جنونِ کنترلگریِ انسان، بر همهچیز خطکش نهاد؛
وگرنه، زمان را چه به اندازه؟
سه عقربهی سرگردان میانِ مشتی عدد،
چگونه بدل شدند به معیارِ گذرِ زمان؟
مگر درازایثانیهای همنفسی در کنارِ عزیزت،
با ثانیهی انتظار، در سرابِ
ماندن یا نماندنش، یکیست؟
بهگمانم، من و تو تنها در خطی از زمانِ زیسته، مشترکیم؛
وگرنه، ثانیهشمارِ ساعتِ دستانِ من و تو یکی نیست…
کشوقوسِ لحظههامان، گوشبهفرمانِ درونِ ماست،
و درازای ثانیهها،
به ژرفایِ خاطرات و سنگینیِ تجربههایمان گره خورده است.
بارِ دیگر نگاه کن، سه عقربه نیز از عددها گریزاناند،
و انسان، گریزشان را با عدد معنا کرد.
عمیقتر نگاه کن؛
_ شاید زمان، ثابت است و تو در تبوتاب؛که میداند؟
_ شاید هیچچیز نمیگذرد، جز تو؟
_ شاید تو صرفِ زمان میشوی، نه زمان، مصرفِ تو؟
_ شاید زمان، آینهایست ثابت و تو، چشم در چشمش، پیوسته در تغییر؟
_شاید زمان، نامِ دیگرِ انتخابِ توست بر گذرِ ثانیهها.چه میدانیم؟
جنونِ کنترلگریِ انسان، بر همهچیز معنا خواست .
تو، رو به آینه. مجنون باش و بگذر.
این است زمان، بدونِ گمانه زدن بر گردابِ معنا
_مائده راهب🌱