
ساعت ۱۰ صبح است و هوا خنک . اما نه آنقدر که از بهمن انتظار می رود . دستان امیرعلی را گرفته ام و قدم می زنیم . نور آفتاب از کاشی های حیاط به سمت چشمان زائران منعکس می شود.
فضا پر شده از بوی اود و گلاب و اسپند.
خادمی را می بینیم که گوشه ای از حیاط با ادب ایستاده ، امیرعلی دستم را می کشد و می گوید برویم سمتش . عادت هر باره ی ماست . هرگاه به زیارت می رویم سهم شکلات های امیرعلی را از جیب مبارک خادمان می گیریم . شکلاتش را می گیرد و به کسری از ثانیه گوشه ی لپش جا می دهد . بر می گردیم سمت خانم های کاروان .
آخ که چقدر هوای حرم دل چسب است ، هم به وقت غم و هم به وقت شادی . صدای نقاره ای هم که به وقت طلوع و غروب آفتاب می زنند هوش از سر آدم می برد . یک وقت دیگر هم هست که صدای نقاره تن آدم را می لرزاند .
هم چنان قدم می زنیم ، خانم های دیگر کاروان هم کنار ما هستند .
ناگهان حیاط پر می شود از صدای نقاره ی بی وقت .
ابری نیستم اما گونه هایم خیس می شود ، بی آنکه اراده کنم می بارم . خانمی که کنار من قدم می زند می پرسد چه نقاره ی بی وقتی ! ؟
بغضی که به گلویم چنگ می زند را می خورم و اشک هایم را با دست پاک می کنم .
می گویم :الحمدلله مریضی شفا گرفته است.
خاطره نویسی
۸/۱۱/۱۴۰۱
مرضیه عینی