کوچینگ با طعم خاطره ، قسمت اول

از ابتدا تا انتهای جلسه هر دو خوشحال بودیم

کلی بهش تبریک گفتم .

کلی از حس خوب و تلاش در طول هفته اش برایم تعریف می کرد .

موفق شده بود . همون که چندسال آزارش می داد رو کنار زده بود .

جلسه با کلی حس خوب شروع شد و با کلی حس خوب هم تمام شد

همه اش از یک سوال شروع شد ...

جلسه ی قبل ، اواخر جلسه ازش پرسیدم .

انگار ذهنش را به کلی بهم ریخته بود . توی جلسه خودش رو کنترل کرد و از پاسخ طفره رفت اما می گفت اون شب تا صبح نخوابیده! می گفت تا صبح فکر می کردم و بالاخره تصمیم گرفتم. تغییر کردم . یک هفته است زندگیم رو تغییر دادم ...

حس خوب امشب نتیجه یک هفته تصمیمی است که بخاطر اون یک سوال گرفتم ...

بعدا می گفت حتی بعد از قطع کردن تماس هم می خندیده است .

انرژی و خوشحالی از درونش فوران کرده بود

حتی حال من رو هم تغییر داد .

من هم بخاطر خوشحالی و انرژی زیادش خوشحال و پرانرژی بودم ...