من آن بارانم
که بر بامِ غم میبارد
ولی در دلِ هر قطرهام
آفتابی خوابیده است
من آن آتشم
که به دستِ باد اسیرم
ولی هر شب
ستارهای میزایم از خاکسترِ خویش
من آن کوهام
که توفانها مرا میخوانند
به نامِ "سنگی بیروح"
ولی من در سکوتِ خویش
الماس میپرورانم
من آن دریاام
که موجهایش میشکند
بر صخرههای روزمرگی
ولی در عمقِ تاریکِ خویش
مروارید میسازم
من آن مریمام
که زندگی
با پنجههای خاردارش
روحم را میخراشد
ولی من
از هر زخمم
شعری میرویانم
پایانِ شعر، نه...
آغازِ پروازِ توست
هر که هستی
و هر چه کشیدهای
بدان:
تو هم میتوانی
از تارهای شکستهات
بالهایی از نور ببافی!
— مریم غفران فرید | آذرخشِ کلام.
این شعر، روایتِ دلنوشتههای مریم غفران فرید است.
هرگونه کپیبرداری بدون ذکر نام ممنوع
هر نظر، گلی است که در باغِ کلماتم میکارم
خوشحال میشوم برداشتِ خود را از این شعر با من به اشتراک بگذارید.