ویرگول
ورودثبت نام
فرزانه سالارپور
فرزانه سالارپورپژوهشگر هوش مصنوعی، یوتیوبر و تصویر ساز
فرزانه سالارپور
فرزانه سالارپور
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

سفر با وانت آبی بابا

رسیدیمو رسیدیم کاشکی نمی‌رسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم ...هر لحظه تکرار می‌کردیم پشت وانت ایستاده بودیم، باد صورت‌هایمان را نوازش می‌کرد .

وانت آبی بابا
وانت آبی بابا

شش هفت ساله بودم با برادرهایم، فارغ از هر غم و رنجی، بلند بلند شعر می‌خواندیم.

بابا سرش را گاهی از پنجره بیرون می آورد و می‌گفت: بنشینید. می افتید . اما ما گوشمان بدهکار نبود.

۴ساعت طول می کشید تا از شهرمان به روستا برسیم.

بابا گهگاهی برای رفع خستگی می ایستاد و ما هم پیاده می شدیم و چرخ می زدیم.

کویر پر از سنگ بود، سرگرمی مان جمع کردن سنگ های رنگی و جذاب بود. گاهی گوشه وانت پر از سنگ های جور وا جور می شد. بابا اعتراضی نداشت، می‌دانست سرگرمی سالمیست شاید برای همین بود. اطراف جاده خشک بود و درختی دیده نمی شد اما برایمان مهم نبود، حال و هوای خودمان را داشتیم، دور وانت آبی بابا می چرخیدیم. خوب که نگاه می‌کردیم ؛ جلوی ماشین پر بود از حشراتی که به آن برخورده بودند، چه پروانه های زیبایی؛ دلم برایشان می سوخت. بابا شیشه جلو وانت را می‌شست و مادر با عشق برایمان لقمه می‌گرفت؛ گاهی نان و پنیر ، گاهی کوکو، گاهی کباب تابه ای .

مزه شان را هنوز به خاطر دارم ؛ موهایم را که باد پریشان کرده بود، می‌بافت و دستهایش را بر سرم می کشید.

به جاده روستا که می رسیدیم دیگر آسفالت نداشت. خاک و شن بود. وانت بابا گاهی روی ریگ و شن می‌لرزید و گاهی روی سنگلاخ ها بالا و پایین میپرید اما همان هم برای ما دوستداشتنی بود. حالا که بیشتر توجه میکنم، میبینم خاطره و لذت پیمودن مسیر بیشتر از لذت مقصد بود اما به آن فکر نمی‌کردیم و ساده از کنارش می‌گذشتیم.

جایی در این جاده خاکی شیب تندی داشت که هر بار از آن می‌گذشتیم انگار یهو دلمان می‌ریخت؛ بابا که آنجا را خوب می‌دانست پایش را روی گاز می‌گذاشت . اصلا حس آن لحظه قابل وصف نیست.

برایمان مهم نبود چه سوار شده‌ایم، همین که چیزی در ما شوقی را ایجاد می‌کرد، برایمان هیجان انگیز بود. هر سال تابستان منتظرش بودیم روزهای آخر سال تحصیلی را دانه دانه می‌شمردیم تا به روز اول تابستان برسیم. هوا گرم بود باد موهایمان را با خودش می‌برد و ما به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم؛ خنده‌های واقعی از ته دل.

به روستا که نزدیک می‌شدیم چیزی در دلمان می‌شکفت شکرگزاری را نمی‌دانستیم اما همان خنده‌ها به گمانم خود شکرگزاری بود.

همیشه تابستان پدر ما را با خود به روستای پدری اش می‌برد. هوای گرم تابستان، کویر خراسان، باغ کوچک پدربزرگ، گوسفندان و بزها، الاغ سفید پیر مادربزرگ، جوجه‌ها و مرغ‌و خروس، صدای بع بع بره‌ها، بوی تازه علف‌های چیده شده برای گوسفندها، بوی خاکی که مادربزرگ روی آن آب ریخته بود؛ چه خوشایند، چه دلچسب بود.

وانت آبی پلاک گنبد بابا جلوی خانه بابا بزرگ می‌ایستاد و ما بی‌هوا پایین می‌پریدیم. شاید لحظه شماری می‌کردیم برای پایین پریدن.

مادرم زیاد آنجا را دوست نداشت؛ چون برق نداشت ، شب ها فانوس روشن می‌کردیم. آب لوله کشی هم نداشت و مجبور بود ظرف‌ها را در حوض آب بشوید

اما برای ما مهم نبود. ما فقط می‌دویدیم، از درخت‌ها بالا می‌رفتیم، میوه می‌چیدیم و با هم بازی می‌کردیم آنقدر که شب‌ها دیگر نای بلند شدن نداشتیم و نمی‌فهمیدیم کی خوابمان برده است. یادم می آید به ردیف تمام بچه ها کنار هم می خوابیدیم با آنکه خانه خیلی هم بزرگ نبود و چه قانع بودیم. سادگی آن روزها را خیلی دوست داشتم .

یادم می آید با همان وانت، بابا تمام بچه ها را سوار می‌کرد و در دشت های نیمه سبز آن جا دور می زد.

سال‌ها گذشته و فقط یاد آن روزهای شیرین در خاطرمان زنده است خیلی‌ها دیگر نیستند، وانت آبی پلاک گنبد بابا دیگر نیست. ماشین‌های زیادی جای آن را گرفتند اما هیچ کدام وانت آبی بابا نشد گاهی با خود می‌گویم چه می‌شد اگر در همان بچگی می‌ماندیم.

دنده عقب با اتو ابزارماشینسفر
۲۵
۲
فرزانه سالارپور
فرزانه سالارپور
پژوهشگر هوش مصنوعی، یوتیوبر و تصویر ساز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید