با دستِ خویش، درختان را ز بُن برکندیم
ز شاخهو ز تن، شرارِ گرمِ خانه افکندیم
که خانه گرم شود، غافل از آن روزِ سرد
چو ننهسرما رسید، از هیزم آگهی ندیدیم
کجا شدی تو، شبِ یلدای تنهاییِ من؟
منم غمزدهی جنگل، یخزده، خاموش، غمین
در این سکوتِ بلندِ شبانِ بیصدا
به در نظر فکندهام، دل از امید، کمین
مگر صدای کلونِ آن درِ چوبینِ پیر
دوباره جان دهد این دلِ خسته را یقین
من از نوای امید، سالهاست بیخبرم
خدا کند اگر آید، بشناسمش… همین
احمدرضا مداح
شب یلدای ۱۴۰۴