مغز انسان در کسری از ثانیه تصمیم میگیرد که «این برند من رو دوست داره» یا «به این یکی اعتماد دارم». بعداً با منطق، این تصمیم را توجیه میکند. اینجاست که تقاطع بازاریابی احساسی و نویسندگی حرفهای شکل میگیرد.
نویسندگی که کسبوکار بلد نیست، فقط متننویس است؛ اما نویسندهای که فروش میفهمد، روانشناسی میداند و با احساسات مخاطب بازی میکند، یک دارایی استراتژیک برای هر برندی است.
در بازاریابی احساسی، کلمات نقش «محرک» را دارند: بعضی کلمات باعث ترشح دوپامین میشوند(شادی، لذت، برد) بعضی کلمات حس تعلق میآفرینند(ما، با هم، خانواده)؛ و بعضی کلمات هم امنیت میفروشند(تضمین، مطمئن، بدون نگرانی).

چرا متن خوب میفروشد؟ چون مردم فراموش میکنند چه گفتی، اما هیچوقت فراموش نمیکنند چه حسی به آنها دادی. نویسندۀ حرفهای کسی است که میتواند لحن برند را به زبان احساس ترجمه کند؛ از نردبان «مشتری → انسان» بالا برود؛ داستانی بگوید که مخاطب خود را در آن ببیند و کلمات را طوری کنار هم بچیند که کلیشهای نباشند، اما ماندگار شوند.
بازاریابی احساسی، شعار نیست. یک نویسندۀ کسب و کار، با انتخاب درست هر کلمه، میتواند:
اعتمادسازی کند.
نرخ تبدیل را بالا ببرد.
برند را از رقبا جدا کند.
مراقب یک اشتباه رایج هم باید باشیم. بسیاری فکر میکنند نوشتن یعنی «توصیف کردن». در حالی که نوشتن برای فروش یعنی «تحریک کردن» و «ارتباط گرفتن». سؤالی مهم در اینجا مطرح است: اگر منطق قیمت میزند و احساس خرید میکند، چرا هنوز بسیاری از کسبوکارها فقط روی تخفیف تمرکز میکنند و نه روی روایت؟