مرغابی

گاهی اشیا معنی خاصی برای آدم ها پیدا می کنند.

مخصوصا وقتی آدم بچه است و تخیلاتش قوی اند. می تواند یک شی را به هزار چیز ربط دهد و آن را در ذهنش پررنگ کند.

شکلات خوری مرغابی هم برای ما همین حکم را داشت.

زنده بود، زندگی می کرد. مادر بچه مرغابی هایی بود که ما نقاشی می کشیدیم، می بریدیم و با دست پشت سرش نگه می داشتیم.

مرغابی و بچه هایش روی فرش شنا می کردند و حتی دم هاشان هم تکان می خورد.


آن "مرغابی" سال ها زنده بود، بعد ما بزرگتر شدیم و یک روز آن "شکلات خوری" شکست.