ویرگول
ورودثبت نام
Mahak
Mahakدختر کویر، تازه‌کارِ سفر، دارم یاد می‌گیرم دنیا فقط کار نیست، اینجا قصه‌ی دیدن، رفتن و نفس کشیدنه
Mahak
Mahak
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

وقتی فهمیدم ایران چقدر نادیده گرفته شده

راستش این چند وقت که شروع کردیم به سفر، مدام یه حس عجیبی تو دلم می‌چرخه؛ یه جور حسِ غصه. غصه از اینکه منِ ایرانی، ۲۵ سال از عمرم گذشته و تازه حالا دارم می‌فهمم کشورم چقدر دیدنیه. تا الان فقط چندتا استان رو دیده‌ام، ولی همین‌ها کافیه که آدم پر از حسرت بشه… که چقدر می‌شد روی گردشگری این سرزمین کار کرد و چقدر جاها هنوز ناشناخته مونده. بعد از اون سفرِ پُر از عطر نارنج که توی مهرماه به شیراز داشتیم و حسابی عاشقش شدم، دلم می‌خواست زودتر دوباره بزنیم به جاده.

راستش من توی دوتا سفر قبلی، خیلی سخت‌گیر بودم. همه‌اش دنبال هتل‌های لوکس می‌گشتم و کمال‌گرایی نمی‌ذاشت از سادگی لذت ببرم. اما این‌بار کمال‌گرایی رو کلاً گذاشتم کنار؛ تصمیم گرفتم به خودم سخت نگیرم و زیبایی رو توی اصالت پیدا کنم. دنبال یه جای دنج بودم که یکی از دوستام یه کلبه چوبی کوهستانی در مریوان رو بهم معرفی کرد. شوهرم اولش زیاد راضی نبود؛ حق هم داشت، از خراسان تا مریوان راه خیلی طولانیه و اون هنوز خستگی جاده شیراز تو تنش بود، ولی اینقدر اصرار کردم که بالاخره قبول کرد. این بار پدرم هم با ما همراه شد. داشتن یه همسر همراه و صبور، واقعاً سفر رو لذت‌بخش می‌کنه؛ مردی که با وجود خستگی، دوباره پشت فرمون نشست تا من و بابام به آرزومون برسیم.

اواخر آبان‌ماه بود که راه افتادیم به سمت کردستان، وقتی رسیدیم ،فهمیدم کردستان واقعاً سرزمین رنگ‌هاست. اقامتگاهی که توی سپنجا دوستم بهم معرفی کرده بود ، یه کلبه چوبیِ دوبلکس و رویایی مابین سنندج و مریوان بود که وسط یه باغ ۸۰۰ متری قرار داشت. ویوی کلبه رو به رودخونه بود و صدای آب، آرامش‌بخش‌ترین موسیقیِ شب‌هامون شده بود. میزبانمون یه مرد کردِ فوق‌العاده شریف بود که با همون لهجه‌ی شیرینش شب اول برامون یه قابلمه آش دوغ آورد؛ با اطمینان می‌گم خوشمزه‌ترین آش دوغی بود که تو عمرم خورده بودم. کردها چقدر بزرگوارند؛ لباس‌های رنگی و جافی‌های زیباشون، ابهت کوه‌ها رو داره.

ویو اقامتگاه که به دریاچه بود
ویو اقامتگاه که به دریاچه بود

روز اول سفرمون رو فقط به استراحت کنار رودخونه و گشتن توی همون باغ گذروندیم. روز دوم راه افتادیم سمت مریوان و رفتیم «روستای دره‌تفی» که به شهر لک‌لک‌ها معروفه. دیدن اون همه لک‌لک که بالای درخت‌های بلوط لونه کرده بودن، انگار یه قطعه از بهشت بود. همون‌جا ناهار رو کباب ماهی مخصوص زریوار خوردیم که مزه‌اش با بقیه ماهی‌ها فرق داشت. روز سوم، زدیم به دل جاده‌ی مریوان به سمت پاوه تا رسیدیم به «گردنه ژالانه». آبان‌ماه بود و ما واقعاً دریایی از ابر رو زیر پاهامون می‌دیدیم. از اونجا رفتیم سمت «اورامان تخت»؛ روستایی که انگار خانه‌هاش رو توی دل سنگ تراشیدن. پدرم با تعجب به کوه‌های شاهو نگاه می‌کرد و زیر لب خدا رو شکر می‌کرد.

روز چهارم هم اختصاص داشت به بازار مریوان و بازارچه مرزی. محوِ پارچه‌های پولک‌دوزی شده و گیوه (کلاش) شدم. شوهرم برای خودش یه شال کمر کردی خرید و منم غرق رنگ‌های بازار شدم. موقع برگشتن هم، چون اقامتگاهمون نزدیک بود، سری به «قرآن تاریخی نگل» و پل معلق روی رودخونه زدیم. این سفر به من یاد داد که خوشبختی توی هتل‌های چند ستاره نیست؛ گاهی یه کلبه چوبی ساده وسط یه باغ، وقتی عزیزانت کنارت هستن، از هر جای لوکسی بهتره.

موقع خداحافظی، میزبان اونقدر مهربون بود و با اون لهجه‌ی قشنگش با محبت ما رو راهی کرد که انگار داریم از فامیل خودمون جدا می‌شیم؛ از همون آدم‌هایی که دلت می‌خواد باز هم به دیدنشون بری. وقتی رسیدیم خونه، با اینکه خسته بودم، ولی دلم می‌خواست زودتر اون حسِ خوب رو یه جایی ثبت کنم تا بقیه هم بتونن این آرامش رو تجربه کنن. برای همین گوشی رو برداشتم و همون‌جایی که کلبه رو رزرو کرده بودم، برای میزبان نوشتم: «میزبان بسیار دوست داشتنی و عزیز بود، نظافت اقامتگاه قابل قبول بود.» نوشتن این کلمات برام مثل یه تشکر قلبی بود از کسی که بخشی از خاطرات قشنگ کردستان رو برامون ساخت.

این اقامتگاه ما بود که واقعا عاشقش شدم
این اقامتگاه ما بود که واقعا عاشقش شدم

واقعاً خیلی خوشحالم که برای این سفر کردستان رو انتخاب کردم. این سفر به من ثابت کرد که باید از چهاردیواریِ خونه زد بیرون تا فهمید دنیا چقدر رنگارنگه. من شنیدم مراسم‌های جالبی مثل «کومسای» یا «جشن هزار دف» هم توی کردستان برگزار می‌شه که خیلی دلم می‌خواد یه بار دیگه برگردم و اون‌ها رو هم از نزدیک ببینم.

حالا شما بگید؛ تا حالا شده کمال‌گرایی رو توی سفر کنار بذارید و برید سراغ یه جای ساده؟
یا اصلاً تا حالا تجربه‌ی حضور توی جشن‌های محلی کردستان رو داشتید؟ خوشحال می‌شم برام بنویسید

سفر
۲
۰
Mahak
Mahak
دختر کویر، تازه‌کارِ سفر، دارم یاد می‌گیرم دنیا فقط کار نیست، اینجا قصه‌ی دیدن، رفتن و نفس کشیدنه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید