منه تکراری...


چند شبه دارم فکر میکنم اینجا در مورد چه موضوعی بنویسم، داستان کوتاه ؟ نه هنوز زوده... خاطرات روزانم ؟ نه بابا اینکه خیلی بدتره، زندگی من هر روز رو دورِ تکراره و احتمالا شبیه اکثر آدمای دیگه حتی شاید خیلی خیلی ساده تر. ساعت 11 اینا از خواب به زور بیدار میشم. همون لحظه دوست دارم دوباره بخوابم، میرم توی موبایل و مشغول دنیای اینستا و تلگرام و توییتر و... میشم. شروع میکنم برای دوستام پست های مختلف رو میفرستم که ببینن و در موردشون صحبت کنیم ،حتی تکراری هاش....

بعد حدود یکساعت پیام و پیام بازی، میرم سراغ لپ تاپم و شروع میکنم یه فیلمی ببینم ... حتی تکراری هاش. تا حالا شاید صد بار یه سری فیلم مثل The Amazing Spider Man و Mummy 1999 و Harry potter رو دیده باشم ؛ ولی باز نمیدونم از روی علاقه یا بی کاری یا شایدم از روی حس کردن دوباره ی احوال خوش قدیمم ، سر به این فیلم ها میزنم. زمانی که بچه بودم و هنوز مغزم نتونسته بود قلبمو بکشه.

بعد هم میرم یه سری به فیلم های آموزشی فتوشاپ و پریمیر و طراحی سایت که توی هاردم دارن خاک میخورن میزنم. یه سری مدرک ICDL و فتوشاپ مقدماتی گرفتم ولی هنوز اول راهه و باید کلی چیز جدید یاد بگیرم. اما از ثانیه اول اون فیلمای آموزشی حواسم پرت میشه به هزار تا فکر... فکر های تکراری. اینکه چرا زودتر شروع نکردم که برم سراغ علاقم...چرا رفتم تجربی... چرا انرژی دوران دبیرستانم رو گذاشتم رو درس هایی که هیچوقت دوستشون نداشتم و به اجبار مجبور شدم برم سراغشون ؟ ...سادس... چون بقیه برام تصمیم گرفتن به جای خودم (نذارید هیچوقت کسی به جای شما تصمیم بگیره ، هرکاری رو که علاقه دارید برید سراغش، اگه حس میکنید باید به کسی یه حرفی بزنید چه مثبت چه منفی ، فقط اون ترس مسخره رو کنار بزنید و حرفتونو بزنید ، نهایتش اینه که میگید من تلاش خودمو کردم اما نشد، نذارید حرف هاتون توی سینه هاتون بمونه و درد و بغض شه خلاصه بر خلاف من عمل کنید)...چرا هیچوقت حرف دلمو نمیزنم...چرا نمیتونم فکر بعضیا رو از سرم بیرون کنم...چراکتاب هایی رو که میخرم دیگه مثل قدیم نمیخونم...چرا داستان نوشتن هام رو دوباره شروع نمیکنم...چرا هیچ چیزی مثل قدیم نیس ... چرا هیچی لذت بخش نیس...چرا همین الان شروع نمیکنم به یادگیری... چرا شور و شوق قدیمم رو ندارم... چرا انقدر، "چرا "توی فکر منه... "چرا های تکراری".

به خودم میام و میبینم باز غرق موزیک شدم...انقدر صدای موزیک بلند بوده که مادرم دیگه اومده توی اتاق تا با اجرای پانتومیم طورش بهم بفهمونه که وقت ناهاره...

وقت ناهار شد و مثل همیشه تماشای مستند های تکراری حیوانات ، اونم به اجبار به خاطر علاقه همه اعضای خانواده ( به غیر من ) به مستند حیوانات . اخه چه لذتی داره دیدن اینکه شیرها ریختن سر یه توله آهوی بدبخت که زندگیشو تموم کنن... آهوی بیچاره هم مادرشو دورتر میبینه که داره آروم براش توله ش گریه میکنه ولی از ترس شیر ها جلو نمیاد. دانشگاه به اجبار دارم این رشته جانوری رو تحمل میکنم حالا سر ناهار خوردن باید اینا رو ببینم.

بعد ناهار باز میرم تو دنیای اینترنت و باز مثل همیشه اخبار بد. ای کاش یه روز یه خبر خوبی بیاد بیرون.

حس میکنم خیلی دیگه دارم حرف میزنم ... باز این حس تکراری... . خلاصه اینکه زندگی من هیچ حس و هیجان خاصی نداره... یه روزی داشت یه روزی که قلبم سر پا همرام بود...نمیفهمم هر روز از عصر چی میشه که به خودم میام و میبینم توی اینترنت و موزیک غرق شدم و ساعت 3 صبح شده،همه خوابن و من باز با این فکرها دارم میجنگم ... فکر هایی که حتی توی خواب هم رها نمیکنن منو و به صورت کابوس به کارشون ادامه میدن...کاش میشد یه جوری میشد خلاص شد از این زندگیِ تکراری.

امروز بالاخره تصمیم گرفتم که بیام و اینجا بنویسم و دوست های تازه پیدا کنم و شاید بتونیم با صحبت کردن حال همدیگه رو بهتر کنیم و در کنارش دوباره دست به قلم شدم بعد هفت سال.