
بین سازش و تغییر باید به کدام بیشتر بها داد؟ یکی زندگی در این جهان را ممکن می کند و یکی بهتر...هر دو به نوعی با درد همراهند.برای سازش باید روی ایده آل های رویایی که روزی باعث تفرج و خوشنودی بودند پای گذاشت و برای تغییر باید از راحتی و آرامش گذشت.
پذیرش کار آسانی نیست.پذیرش اینکه چیزهای زیادی دست خودِ آدم نیست...مثل یک کلاف کاموای به هم گره خورده که به سمت آدم پرتاب می شود و تو از خودت انتظار داری بافتنی قشنگ و تمیزی از آب در آید.اما در رج به رج آن به بن بست می خوری. کاموا به آن همواری که دلت می خواهد نیست.گاهی کلافه می شوی و آن را کنار می گذاری.به کارهای دیگرت مشغول می شوی تا این ناکامی را فراموش کنی ولی موضوع اصلی حل نشده باقی می ماند و هربار با یک نهیب اوقاتتان تلخ می کند.می توانی آن را دور بیندازی،تکه تکه کنی یا... اما صورت مسئله پاک نمی شود.با خود می گویی"اقبال با من نبود".مثل وقتی که کارت ها در دستت بی اعتبار می شوند و می گویی"این دست، دست من نبود"...
چکار باید کرد؟ کارت ها را با غضب به زمین ریخت؟! کاموا را سوزاند؟ یا با همان داده های ناقص و معیوب ادامه داد؟ بُرد با ما خواهد بود یا آفریده شدیم تا به عنوان انسان هایی بی عاقبت به بشریت معرفی شویم؟پس اختیاراتمان به چه دردی می خورند؟! سیاه لشکر بودیم؟آن فرعی ترین نقشِ فرعی قصه؟
آنقدر خشم دارم که می توانم به عنوان سلاح انسانی در گروهک های تروریستی مورد استفاده قرار بگیرم.