ویرگول
ورودثبت نام
m.a.h.p
m.a.h.p🙂hogwarts is my home
m.a.h.p
m.a.h.p
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

اصلاحیه!

از وقتی یادمه زندگی خوبی داشتم....

خانواده ی خوب،پول خوب،حال خوب،وسایل خوب،تحصیلات خوب و.....

همه چیز زندگیم داشت خوب پیش می‌رفت....

از همه چیز راضی بودم و شکر گذار....

خیلی دلم میخواست که یه تغییر توی دنیا ایجاد کنم،مثلا مثل آدمای خوب به فقیرا کمک کنم،نذری بدم،همین جوری برم یه بنده یه خدایی رو خوشحال کنم و چیز هایی از این دست...

ولی وقتی یه کم بزرگ تر شدن زندگیم اون طوری که میخواستم پیش نرفت....

وقتی به یه حدی از موفقیت رسیدم،یهویی افت کیفیت زندگیم شروع شد....

یه دوست ناباب،خاطرات ناخوش،زندگی پر خروش،پدر و مادر ناراضی،دعوای هرروزه،بی احترامی به بزرگترا و.....

مهم تر از همه گیر افتادن توی یه باتلاق سمی.....

وقتی کلاس هفتم بودم یه دوستی رو پیدا کردم که در نگاه اول آدم خوبی بود....

ولی کم کم که جلو رفتم فهمیدم که آدم دروغگو و دغل بازیه...‌

ولی باز هم به خاطر سادگی و بچگی بیش از حدم و نگاه خوش بینانه ام دوستیمو با اون آدم ادامه دادم و امید داشتم که اخلاق اون آدم درست بشه....

شاید هم من میتونستم یه تغییری توی اون آدم ایجاد کنم...

البته که من از اون ضعیف تر شدم،مقاومتم در دور موندن از کار های بد زیاد دووم نیاورد و گیر افتادم....

گیر افتادم توی باتلاقی که از درکش عاجز بودم.....

و اون دوران آنقدر خاطرات بدی رو برام به همراه داشت که الان هر چقدر هم که در مورد اون دوران فکر کنم هیچ خاطره ای ازش یادم نمیاد....

جالبه!این که من نمیتونم خاطره ای رو از اون دوران به یاد بیارم می‌تونه نشون بده که اون اتفاق چقدر نزدیک به یک تروما بوده،شاید هم از اون بدتر....

و همین اتفاق شبیه به تروما بود که باعث شد مغزم خاطرات خوبی که توی اون دوره برام اتفاق افتادن بود و حتی خدا رو هم فراموش کنه.....

خدا رو شکر وقتی یکم بیشتر از اون آدم ضربه خوردم و بزرگ تر شدم(منظورم بزرگ شدن از لحاظ روحی روانیه) فهمیدم که چطوری میتونم خودمو نجات بدم از اون زندگی ای که اون زمان خیلی "ن.ک.ب.ت"وار بود.....

خدا رو شکر تونستم خودمو نجات بدم.....

اما چند سال بعد که داشتم دوباره به اون کمال کامل زندگیم می‌رسیدم یهو همه چی خراب شد....

شاید عجیب باشه براتون ولی با اینکه به تازگی تعیین سطح داده بودم برای زبان و شش ترم رو skipکرده بودم ولی یه روز متوجه شدم نمیتونم مثل گذشته انگلیسی صحبت کنم و از دانشم در این زمینه درست و حسابی استفاده کنم.....

بعدش متوجه شدم که نمیتونم درسمو خوب بخونم،یکی دو تا امتحان مهممو خراب کردم،امتحانایی مثل ریاضی....

و اون زمانی که امتحان مو خراب کردم کاملا مطمئن بودم که درسای مهم مو می افتم،ریاضی رو قبول نمیشم و خیلی چیزای دیگه.....

اون وقت متوجه شدم که ذهنم بهم ریخته،انگار افکارم در هم گره خورده بودن،حالم خوب نبود،مثل همیشه نبودم،نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم و از همه لحاظ شبیه شخصیت روانیای توی فیلما شده بودم......

شب شد

فردای اون شب امتحان فیزیک داشتم،فصل یک و سه رو خوب خونده بودم ولی فصل دو رو نه....

نمونه سوال ها رو که حل میکردم همه چی اوکی بود ولی سر حل نمونه سوال های معلم می‌فهمیدم اوضاع خیلی خوب نیست!

خلاصه بخوام بگم آنقدر از همه چی اون شب تا امید شدم بودم که احساس میکردم هیچ راه نجاتی براش نیست این جا بود یادم افتاد هنوز خدا هست...♥️

دلم خدا مثه یه آدم بشینه جلوم منم براش تعریف کنم که چیا بر من گذشته و چقدر حالم بده،حیف که فقط می‌تونستم بدون دیدنش باهاش صحبت کنم....

......

این پست هنوز تموم نشده فقط خواستم منتشرش کنم تا اینجایی رو که نوشتم بخونید

پ.ن:اونایی که کاربر helia(جزو دنبال کننده هام و یکی از دوستام هستن)رو میشناسن و تا پست آخر ایشون رو خوندن باید بدونن که من این متنو دقیقا همون شبی که امتحان فیزیک برای چندمین بار تعطیل شد نوشتم!

پ.ن.۲:هیچی دیگه فقط خواستم بگم بدونید که اینو همون شبه نوشتم!

شب امتحاندرد و دل
۷
۶
m.a.h.p
m.a.h.p
🙂hogwarts is my home
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید