سلام به همهی اونایی که این نوشته رو میخونن. من ماهکم؛ ۲۵ سالمه و اهل روستای سوزنده تو منطقه خوشاب خراسان رضویام.
مدتها بود دلم میخواست از تجربهی سفرهام بنویسم، اما حقیقت اینه که من تا همین چند ماه پیش اصلاً تجربهی جدی از سفر نداشتم. زندگیم بیشتر توی کار و مسئولیت گذشته بود و دیدن دنیا همیشه میموند برای «یه روزی».
از شهریور امسال تصمیم گرفتم بیشتر سفر کنم و چیزهایی که از ایرانِ زیبا یاد میگیرم رو با شما به اشتراک بذارم. این روایت، داستان اولین سفر واقعی زندگی منه…
اگه بخوام از خودم بگم، من تکدختر خونه بودم و بعد از رفتن مادرم، تمام دنیام شد نگهداری از پدرم و گلیم و قالیهایی که میبافم. ۶ ساله ازدواج کردم، شوهرم هم مردِ آروم و صبوریه؛ از اونایی که زیاد حرف نمیزنن ولی وقتی میگه هستم، یعنی تا تهش هست.
اونم توی دامداری کوچیکِ پدرم پابهپای ما زحمت میکشه. ما وضعمون خداروشکر بد نیست، دستمون به دهنمون میرسه، ماشین و خونه داریم، اما همیشه زندگیمون تو کار خلاصه شده بود.
محیط زندگی ما کویریه؛ همهاش خاک و باد و آفتاب. تا همین سه ماه پیش، من هیچوقت دریا رو از نزدیک ندیده بودم!
همهاش میگفتیم بعداً میریم، تا اینکه بالاخره طلسم رو شکستیم. یه چوپان استخدام کردیم که کمکحال شوهرم باشه و پدرم رو هم سپردیم به همسایه تا حواسش به گاو و گوسفندها باشه.
بابام با اینکه مرد استوار و قویایه، باز دلم شور میزد ولی خودش گفت: برو بابا جان، من از پس خودم برمیام.
بیست و دوم شهریور بود که با ماشین خودمون راه افتادیم. ماشینمون سرحال بود ولی انگار جاده میخواست یه کم صبر ما رو امتحان کنه!
نزدیکای شاهرود ماشین یهو ریپ زد و ایستاد. شوهرم پیاده شد، یه نگاهی به موتور انداخت و با همون لهجهی خودمون گفت: «یره، انگار نایِه! بختِ ما رو میبینی؟» خلاصه چند ساعتی رو توی یه تعمیرگاه لب جاده معطل شدیم. من نشسته بودم روی یه پلهی سنگی و فکر میکردم نکنه قسمت نیست دریا رو ببینم؟ اما شوهرم با همون صبر همیشگیش دستم رو گرفت و گفت: «درست مِشه ماهک، غصه نخور.»
من قبل از سفر توی اینترنت میگشتم که توی سایت سپنجا یه ویلای کوهستانی تو روستای «ولم» بهشهر پیدا کرده بودم. عکسهاش جوری بود که انگار ابرها زیر پات هستن. همونجا رزرو کردم و عصر که ماشین درست شد، دوباره زدیم به دل جاده. وقتی رسیدیم به ورودی روستا، هوا دیگه تاریک شده بود. حدود ۱.۵ کیلومتر آخر جاده خاکی بود و از بین درختهای بلند رد میشدیم که بوی نمشون تا توی ماشین میومد.
میزبان ما یه آقای بهشهریِ فوقالعاده مهربون بود که با لبخند اومد استقبالمون. اینقدر این آدم با محبت بود که همون اول تمام خستگی جاده از تنمون در رفت؛ حتی برامون سبزی محلی و نون تازه آورده بود که بوی بهشت میداد. برام جالب بود که برای اجاره ویلا توی اون روستای دورافتاده هم چنین آدمهای باوجودی پیدا میشن که اینقدر به فکر مهمون باشن. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، بوی جنگل مستم کرده بود. پنجره رو باز کردم و دیدم تا چشم کار میکنه سبزیه و مِه.
شوهرم که همیشه عادت داشت ۵ صبح بلند بشه برای دوشیدن گاوها، حالا آروم نشسته بود رو تراس و به درختها نگاه میکرد. رفتم کنارش و گفتم: «چکا منی؟ بیا بشین چاییت رو بخور.» برگشت نگام کرد و گفت: «ماهک، اینجا چقدر هوا زندهست! آدم دلش نمیخواد پلک بزنه.» صبحانه رو با همون پنیر محلی که از خودمون برده بودیم و نون گرمی که میزبان داده بود خوردیم و بعدش رفتیم سمت سد گلورد که کلاً ۵ دقیقه با ما فاصله داشت.
آبیِ آب سد کنار سبزی کوهها، زیباترین تابلویی بود که تو عمرم دیده بودم. اما روز سوم، همون روزی بود که هیچوقت فراموشش نمیکنم. ۷۰ دقیقه رانندگی کردیم تا برسیم به ساحل. وقتی برای اولین بار چشمم به ابهت دریا افتاد، پاهام سست شد. پام رو که گذاشتم روی ماسههای خیس، فقط گریه کردم. دریا خیلی بزرگتر از اون چیزی بود که توی گلیمهام میبافتم. شوهرم هیچی نمیگفت، فقط دستم رو سفت گرفته بود که یعنی میفهمه چی تو دلم میگذره. ناهار رو هم رفتیم گلوگاه و «اکبرجوجه» اصل خوردیم که اون رب انار ملسش هنوز زیر زبونمه. روز بعدش هم که بارون گرفت، موندیم توی ویلا و من یه قیمه مشتی با گوشت تازه بار گذاشتم.
صدای برخورد بارون به سقف و بوی قیمه توی اون هوای خنک، عجیبترین حس دنیا رو داشت. عصر هم رفتیم سراغ جکوزیِ ویلا؛ ما که تو کویر همیشه با کمآبی میساختیم، برامون مثل معجزه بود. بیست و ششم شهریور که وقت برگشتن شد، انگار داشتم از یه خواب شیرین بیدار میشدم. موقع خداحافظی اینقدر از میزبان بابت تمیزی ویلا و مهربونیش تشکر کردم که خودش هم خجالتزده شد.
وقتی رسیدیم خونه، در حالی که داشتم چمدونها رو باز میکردم، با خودم گفتم باید یه جوری از این تجربهی خوب قدردانی کنم تا بقیه هم بتونن با خیال راحت چنین آرامشی رو تجربه کنن. گوشی رو برداشتم و توی همون صفحهای که ویلا رو رزرو کرده بودم، براشون نوشتم که همهچیز عالی بود و واقعاً اقامت بینظیری داشتیم. نوشتن اون کلمات انگار یه مهر تایید بود روی تموم شدنِ خوشِ اولین سفرمون. حالا ما تصمیم گرفتیم ماهی یک بار، ایرانگردی رو ادامه بدیم. اگه شما هم مثل من سالهاست یه سفر به خودتون بدهکارید، حتماً یه سری به سپنجا بزنید و دل به جاده بسپارید؛ چون بعضی چیزا رو تا نبینید، باورتون نمیشه که وجود دارن.
اگه جایی تو ایران هست که فکر میکنید آدم باید حداقل یه بار تو زندگیش ببینتش، اسمش رو برام بنویسید؛ دلم میخواد ادامهی این قصه رو با پیشنهادهای شما بسازم