Afghanistan

نگاه به اهالی افغانستان در ایران، نگاهی تک رنگ است: سیاه یا سفید.

سعی می کنم تمام تجربیات شخصی خودم رو به یاد بیارم :

۱) دانشجو که بودم ۳تا هم دانشکده ای افغانستانی داشتم: دو خانم و یک آقا. دوتاشون بعد از چند ماه، دیگه نیومدن و موند گل جان که خانم چادری گرم خویی بود.

۲) از گل جان، صورت خندونش یادمه و اینکه با من شوخی می کرد، صمیمانه و خجولانه. کمی خودشو کنار می کشید از همه و کسی هم سعی نمی کرد نزدیکش بشه.

۳) یه نامه بود که به صورت اینترنتی دست به دست میشد: نامه یک افغانستانی به خواهران و برادران ایرانی. توش تشکر بود و گله هم. و توضیح شرایط. من هم منتشرش کردم.

بازخورد: دوست نزدیکم فکر کرد هک شدم که چنین چیزی فرستادم و به شدت اعتراض کرد و از تیکه های رکیک کارگران افغانستانی به دختران گفت. از تجربه های تلخ خودش.

۴) روزنامه ها هم پر بودن از جنایاتی که بعضی از اهالی افغانستان انجام می دادن: قتل و تجاوز که از نابخشودنی ترین جرم هاست.

۵) با تور رفته بودیم آذربایجان شرقی. راهنما اول صحبت هاش گفت: تبریز مفتخره که شهر بدون افغانیه عصبانی شدم، حرفشو قطع کردم و بحث شد.

۶) یه مساله دیگه ای که در مخالفت ابراز میشه، از دست رفتن فرصت شغلی برای نیروی کار ایرانیه.

موافقا میگن نیروهای خودمون بیکارند، مخالفا میگن اینا کارهاییه که نیروی ایرانی نمی خواد یا به هر دلیلی انجام نمی ده

۷) پدر، با تعدادی از افغانستانی ها که مواد بازیافتی جمع می کنن سروکار داره میگه سخت کوشن و فقط نون خالی می خورن تا پول بفرستن برای خانواده. اکثرا کم سن و نوجوون. پدر، خصوصا از یکی شون که ۱۱ سالشه صحبت می کنه که گاهی آخر شب سر می زنه و معامله می کنه. می گه زرنگ شدن و مرد

۹) همه ی این تجربیات شخصی رو تو ذهنم مرور می کنم بعضیاش می ترسوندم و بعضی ها غمگینم می کنه

۱۰) نمیتونم به جمع بندی برسم. اصلا چرا باید برسم؟ اگر بی عدالتی ببینم عکس العمل نشون میدم. گارد خودم رو هم پایین نمیارم (هرکس باشه، هموطن یا خارجی)

۱۱) من همون قدری به یک افغانستانی اعتماد می کنم که به یک ایرانی. یعنی فاصله م رو حفظ میکنم همون قدری از یک افغانستانی می ترسم که از یک ایرانی.