ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه عینی
مرضیه عینی
مرضیه عینی
مرضیه عینی
خواندن ۱ دقیقه·۳ سال پیش

نقاره های بی وقت

ساعت ۱۰ صبح است و هوا خنک . اما نه آنقدر که از بهمن انتظار می رود . دستان امیرعلی را گرفته ام و قدم می زنیم . نور آفتاب از کاشی های حیاط به سمت چشمان زائران منعکس می شود.

فضا پر شده از بوی اود و گلاب و اسپند.

خادمی را می بینیم که گوشه ای از حیاط با ادب ایستاده ، امیرعلی دستم را می کشد و می گوید برویم سمتش . عادت هر باره ی ماست . هرگاه به زیارت می رویم سهم شکلات های امیرعلی را از جیب مبارک خادمان می گیریم . شکلاتش را می گیرد و به کسری از ثانیه گوشه ی لپش جا می دهد . بر می گردیم سمت خانم های کاروان .

آخ که چقدر هوای حرم دل چسب است ، هم به وقت غم و هم به وقت شادی . صدای نقاره ای هم که به وقت طلوع و غروب آفتاب می زنند هوش از سر آدم می برد . یک وقت دیگر هم هست که صدای نقاره تن آدم را می لرزاند .

هم چنان قدم می زنیم ، خانم های دیگر کاروان هم کنار ما هستند .

ناگهان حیاط پر می شود از صدای نقاره ی بی وقت .

ابری نیستم اما گونه هایم خیس می شود ، بی آنکه اراده کنم می بارم . خانمی که کنار من قدم می زند می پرسد چه نقاره ی بی وقتی ! ؟

بغضی که به گلویم چنگ می زند را می خورم و اشک هایم را با دست پاک می کنم .

می گویم :الحمدلله مریضی شفا گرفته است.

خاطره نویسی

۸/۱۱/۱۴۰۱

مرضیه عینی



۹
۰
مرضیه عینی
مرضیه عینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید