ماجرای این سفر ما از اونجایی شروع شد که شب آخر توی اصفهان، کنار زایندهرود نشسته بودیم و با خودم گفتم: «ماهک، حالا که تا اینجا اومدیم و آذرماه هم که هوای جنوب عالیه، چرا برگردیم خراسان و دوباره کلی راه بیایم؟» همین شد که تصمیم گرفتیم از همونجا راه کج کنیم سمت قشم. اما خب یه مشکل بزرگ داشتیم؛ پولمون دیگه اونقدرا نبود که بخوایم ولخرجی کنیم و باید یه جوری بودجه رو مدیریت میکردیم که وسط راه نمونیم.
فیلتر «ارزانترین»؛ فرشته نجات ما
اولین کاری که کردم این بود که گوشی رو برداشتم و رفتم توی سایت سپنجا. این بار به جای اینکه دنبال جاهای لوکس بگردم، مستقیم رفتم سراغ فیلترها و گزینه «ارزانترین» رو زدم. برام جالب بود که سیستم چطوری قیمتهای اقتصادی رو برام ردیف کرد. چون هیچ ایدهای نداشتم که کجای قشم برای ما بهتره، با پشتیبانی سایت هم حرف زدم.
بهم گفتن اگه دنبال خرید و بازار نیستی و دلت دریا و آرامش میخواد، اصلاً نرو خودِ شهر قشم؛ چون اونجا همهش آپارتمان و هتله. پیشنهاد دادن برم سمت روستاها، مثل «طبل» یا «سهیلی». منم بین گزینهها یه اقامتگاه بومگردی در طبل پیدا کردم که قیمتش واقعاً عالی بود و خیلی هم صورتی و خیلی نقلی بود ، خلاصه همون رو رزرو کردم.

جاده به سمت بندر پل: چرا با ماشین شخصی؟
ما با ماشین خودمون بودیم و این بزرگترین شانس ما برای ارزون تموم شدنِ سفر بود. همینجا رفیقانه بهتون بگم اگه میتونید حتماً با ماشین خودتون برید؛ چون توی قشم قیمت تاکسی و اسنپ خیلی بالاست و اگه بخواید مدام از این طرف جزیره برید اون طرف، قشنگ جیبتون خالی میشه.
از اصفهان راه افتادیم، شهرضا و آباده رو رد کردیم و یه توقف کوتاه هم توی شیراز داشتیم تا بالاخره بعد از ۱۴ ساعت رسیدیم به «بندر پُل». چالشِ رو اعصابِ ما همون صفِ لندیگراف بود. یه جوری صف بسته بودن که انگار تمومی نداشت! ساعتها توی نوبت کلافه شدیم، اما همین که سوار کشتی شدیم و نسیم دریا به صورتمون خورد، خستگی یادمون رفت. مسیر بندر پل تا بندر لافت خیلی کوتاه بود و سریع رسیدیم اون طرف.
روستای طبل؛ جایی که غریبه نبودیم
از لافت مستقیم روندیم سمت روستای طبل. وقتی رسیدیم، با یه خانواده میزبان روبرو شدیم که نگم براتون چقدر ماه بودن. آقا و خانم جوانی که همسن خودم بودن؛ با اینکه درگیر زندگی و بچهشون بودن، ولی اینقدر با ما گرم گرفتن که انگار صد ساله همدیگه رو میشناسیم. کل فامیلشون همونجا اقامتگاه داشتن و یه جوِ خیلی صمیمی و خانوادگی درست کرده بودن.
توی اون چند روز، قشم رو با ماشین خودمون زیر و رو کردیم:
جنگلهای حرا: کلاً ۳ دقیقه با ما فاصله داشت.
دره ستارگان: فضایی عجیب و غریب که انگار توی سیاره دیگهای هستی.
تنگه چاهکوه: که ابهتش آدم رو مبهوت میکرد.
یه روز هم رفتیم سمت «شیبدراز» چون شنیده بودم لاکپشتهای پوزه عقابی اونجا تخمگذاری میکنن. خیلی ذوق داشتم ولی محلیها گفتن: «الان فصلش نیست، باید اسفند تا اردیبهشت بیای.» خلاصه یکم ضدحال خوردم ولی جاش ساحل مریخی «سلخ» رو دیدیم که واقعاً دیدنی بود.
پاتوق شبانه و فرهنگهای مشابه
شبها حیاط اقامتگاه ما پاتوق بود. همه مسافرها دور هم جمع میشدیم و به موسیقی زنده محلی گوش میدادیم. جالب بود که میدیدم فرهنگ مردم قشم چقدر به ما خراسانیها نزدیکه؛ مثلاً اونا هم مثل ما زود ازدواج میکنن و خیلی زود با غریبهها صمیمی میشن.
آخرش هم با اینکه دلم میخواست «هرمز» و «هنگام» رو برم، ولی دیدیم هم وقتمون تمومه و هم بودجهمون ته کشیده. پس بیخیال شدیم و مسیر برگشت رو پیش گرفتیم.
درس بزرگ سفر: دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن!
فکر کنم تا یه مدت نتونم سفر برم چون حسابی توی این چند ماه اخیر در رفتوآمد بودم، اما الان با تمام وجودم این جمله رو درک میکنم که «دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است». توی هر کدوم از این سفرها کلی چیز جدید یاد گرفتم و خاطراتی ساختم که با هیچ پولی عوضشون نمیکنم. تصمیمم رو گرفتم: از این به بعد پول پسانداز میکنم تا فقط ایران رو بگردم.
موقع خداحافظی هم توی سایت براشون نوشتم: «بسیار عالی و فضای فوق العاده و بسیار دلنشین بود.» چون واقعاً اون اقامتگاه صورتی با اون قیمت کمش، خیلی بهمون چسبید.
حالا نوبت شماست که بگید؛ شما هم مثل من معتقدید که "دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردنه" و حاضرید از هزینههای دیگه بزنید تا فقط سفر کنید؟ یا فکر میکنید سفر اگه با هتل و امکانات کامل نباشه، فقط خستگیه و ارزشش رو نداره؟