ویرگول
ورودثبت نام
مهبد ذکایی
مهبد ذکاییInterested in philosophy, sociology and psychoanalysis
مهبد ذکایی
مهبد ذکایی
خواندن ۱۴ دقیقه·۷ ماه پیش

درباره هم‌برآیندی وجودی و تکینگی در اکوسوفیا

دربارهٔ هم‌برآیندی وجودی و تکینگی در اکوسوفیا،
گتاری چه می‌خواهد بگوید؟
مهبد ذکایی
مقدمه
فلیکس گتاری فیلسوف و روان‌کاوِ برجسته‌ی فرانسوی، در کتاب اکوسوفیا سه‌ بوم‌شناسی(The Three Ecologies) به مفاهیمی نو، نقادانه و در بعضی موارد اتوپیایی می‌پردازد که قسمی از اساسِ نقد او در این کتاب و اثر مرتبطش با آن(آشوب تراوایی/Chaosmosis: An Ethico-Aesthetic Paradigm) هم‌برآیندی‌های وجودی و اظهاری و تکینگی‌یابی/یافتگی است.
این مفاهیم در گذار از ترم‌شناسی و مسائلی چون «منطق چندمرکزی/چندظرفیتی»، «سوژه‌مندی»، «فراروندهای بازتکینگی‌یابی»، «شیزوکاوی/شیزوانالیز»، «گیتی‌های مرجع و نشانیک‌ها»، «سمپتوم‌های فانتاسم‌گون»، «تاگشایی‌های دگرریختی»، «انشعاب»، «تراوایی Transversality»، «ذهن‌مندسازی» و مفاهیمِ پساساختارگرایانه‌ی دیگری که در هستهٔ دغدغه‌مندِ ترم‌شناسی گتاریایی صورت‌بندی می‌شوند، می‌گذرد. فلیکس گتاری، متفکری بر ضد انسداد و ایستایی، در اکوسوفیا، بینشی چندلایه، مداوم درحال شدن و غیرقابل تثبیت دارد‌‌‌‌. جهد گتاری در آن بود که در خلال اندیشیدن و فلسفه‌ورزی(فلسفه‌ورزی‌ای تماماً ضد ساختار)، از بند مفاهیمی چون سیستم‌های مسدود شده، منطق‌های دوگانه و ایضاً هویت‌های چارچوب‌بندی‌شده خلاص شود‌. و غرض وی مبرا ساختن پیوستارهایِ سلسله‌مراتبی در ساحت فلسفه‌ی غرب است‌. در این متن خواهیم کوشید مواضع قید شده و بینش ضدفروکاست‌گرایی و خواست‌ِ سیالیّت و هم‌بافتگی را در عرصه‌های متمایز اکولوژیکی بیان کنیم‌. اکوسوفیا در اساسِ فحوای خود به‌منزلهٔ فراخوانی‌ست در جهت بازنگری اساسیِ طریقه‌های مختلف زیستن، تفکر و سازماندهی‌های اجتماعی-انسانی. در اکوسوفیا، اسکلت‌بندی‌مفهومی‌ای از تعاریفِ حوزه‌های مهمی وجود دارد و این تعاریف، ابعاد متنوعی از یک «کُل» هستند برای درک بنیادینِ بحران‌های پست‌مدرن. که این تعاریف، درنهایت در تعامل با یکدیگر، استنتاج می‌شوند. این تعاریف سه قسم دارند که در اثر آشکار است. بوم‌شناسی محیطی-بوم‌شناسی اجتماعی-بوم‌شناسی ذهنی.
پیش از آغاز تشریحِ مفاهیم کلیدی که در سطرهای فوق بیان شد، می‌بایست تَرم‌شناسی‌ِ چند مفهوم بنیادین از کتاب را بازگو نماییم. ابتدااً مختصری از «سوژه‌مندی» سخن می‌گوییم: مفهومی که بیانگرِ تأثر مستقیمِ ذهنیت و هویت اشخاص در قبال عواملی چون «روان» و ساختارهای اجتماعی و محیطی است. و اهمیت بازنگری در فرآیندهای تولیدِ هویت و انتزاع از سوژه‌مندی. یا مسئله‌ی دیگری همانند «ریزوما و تاگشایی‌های غیرخطی» «ناهم‌سازی» «ناهم‌زایی» یا حتی «بازفردیت‌سازی» که همان غایتمندی گسست از سوژه‌مندیِ بسته است. اکولوژی یا فرآورده‌ی معنامندانه‌اش یعنی اکوسوفی، خود نیز در چند سطح تعریف می‌شود مانند اکولوژی ذهنی که در آن، ذهن فقط یک امر «سوبژکتیو صرف» نیست بلکه امکانی‌ست برای جریان‌هایی چون میل، زبان، حافظه. در اکولوژی ذهنی، آنچنان که پس از مقدمه توضیح خواهیم داد، ذهن به‌مثابه میدانِ ناپایدار میل است. در حقیقت ساختار ذهن، نوعی از اکوسیستمِ فرآیندمحور و غیرمتمرکز با جریان‌های بیرونی‌ست. اکولوژی محیطی یا بازاقلیم‌سازی بیانگر بسترهای گوناگونِ تکینگی‌یافته‌ی طبیعت به‌مثابه تجربه‌ی کیهانی-فیزیکی، زیستی، سیاسی و روانی است. و دغدغه‌مندیِ نهایی یعنی اکولوژی اجتماعی، مناسباتِ سرمایه‌داری، ساختارهای قدرت و فرهنگ، هویت‌های اجتماعی و اقسامِ تکنولوژی هستند که در «درونی‌سازیِ» سوژه و جامعه دخیل‌اند. در گره‌خوردگیِ سه اکولوژیِ فوق، بایست این‌طور گفت: سوژه برای بقا، نیازمند است که در سطحِ سه‌گانهٔ ذهن-جامعه-جهان، ظرفیت و امکانِ دگرریختی و بازآرایی پیدا کند.

تکینگی و هم‌برآیندی وجودی: میدانِ انفجار.


تکینگی(Singularity) در آن قسمتی از تفکر قرار دارد که فارغ از ماهیت نظری‌اش، خواستارِ بازتعریفِ مجددِ «سوژه/سوژه‌مندی» «روابط و اجتماع» و «هویت و فرهنگ» است؛ آن‌هم در جهانی که در حال نابودی و زوال معنا است. تکینگی نزد گتاری مفهومی متافوریک از انسدادِ مفاهیم پیشفر‌ض‌گرفته‌شده‌ای است که از دل دغدغه‌هایی در بستر زندگی اجتماعی، روانی و سیاسی و یا کلیشه‌های ایستا و ساختاری و هویتی بیرون می‌زند. از بینش گتاری، تکینگی‌ها، هویت‌ها و نُرم‌های آماده نیستند، بلکه فرا-روندها و فرآیندهایی زنده و همواره درحال شدن‌اند: تکینگی با فراروی از ساختارهای شبکه‌ای و هویت‌های سفت‌وسخت، نه به‌مثابه یک ویژگی و یا یک مفهوم بالذات، بلکه به‌منزلهٔ موقعیتی وجودی و اگزیستانسیال می‌باشد و در پی بازتولیدِ خروج از الگوهای تثبیت‌شدهٔ معنا و هستی‌شناختی است. تکینگی در ساحت ساختارشکنانه‌اش، مقاومتی‌ست علیه «هم‌سان‌سازی»(standardization) و آفرینشِ شاکله‌ای از بودن که پیش از پیدایش‌ِ خود، در فرهنگ و ساختار تثبیتی، قابل تصور و درک نبوده است. هم‌سان‌سازی در بستر مفاهیم روان‌کاوی سنتی نیز وجود دارد و این میدان مبارزه‌ایست بر علیه نُرم‌های غیرقابلِ «شدن». مانند هویت در جامعه که فحوایی تعریف‌پذیر، چارچوب‌بندی‌شده و محدود دارد و به‌نوعی در تضاد با تکینگی که پویا و حرکت از دل موقعیت است، کاملاً تحمیلی می‌باشد. تکینگی، جای آن‌که یک مفهومِ «صرفِ متعین باشد»، میدانی از گسست، امکان و انفجار است؛ جایی که همه‌ی مفاهیم درحال زایش و پیدایش‌اند.

هم‌برآیندی وجودی (Existential Conjunction / Co-emergence) به‌مثابه امری‌ست که در میدانِ مقابلِ نظام سنتی و ایده‌یِ چگونگیِ وجودِ سوژه در آن نظام است. یعنی سوژه در میدانِ هم‌برآیندی‌ وجودی، صرفاً یک «من» ثابت و غیرخطی نیست؛ بلکه «من» در تعامل با دیگری، رابطه‌مندی با جهان، فضاهای اجتماعی، کیهانی و رسانه‌ای تفهیم می‌شود. گتاری می‌گوید: سوژه نه در یکتاییِ سوبژکتیو و وحدت خویش، بلکه در هم‌زیستی با دیگری برمی‌خیزد. درواقع سوژه، نمی‌تواند خودبسنده و مستقل باشد، بلکه می‌بایست همواره در پیوند با محیط، زبان، بدن و غیره قرار گیرد. نقدی که گتاری بر دکارت وارد می‌کند نیز از «کوگیتو» آغاز می‌شود. کوگیتو سوژه را نقطه‌ی آغازین ادراک، معنا و شکل‌گیری سوژه می‌داند: «من می‌اندیشم پس هستم». امّا گتاری می‌گوید: «من هستم چون با دیگری برمی‌خیزم». درواقع، هیچ ''من''ی پیشاپیش خلق نشده و ایستا و ثابت نیست؛ بلکه مداوم درجریان هستی‌گیری و پیدایش‌هایی از دل «شدن» وجودیت می‌گیرد. درواقع، «هم‌جهانی با دیگری» می‌تواند سوژه را در چندگانگیِ ریزوماتیکِ «شدن‌ها» قرار دهد. سوژه، در پروسه‌یِ صیرورت، همواره «می‌شود». فلذا «هم‌برآیندی» ما را به درک بنیادین‌ چندگانگی، عدم قطعیت و فرآیند‌محوری در تعاریف ابژه‌ها می‌رساند.
تکینگی‌یافتگی و هم‌برآیندی وجودی در‌هم‌ترازی و هم‌زمانیِ خصلت‌آمیزی وجود دارند و می‌توان روابطی مابین این‌دو خلق نمود. مانند مفاهیم کارکردمحور هستی‌شناختی و استنتاج سیاسی-روانی از آن‌ها. درحقیقت، تکینگی لحظه‌ای از میدان انفجار، گسست، آفریدگی‌ای تازه و خروج و نفیِ نُرم‌ امکانِ مقاومت و خلاقیّت است. هم‌برآیندی‌ وجودی نیز به‌زعم خواستِ هرگونه آفرینش از دلِ شدن، آفریدگارِ هستی‌یابندگیِ تعامل، رابطه، زیست‌جهانِ نفیِ سوژهٔ مستقل و خودمحور است. به‌بیانی دیگر، تکینگی همان لحظهٔ پیدایشِ نو در بستر هم‌برآیندی‌ وجودی است. این دو مفهوم در جهان معاصر که مملو از یکنواخت‌سازیِ دائمی از انسان‌ها از طریقِ شبکه‌های اجتماعی و آموزش و تبلیغات و دستاوردهای نئولیبرال هستند، جرقه می‌زنند. بینش و پرسپکتیو ذهنی گتاری، نوعی مقاومت و قیام فلسفی و اخلاقی است در دفاع از تفاوت دربرابر یکنواخت‌شدگی نرمال. از پویایی‌های روانی-اجتماعی علیه نُرم‌های خشکِ تحمیلی.

تاگشاییِ دگرریختی و بازاقلیم‌سازیِ اکولوژیکی

دگرریختی(Metamorphosis) در زیست شناسی و به تعبیر واژه‌شناسیِ مختص به خود، به فرآیندی گفته می‌شود که در آن یک موجود زنده، شاکله‌ی فیزیکی‌اش را به‌گونه‌ای بنیادی تغییر می‌دهد. مانند دگردیسی برخی از حشرات. امّا به‌راستی، دگرریختی از ترم‌شناسی گتاری، اخصّ فراروی از فرم‌های غیرخطی و تثبیتی و به‌سوی خطوط گریز است. این واژهٔ متافوریکْ وجودی، سیاسی و ذهنی-روانی است. دگرریختی چگونگیِ بارقه‌یِ لحظه‌ی «شدن» است. نوعی توصیف از ساختارِ صیرورت ابژه‌هایی که از شبکه‌های تثبیتی گذار کردند. و مانند آنچه تکرار کرده‌ایم، ساختارها، هویت‌ها و نظام‌های معنا و کارکرد، دگرگونی تازه‌ای یافته و به‌صورتی نو درمی‌آیند. درحقیقت، دگرریختی گتاریایی، با گسستی کیفی از تمامِ مفاهیمِ انسدادی چه در ساحت روان‌کاوی و چه در حوزه‌های اجتماعی و خصوصاً «هنر» عبور می‌کند. ترم‌شناسی روانکاوانه‌یِ دگرریختی در نظام‌های درمانی و پویشی تأثر مستقیمی ایجاد می‌کند: بیمار ممکن است در پروسه‌ی درمان، نه صرفاً «درمان» شود، بل‌که به «شدنی دیگر» مبدل شود؛ این شدنی دیگر ملازم درگیریِ دگرریختی با زبان، میل، بدن یا فضا در گامی نو است. دگرریختی در هنر و تعلقاتِ مرتبط با نو-شدگی نیز نه تنها تغییر شمایل ابژکتیو، بلکه فرارفتن از فرم‌بندی، زبان، و خود تغییرِ شمایل و ابژه هاست. مانند دگردیسی پروانه از فرم کرم در پیله. و در اقسام هویتی، روایتی و هستی‌شناختی.
دگرریختیِ بحران‌های روانی همانند سایکونوروزها یا اختلالات ناهنجار و روان‌پریشی، ممکن‌اند نه صرفاً بیماری، بل‌که فرصت‌هایی برای دگرریختی ذهن و میل باشند. این شکل‌گیری نو، درواقع مشارکتی نو است در قیام علیه «وضعیتِ نرمال». هم‌برآیندی وجودیِ ذهن و سوژه متناوب با فضا، زمان، دیگری، روابط، بدن‌مندی و رسانه شکل می‌گیرد. در بازاقلیم‌سازی‌های اکولوژیکی نیز مفهوم بوم‌شناختیِ تکینگی بر جنبش‌های اجتماعی و غیرمتمرکز استوار است. دگرریختیِ تحول در نظام‌های محیط‌زیستی-اقلیمی؛ میزان مصرف، انرژی، به‌گونه‌ای در پی بازتعریفِ تغییری بنیادین در نوعِ «بودن⇦شدن» در می‌آید. در واقع، در صورت‌بندیِ تلفیقیِ دگرریختیِ بوم‌شناختی/هم‌برآیندی‌ وجودی، انسان-محیط-فرهنگ می‌بایست همزمان دگرگون شوند. درواقع، نجات بخشی دگرریخت‌گونِ هرکدام از آنها، بدون آن یکی میسر نیست... همینجاست نقطه عطف دگرریختیِ مفهوم «اکوسوفی» در جهانی که تهدیدهای اقلیم‌شناختی نابودیِ قریب‌الوقوع زمین را زمزمه می‌کنند.
گتاری خود نیز اذعان کرد: «هیچ‌گونه نجاتی برای طبیعت ممکن نیست، مگر این‌که هم‌زمان ذهن و جامعه نیز نجات یابند.» گتاری در اکوسوفیا می‌خواهد بگوید که طریقه‌های راهکاری اقلیمی تنها زمانی هم‌برآیند و دگرسان می‌شوند که انواعِ شیوهٔ فرهنگِ مصرف، سبک‌های زندگی، و روش‌های ذهن‌مند‌سازشده‌ی مبتنی بر جدایی انسان از طبیعت عوض بشوند. بوم‌شناختی اکولوژیکی گتاری در گذار از دگرسان‌سازی انواعی که ذکر شد، طریقه‌ی دیگری نیز سازمان‌دهی می‌کند: ذهن‌مندسازیِ‌ مجدد در نسبت و دیالکتیک با طبیعت و بازآیش صور زیباشناختی و سبک‌های زیستن که همگی در یک معنا، «شدنِ» زیستن را خواهان‌اند.
در منظر گتاری، رسانه‌ها، تکنولوژی و نتایج مربوط به‌آن(مانند هوش مصنوعی) در پروسه‌ی استعمار ناخودگاه، مستقیماً در شاکله‌مندسازیِ ذهنیّت، میل، و هویت ما نقش دارند که همگی در گذار از ناخودآگاه برآیند می‌شوند. این رسانه‌ها نه فقط ابزار و وسیله، بلکه کارکردی‌ هستند که در پروسه‌ی «شدن» سوژه را «می‌سازند.». گتاری برای استعمارسازیِ درون توسط ابژه‌های رسانه‌ای و تکنولوژیکال، به ساخت و آفرینشِ «ماشین‌های اجتماعیِ میل‌ورز» تن می‌دهد؛ اعم از: فضاهای اشتراکی بازگشت به سیاستِ بدن، امکانِ زیستِ تجربه، امکانِ هنر مشارکتی/استتیکی، و اشکالِ مقاومت دیگر. او در اکوسوفیا به سوبژکتیویته‌شدنِ فضاهای شهری نیز اشاره می‌کند که در ذهن‌مندسازی نقش اساسی دارد. درواقع او با خلط‌کردن مفهوم «روان» و «شهر»، می‌فهماند که زیستن در ‌شهر، به‌مثابه شهر در ذهن-روان است. این پرسپکتیو و امکان‌های اکوژستی و میل‌های این‌گونه، منجر به فرم جدیدی از بازاقلیم‌سازی اکولوژیکی می‌شوند.

خطوط گریز و چندگانگی ریزوماتیک

از دیگر مفاهیمی که در لوای دگرریختی حضور می‌یابد می‌توان به «خطوط گریز» یا همان «خط گریز»(Line of Flight) اشاره کرد. در این دستگاه معنایی، هر آرایشِ مفهومی یا اسمبلاژ مفهومی از فلوها-جریان‌های معنا، خطو‌ط گریز و امکان‌های دگرریختی، و ساختارها، سازمان‌ها(Starta) تشکیل می‌شود. خط گریز در ترم‌شناسی گتاریایی، همان خطوط و راه‌های دترریتریالیزاسیون(deterritorailization) می‌باشد: یعنی مسیرهایی که نیروهای میل‌ و میل‌ورزی، فضا و امکان‌های خلق معنا را از ایستایی‌های غیرمتمرکز جدا می‌کنند، اما این جدایی به‌سرعت پدیدار نمی‌شود، مگر دوباره پدیداری ساختارها صورت پذیرد.
آن‌طور که در خطوط گریز مبرهن است، این خطوط به‌منزلهٔ مسیرهای مولکولی و ایضاً کیفی هستند که امکان‌های معنا و نظام‌های قدرت را منحط و امکان‌های جدیدی در خلال دگرریختیِ معنایی مطرح می‌‌کنند. خطو‌ط گریز عملگری چندگانه است و در بستر ریزوم به شبکه‌هایی افقی و غیرسلسله‌مراتبی متصل می‌شوند. غایتمندی خطوط گریز، حرکت‌ و سازمان‌دهیِ سوژه‌های یکتا و ایستا به اسمبلاژهای جمعی-گروهی، مولتی‌مرکزی و پیوسته درحال «شدن» و بازآیش است.
خطوط گریز در سه‌محور بوم‌شناختی گرفته تا پویش‌های شیزوانالیزگر/کاوشگر و مفاهیم درون‌زاد، نه راه فرارند نه نجات؛ بل‌که این خطوط لرزش‌های ساختارند! خط گریز در ساحت خود، یک متافیزیک نیست، جریان فیزیکالی متعیّنی هم نیست؛ خط گریز، «شدنِ» وضعیت موجودِ درحال تغییر و دگرسانی است. دگرسانی‌ای که پایانِ حدودی و مرزبندی‌شده نیز ندارد. همانند خروشِ توفانی که جای آرام‌گیری، هر لحظه شمایل و درجه‌ای جدید را دارا می‌شود. مانندِ کلان‌روایتی که ‌شکافِ وجودی‌اش را دائما بازتولید می‌کند. بازتولیدی در خلال «شدن». این شکاف بی‌آنکه قصدی بر تأسیس چیزی داشته باشد، تنها می‌خواهد باشد چرا که بودن‌اش، ساختاری ایستا ندارد. خطوط گریزی مسیری نیست که درحال گریز از جایی یا موقعیتی باشد، بلکه جریانی‌ست که درون هر ساختار و موقعیتِ ایستا، ناپویستگی‌ ایجاد می‌کند.
ریزوم نیز در نزدیکی و همگنی با خط گریز تعاریفی ضد جوهر دارد. درواقع، فُرم ریزوماتیکِ چندگانه، همان «شدنِ» ناایستا و بی‌مرکز است. ریزومْ «آغاز» و بنیان هستی‌شناختیِ جوهری ندارد. به میان می‌رود. به نیمه‌ی یک جریان می‌جهد. هر قسمتی از خود می‌تواند به قسمی دیگر متصل گردد. این اتصال قانونمند نیست. و این غیرقانون و حدبندی‌شدن‌اش در جایی برجسته می‌شود که غیرقابل سوءاستفاده هژمونیک است. تاگشایی ریزوماتیک و دگرریخت‌وار در همین‌جا پرابلماتیزیشن می‌شود: «شدنِ گیاه»، «‌شدنِ کِرم»، «شدنِ زن»، «شدنِ مولکولی» و قس علی هذا.
فلذا این شدن‌ها صرفاً متافوریک نیستند، بلکه آن‌ها خطوط گریزی هستند از ساختارهای شبکه‌ای غیرخطی و غیرمتمرکز. از جایی به جای دیگر. از مسیری به خطوطی دیگر. از پیشامدی به پیشامدی دیگر. از اتصالی به نابسته‌شدگی‌ای دیگر‌! این‌جاست که شیزوکاوی کارکردمند می‌شود: برای انفجارِ نامحدودِ ذهن و زبان و میل به درون‌زادِ آن‌ چیزی که هنوز «نشده» است. پس شاید می‌توان گفت: اگر تفکر ریزوماتیک، بازنماییِ صرفِ یک ایده نیست؛ بلکه مکانیسم مولدی‌ست که خود را بازتولید می‌کند، می‌گسلد، سازمان می‌دهد و می‌زاید، و ریزوم همواره دارد می‌شود، پس خط گریز، بازوی بازآفرینیِ ریزوم است، و ریزوم، استنباطِ ناپایدارِ خطوط گریز.
گیتی‌های مرجع به‌منزلهٔ آستانه‌های زیست-حس‌مندیِ وجود و میل
گیتی‌های مرجع (Universes of Reference):از دیگر مفاهیمی که در هم‌راستایی با تکینگی‌یابی و هم‌برآیندی وجودی ارزنده می‌شود، گیتی‌های مرجع و نشانیک‌های دلالتی و غیردلالتی هستند. مفهومِ «گیتی مرجع» در بینش گتاری، جهدی برای شناسایی و کشفِ ساختارِ سطوحِ کیفیِ هستی است که هنوز در ذهن و عقلانیّت نقش نبسته‌اند. این گیتی‌ها نه یک سیستم دلالتی متعین و نه یک چارچوب یا صورت‌بندی واقع‌گرایانه است؛ بلکه همان کوششِ بازنماییِ مفاهیمِ کیفی در سطح کشف و آشکارگی است. این گیتی‌ها پیشامدهایِ زیست-کیفی هستند که مانند ‌ناهمگنِ شدنِ مفاهیم اقلیمی، این موضوعات به‌‌طوری نا-ایستا، در یک آن، درون‌ساز می‌شوند. مفاهیمی چون میل، زبان، بدن، فضامندی-کیهان، سوبژکتیویته در این درون‌سازیِ آنی، وجودیت می‌گیرند. گیتی‌های مرجع نوعی فضایِ غیرسلسله‌مراتبیِ وجودیِ میل‌اند. یعنی چه؟ میل در کانونِ گیتی‌هایِ خاص، از کیفیات و پیشامدهایِ خاصی فوران می‌کنند. یعنی میل نه‌ به‌مثابهٔ نوعی کمبود یا خلاء، بل‌که ناشی از اتصال به سطوحی از هستی است هنوز تکین، شیزوئید و اجماع نشده‌اند. و در همین گذار از تعلقاتِ میل‌ورز، گیتی‌ها «منطق» جای خودش را به تنشی استتیکی مابین «حس» و «خلق/بازتولید» می‌دهد. در این‌صورت‌بندیِ پیشافرمی، بازآفرینیِ حسْ نه‌همچون یک ابژهٔ تثبیتی، بل‌که همانند یک رخداد انفجاری عمل می‌کنند.

روان‌کاوی، سوژه‌مندی و منطق چندمرکزی

آنچه در بازتعریفِ وجوهاتِ تکینگی‌یافتگی و هم‌برآیندی‌های وجودی و اکوسوفیا برجسته شد، تنش بین دو رژیم تولید معناست: یکی مبتنی بر سنت روان‌کاوی کلاسیک (فرویدـ‌لکان) که خواستارِ وحدت‌یافتگی از دل فقدان است، و دیگری فلسفهٔ بوم‌شناسی‌ـ‌سوژه‌ای‌ای که از منطق ریزومی، چندمرکزی و چندخصلتی (multivalente) پیروی می‌کند. این صورت‌بندی، نه به قصد نقدی سفت و سخت، که به قصد بازشدنِ گره‌های تازه و درحال «شدن» است:
سوژه، در سنت فرویدـ‌لکانی، حول ابژه‌ای غایب تثبیت می‌شود؛ ابژه‌ای که همواره در غیبتش معنامند می‌شود، و مسئلهٔ روان، در چرخش ابدی پیرامون روی‌کرد فانتاسم‌گونِ خود، خود را بازتولید می‌کند.
اما در ترم‌شناسی گتاریایی، سوژه، محصول سامانه‌ی روانی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌زیستی است، نه کانونی مرکزی، که برآیند تنش‌های موضعی، اتصال‌های موقعیتی، و خطوط گریزی است که هیچ‌گاه در مرکز نمی‌نشینند.
در اکوسوفیا، دیگر «سوژه‌مندی» در قالب ایگوی آگاه یا ناخودآگاه قابل تصور نیست.
اینجا ما با فرایندهای «سوژه‌شدن» (subjectivation) مواجه هستیم، نه سوژه‌‌ای پیشفرض و حاضر و آماده.
و این سوژه‌شدن، نه در پاسخ به میلِ یک فقدان، بلکه در تعامل با جریان‌های زیستی، کیهانی، تکنولوژیک و زیبایی‌شناختی متکثر صورت می‌گیرد.
اینجا بدن، نه به‌مثابه ابزار روان، بلکه به‌مثابه محل گذر انرژی‌های مولد، محل اتصال به ماشین‌های اجتماعی و زیست‌جهانی، عمل می‌کند. در نحوه‌ی دیگر از «آرایشِ وجودیِ سوژه‌شدن»، بُردار‌های سوژه‌مندشدن و سوژه‌زدایی، از دل قلمروهای وجودی و کژکارکردهایِ معناییِ‌شان هستی می‌گیرد. نخستین کارکردِ سوژه‌مندی آن‌چنان که در اکوسوفیا آشکار هست و بارها در انحاء گوناگون دستگاه‌های بوم‌شناختی، تکرار شده است، کارکرد سرمایه‌داری است. سرمایه‌داری نه از منظرهای اقتصادی یا جامعه‌شناختی، بل‌که از گونه‌یِ ماشینی، لی‌بیدویی، نشانیک، اطاعاتی و امثالهم.
در گفتمان گتاری، مسئله، بازسازی روان نیست، بلکه تغییر آرایش و ریزوماتیک‌سازیِ ماشین‌های میل است. انسان زیست‌مایه‌‌ای نوسان‌گر، ناپایدار، ناهمزمان و دارای سیالیّتِ درحال دگرسانی است. دقیقاً همان چیزی که مخالفِ «نقشه‌کشیِ معمارانه‌ی حدودبندی‌شده‌ی روان» در روان‌کاوی سنتی است. چرا که روان، «حیاتی زنده و چندگانه» است. درواقع، همین مسئلهٔ هتروژنیسیته/نایکنواختیِ(Heterogeneity) ذهن است که باعث می‌شد سوبژکتیویته به‌مثابه امری ناهمزمان، در دل ‌سه‌بوم‌شناسی تعریف و حضورمند شود. گتاری در ضدادیپ و نقل‌قول‌هایی از آن کتاب می‌گفت: «روان‌کاوی مبدل به ابزاری در جهت مهار و محدودیت روان شده است نه آنکه آن را آزاد کند.» درحقیقت، «میل» در سنت روان‌کاوی فرویدیسم یا لکانیسم، رمزگذاری می‌شود تا با ساختارهای ایستای اجتماعی-فرهنگی هم‌راستا گردد. و نقد فروکاهندگیِ گتاریایی در دل همین رمزگذاری‌کردنِ روان و میل، زاده می‌شود. فروکاهندگیِ قیامی‌ست علیه ایستاسازی سوبژکتیویته و روان در قالب‌های انسدادی و سلسله‌مراتبی. و میلِ ضدادیپی براساسِ نیرویِ برسازنده‌ و گشایندهٔ امکان‌ها در ساحت روان است. سوبژکتیویته در شیزوکاوی، همواره درحال خلقِ امکان و جریان است.
پس: برخلاف روان‌کاوی سنتی که بازگشت به گذشته و تفسیر نمادین را مبنا قرار می‌دهد، اکوسوفیا در پی ایجاد خطوط گریز تازه است:
راه‌هایی برای اتصال، برای خلق سوژه‌هایی که دیگر نه در نسبت با یک نام پدر، بل در نسبت با «هم‌زمانی جهانی»، با سامانه‌های زیست‌محیطی-اقلیمی، تکنیکی، و جمعی، تعریف می‌شوند. اینجا زیبایی‌شناسی، اخلاق و سیاست از هم تفکیک‌ناپذیرند. نه از آن‌رو که به یک ایدئولوژی واحد متعهد باشند، بل‌که از آن‌رو که هم‌زمانی‌شان، امکانِ رخ‌داد را فراهم می‌سازد. رخ‌داد، نه به‌مثابه انفجار معنا، بلکه به‌مثابه تغییر در دیاگرام‌های عمل است: به‌مثابه پیدایش فرمی نو از زیستن، گفتن، لمس‌کردن، بودن. در ‌اسکلت‌بندی‌ مفهومی منطق چندمرکزیتی و سوژه‌مندسازی، این سوژه‌ی گتاریایی، نه انتزاعی است و نه رمانتیک؛ بل‌که در شکاف‌های نظام، در تنش‌های روان‌ـ‌اجتماع‌ـ‌کالبد، در فشارهای بقا، در وسوسه‌ی فرار، در ناتوانی از انطباق، شکل می‌گیرد. در ساحت سوژه، لحظه‌ای درجریان است که بدن، از پذیرش نقش خود به‌مثابه ابزار بازمی‌ایستد، و میل، نه به سمت ابژه‌ی ازدست‌رفته و منحط، بل به سمت اتصال تازه‌ای با جهان، با دیگری، با زمین و کیهان، تغییر جهت می‌دهد. اکوسوفیا در این معنا، نه پروژه‌ای اخلاقی، نه نسخه‌ای درمانی، که الگوریتمی برای اتصال مجددِ آن چیزی‌ست که سرمایه‌داری تفکیک کرده: تن و زیست‌جهان، روان و زمین، گفتار و گیاه، تکنولوژی و حافظه.

-مهبد ذکایی

زبان بدن
۷
۶
مهبد ذکایی
مهبد ذکایی
Interested in philosophy, sociology and psychoanalysis
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید