میخوام دربارهی نیروی کنجکاوی حرف بزنم.
همان نیروی سادهای که با یک سؤال شروع میشود: «چرا؟»
در یادگیری، تقریباً هیچ چیز به اندازهی همین «چرا» مهم نیست. وقتی چیزی میبینیم، میشنویم یا یاد میگیریم، اگر واقعاً بخواهیم آن را بفهمیم باید مدام از خودمان بپرسیم: چرا اینطور است؟ چرا آنطور نیست؟ چرا این تصمیم گرفته شده؟ چرا این روش جواب میدهد؟
بچه که بودیم پرسیدن این سؤالها اصلاً سخت نبود.
برای هر چیز کوچکی کنجکاو بودیم و بدون خجالت میپرسیدیم. دنیا برایمان پر از سؤال بود و همین سؤالها کمک میکرد کمکم آن را بفهمیم.
اما هرچه بزرگتر شدیم، پرسیدن سختتر شد.
در مدرسه، در دانشگاه و بعدتر در محیط کار، خیلی وقتها ترجیح دادیم سؤال نپرسیم تا مبادا کسی فکر کند چیزی بلد نیستیم.
وقتی کارآموز هستیم، پرسیدن طبیعی است. همه انتظار دارند سؤال داشته باشیم.
اما وقتی چند سال سابقه پیدا میکنیم، وقتی مسئولیت میگیریم و تبدیل می شویم به «کسی که باید بداند»، ناگهان سؤال پرسیدن سخت میشود. چون ممکن است کسی بگوید: «مگه هنوز این را نمیدانی؟»
و همینجا است که خیلیها آهستهآهسته کنجکاویشان را از دست میدهند.
هفتهی پیش داشتم انیمیشن «جابهجا شده» را میدیدم. شخصیت اصلی داستان از روی کنجکاوی وارد تجربهای شد که حتی خانوادهاش را به خطر انداخت. البته در نهایت همهچیز خوب تمام شد، اما چیزی که توجهم را جلب کرد همان نیروی کنجکاوی بود؛ نیرویی که میتواند آدم را وادار کند چیزهای جدید را تجربه کند، حتی وقتی مطمئن نیست نتیجه چه خواهد شد.
واقعیت این است که کنجکاوی یکی از قدرتمندترین نیروهایی است که ما در طول زمان ذرهذره از دست دادهایم.
در دنیایی که پر از اطلاعات سطحی شده، کمکم مغز یاد گرفت به جای فهمیدن، نقشِ آدمِ فهمیده رو بازی کنه نیاز داریم که مجدد کنجکاوی را زنده کنیم.
برای همین چند تصمیم جدید گرفتهام:
اول اینکه کتابها را موضوعی بخوانم. مثلاً یک هفته کامل فقط دربارهی استراتژی مطالعه کنم؛ از منابع مختلف، از زاویههای مختلف. بعد سراغ موضوع دیگری بروم. نه اینکه مدام کتابهای پراکنده بردارم و فقط از این شاخه به آن شاخه بپرم.
تصمیم دوم این است که وقتی نوشتههای یک نویسنده را میخوانم، سریع حرفهایش را نپذیرم.
به جای قبول کردن فوری، از خودم بپرسم: چرا چنین نظری دارد؟ چرا اینگونه استدلال کرده؟ آیا ممکن است زاویهی دیگری هم وجود داشته باشد؟
این نوع یادگیری شاید سختتر باشد.
زمان بیشتری میگیرد.
اما در عوض لذتبخشتر است، چون احساس میکنی واقعاً داری چیزی را میفهمی، نه اینکه فقط اطلاعات جمع میکنی.
در نهایت کنجکاوی و سؤال پرسیدن همان چیزی است که باعث میشود مسیرها را عمیقتر برویم.
و حالا که دارم بزرگتر میشوم، بیشتر از قبل میفهمم که نمیخواهم اقیانوسی باشم با عمق یک سانتیمتر.
و آن نقطههای عمیق دقیقاً همان جاهایی هستند که کنجکاوی هنوز زنده است؛
جایی که کسی هنوز ایستاده و با سماجت میپرسد:
چرا؟