ویرگول
ورودثبت نام
MEHRIAN
MEHRIANدرگیر روزمرگی‌ام، اما دنبال لحظه‌هایی برای نفس کشیدن و کشف خودم.
MEHRIAN
MEHRIAN
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

قفسه‌های خالی

من نان‌آور خانه نیستم؛ درکِ کاملِ این اوضاع شاید فقط برای یک سرپرست خانه باشد، اما من هم می‌بینم و سهمی از این فشار را حس می‌کنم.
پدرم یک مغازهٔ کوچک خواروبار دارد؛ همان سوپرمارکت قدیمی محله که سال‌ها پیش قفسه‌هایش همیشه پر بود—رنگارنگ، شلوغ، زنده. روزهای نزدیک مناسبت‌ها یا وقتی بچه‌ها از مدرسه تعطیل می‌شدند، مغازه نفس می‌کشید. صدای خنده، رفت‌وآمد مردم، هیجان خریدن خوراکی… همه‌چیز جریان داشت.

حالا مدت‌هاست داخل مغازه نمی‌روم، اما از پشت شیشه‌ها همه‌چیز را می‌بینم. قفسه‌ها خالی‌اند. هرچه هست از ارزان‌ترین نوع است. وقتی به پدرم می‌گویم چرا فلان مدل را نمی‌آوری، جوابش ساده است:
«مردم نمی‌تونن بخرن… می‌مونه.»

دیگر خبری از شلوغی روزهای جشن نیست. بچه‌ها هم با پول‌توجیبی‌شان تقریباً هیچ‌چیز نمی‌توانند بخرند. قبلاً هر روز یک خوراکی کوچک می‌خریدند؛ حالا شده هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار… و بعضی‌ها هم هیچ‌وقت.

یادمه چند سال پیش که توی مغازه بودم، یک نفر آمد خریدهای معمولی خانه را برداشت؛ چند چیز برای آشپزخانه، چند بسته خوراکی، و یک تن ماهی. پدرم پرسید: «از کدوم مدل؟»
مرد گفت: «از خوباش بده.»

بابام یکی از مدل‌های بهتر را آورد، اما وقتی مرد رسید پای حساب‌وکتاب و قیمت را شنید، یک لحظه مکث کرد. بعد با صدایی آرام، انگار که از خودش خجالت بکشد، گفت:
«نه… از ارزونتراش بده.»

حالا که به قفسه‌های خالی نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم اگر آن موقع این‌طور بود… امروز دیگر چه شده که مردم حتی از همان ارزان‌ترین‌ها هم می‌گذرند.

مغازه فقط یک مغازه نیست؛ آینه‌ای است که نشان می‌دهد زندگی مردم چطور کوچک شده، چطور رنگ‌ها از قفسه‌ها و از روزمره‌ها رفته‌اند.

محلهگران
۶
۰
MEHRIAN
MEHRIAN
درگیر روزمرگی‌ام، اما دنبال لحظه‌هایی برای نفس کشیدن و کشف خودم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید