و در مقابل حرارت ضعیفه و میخواستم ببینم که چطور میشه داخل مو رو دیده..؟

سوال اصلی این بود که هیچ ایده ای درمورد اینکه حافظه انسان از کجا به مو و در کجای مو ذخیره میشه نداشتم؛ اما تنها چیز که میدونستم این بود که باید میفهمیدم حتی اگر واقعا همچین چیزی وجود نداره، من مجبور بودم تا این کار رو انجام بدم، چون با اینکار میتونستم دوباره کنار آیژا باشم و زندگی کنم.

یه برش اُریب از مو زدم و باز زیر میکروسکوپ بررسیش کردم؛ اینبار چیز های عجیب تری از مو رو دیدم که دنیای عجیبی از اشکال و رنگ های مختلف درون مغز مو بود، چیز هایی زیر میکروسکوپ دیدم که حتی اسمشون هم نمیدونستم و تا جایی که تونستم یادداشت کردم که چه چیز هایی دیدم؛ رنگ های عجیبی که بود به ترتیب از بنفش و قهوه ای و قرمز و سیاه که عجیب ترین بخش به نظر من همین قسمت سیاه داخل مغزی مو بود.

3 روز بعد

(صدای تماس گوشی)

نولان:

— «الو سلام»

دکتر مالوین:

— «سلام آقای نولان، من با چند نفر از دوستانم درمورد موضوعی که مطرح کردین صحبت کردم.»

نولان:

— «جوابشون چی بود؟»

دکتر مالوین:

— «از نظر اونها، چیزی که شما میگید غیر ممکنه و درواقع مو همچین خواصیتی که گفتین رو نداره اما...»

نولان:

— «دکتر من واقعا به این چیزی که میگم ایمان دارم و میدونم که این ایده و طرحی که دارم شدنیه. با اما و اگر هم منصرف ازینکار نمیشم، من فقط میخام بدونم هر بخش از مو چه ویژگی ای داره، واقعا انقدر سخته که این مسائل پیش پا افتاده رو بفهمم؟»

دکتر مالوین:

— «میخواستم بگم که اما من با حرف اونا موافق نیستم. دوست دارم که بهت کمک کنم پس اگر فکر میکنی میتونم به سوالاتت جواب بدم خب میتونی ازم بپرسی.»

نولان:

— «واقعا؟.... نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم.»

دکتر مالوین:

— «فعلا که کاری نکردم، اما میتونی شام امشب رو تو حساب کنی.(خنده‌ی به شوخی)»

نولان:

— «با کمال میل دکتر، امشب ساعت 8 شب توی رستوران بیرمینگام می‌بینمتون.»

تار
۰
۱
آخرین فصل
آخرین فصل
مینویسم تا که مردم بدانند که در چه دنیایی زندگی میکنم دنیایی که هیچ کس در آن وجود نداد دنیایی از چیز هایی که خودم خلق میکنم مینویسم تا در نوشته هایم زندگی کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید