
پژوهشگر: محمدرضا سهرابی مهر
مدیر نگارخانه آرتین
مقدمه:
بحرانی که دیده نمیشود، اما ویران میکند
گردشگری و صنایعدستی ایران، دو بازوی مهم اقتصاد فرهنگی و هویت ملی، سالهاست درگیر بحرانی عمیق و چندلایهاند؛ بحرانی که نه با اعلام رسمی ورشکستگی همراه بوده و نه با تعطیلی ناگهانی، بلکه بهصورت تدریجی، فرسایشی و خاموش در حال بلعیدن ظرفیتها، نیروی انسانی و اعتماد اجتماعی است. این «ورشکستگی خاموش» شاید در آمارهای رسمی بهدرستی دیده نشود، اما در میدان واقعیت، از تعطیلی کارگاههای صنایعدستی تا خالیشدن شهرهای تاریخی از گردشگر، بهوضوح قابل لمس است.
مسئله اصلی اما فقط کمبود منابع یا تحریمهای خارجی نیست؛ ریشه بحران را باید در ساختارهای ناکارآمد، سیاستگذاریهای مقطعی و بیمسئولیتی نهادی جستوجو کرد؛ جایی که هیچ نهاد یا مدیری مسئولیت مستقیم پیامدها را نمیپذیرد.
گردشگری ایران؛ از مزیت نسبی تا فرصت سوخته
ایران از نظر تنوع اقلیمی، میراث تاریخی و فرهنگی، جزو ده کشور برتر جهان است. با این حال، سهم گردشگری در تولید ناخالص داخلی کشور، فاصلهای معنادار با ظرفیت واقعی دارد. این شکاف، نه تصادفی، بلکه حاصل سالها تصمیمگیری ناپایدار، نگاه امنیتی، ضعف زیرساخت و بیاعتمادی به بخش خصوصی است.
گردشگری در ایران هرگز بهعنوان یک «صنعت» جدی گرفته نشد. نبود برنامه بلندمدت، تغییر مداوم مدیران، و فقدان راهبرد ملی باعث شده است که هر بحران سیاسی یا اقتصادی، نخستین ضربه را به این حوزه وارد کند. نتیجه آن، خروج سرمایهگذاران، تعطیلی کسبوکارهای محلی و کاهش شدید گردشگران داخلی و خارجی است.
صنایعدستی؛ قربانی فراموششده اقتصاد فرهنگی
در کنار گردشگری، صنایعدستی ایران نیز با بحرانی مشابه، اما عمیقتر روبهروست. هنرمندان و صنعتگران، اغلب بدون بیمه، بدون حمایت مالی پایدار و بدون دسترسی به بازارهای مؤثر رها شدهاند. سیاستهای حمایتی، اگر هم وجود داشته باشند، بیشتر نمایشی و کوتاهمدت هستند.
نبود نظام توزیع، ضعف برند ملی، واردات کالاهای شبهصنایعدستی، و حذف تدریجی این محصولات از سبد مصرف خانوادهها، باعث شده است که بسیاری از استادکاران، یا شغل خود را رها کنند یا به تولید کالاهای کمکیفیت و غیر اصیل روی آورند. این روند، بهتدریج منجر به مرگ خاموش دانش بومی و مهارتهای نسلبهنسل شده است.
بحران ساختاری؛ وقتی سیاستگذاری مسئله اصلی است
ورشکستگی خاموش گردشگری و صنایعدستی ایران را نمیتوان صرفاً به عوامل بیرونی نسبت داد. مشکل اصلی، ساختار معیوب حکمرانی فرهنگی–اقتصادی است. تداخل وظایف نهادها، نبود شفافیت، تمرکزگرایی شدید و حذف نقش تشکلهای تخصصی، عملاً امکان اصلاح را از بین برده است.
در چنین ساختاری:
تصمیمها بدون مشارکت ذینفعان گرفته میشود
آمارها بیشتر تزئینیاند تا تحلیلی
شکستها به گردن شرایط انداخته میشود
و موفقیتها، اگر رخ دهد، مصادره سیاسی میشود
این چرخه معیوب، هرگونه برنامه توسعه پایدار را عقیم میگذارد.
بیمسئولیتی نهادی؛ بحران بدون پاسخگو
شاید خطرناکترین بخش این وضعیت، فقدان مسئولیتپذیری است. وقتی یک کارگاه صنایعدستی تعطیل میشود یا یک مقصد گردشگری از نقشه سفرها حذف میگردد، هیچ نهادی پاسخگو نیست. وزارتخانه، سازمان، استان و شهرداری، هرکدام بخشی از مسئولیت را به دیگری حواله میدهند.
این بیپاسخگویی، نهتنها مانع اصلاح میشود، بلکه باعث سرخوردگی فعالان مستقل، مهاجرت نیروهای خلاق و بیاعتمادی عمومی به سیاستهای فرهنگی میگردد.
آیندهای مبهم؛ ادامه مسیر یا بازاندیشی جدی؟
اگر روند فعلی ادامه یابد، گردشگری و صنایعدستی ایران به حوزههایی کماثر، کمجان و وابسته به مناسبتها تبدیل خواهند شد. اما هنوز امکان بازگشت وجود دارد؛ مشروط بر آنکه بازاندیشی ساختاری جایگزین مسکنهای مقطعی شود.
این بازاندیشی نیازمند:
پذیرش رسمی بحران
شفافیت در آمار و عملکرد
واگذاری واقعی به بخش خصوصی و جامعه مدنی
و تعریف گردشگری و صنایعدستی بهعنوان سرمایه ملی، نه ابزار تبلیغاتی
است.
جمعبندی
ورشکستگی خاموش گردشگری و صنایعدستی ایران، نتیجه یک حادثه ناگهانی نیست؛ حاصل سالها انکار، بیتدبیری و بیمسئولیتی نهادی است. تا زمانی که بحران به رسمیت شناخته نشود و پاسخگویی جایگزین فرافکنی نگردد، این دو حوزه حیاتی همچنان در سکوت، فرسوده و تهی خواهند شد.