ویرگول
ورودثبت نام
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهرعلاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
خواندن ۹ دقیقه·۴ روز پیش

صفحه بعد : 18 سالگی مبهم

امشب یک شب بهاری و خفه ی دیگر از زندگی من است اما این کلمات دقیقا در یک صفحه مانده به 18 سالگی مبهم نفس می کشند، اینبار با اندوهی که بیشتر حس می شود . هوا هنوز شرجی نشده اما همین مقدار رطوبت هوا برای بارش قلب من در این شب ظاهرا گرم اما عمیقا سرد کافی است .

به نرده های خیال تکیه داده ام ، انگار منتظر یک فروپاشی ام یا شاید در انتظار یک ترک و سقوط از ارتفاعی که آرزو نام دارد ...بغض و بارشِ درونم از اقلیم خود فراتر می روند و رد اشکی ریز را بر گونه هایم احساس می کنم گویی اشک های من چندین روز است در انتظار این ثانیه ها هستند ... پیوسته عمیق تر و شدید تر می شود این بارش خموش و پوست صورتم اغوشش را برای لمس اشک هایم می گشاید و اشک ها ،بی رحمانه، تارهایی از موهایم را که بر گونه های سرخ شده از اضطرابم آرامیده اند ، خیس می کنند و موهایم کم کم شور می شود و هر لحظه شور تر و شور تر و حال به این فکر می کنم که آیا موهای آنها هم شور بود ؟ در آزمایشی که مشخص شد این گیس های بریده شده به قیچی وحشت ، از این دیار است، تا چه میزان شوری را سنجیدند ؟ اصلا آیا شوری زلف یا ترس خوابیده میان گره ها یا زجه های پنهان در آن اتاق های تاریک یا فریاد های گوش خراشی که تمنای اندکی رحم می کردند در ازمایش ها مشخص می شود؟ نمی دانم اما خوب می دانم که قابل دید بود تلخی و شوری موهای آنها ، خوب میدانم که می شد بوی وحشت را حس کرد و رد تیغ را نیز چشید ....

18 سال پیش

در بعد از ظهر روزی چون فردا

من متولد شدم

از دفترچه خاطرات مامانم . و اولین ورقی که حکایت میکنه که من به این دنیا رسیدم (اضافه کنم که تو خونه، من رو سنا صدا می کنن به معنی نور )
از دفترچه خاطرات مامانم . و اولین ورقی که حکایت میکنه که من به این دنیا رسیدم (اضافه کنم که تو خونه، من رو سنا صدا می کنن به معنی نور )

شاید در ان لحظه ی شورانگیز خرداد ماه ، مادرم مرا چون فرشته ای می دید برای رهایی از این غبارالودگی های زندگی اما من امروز لابه لای همین گرد و غبار ها و کج خلقی های روزگار گم شده ام .انگار در میانه ی جنگلی نفس می کشم از جنس تاریکی مطلق ... در دستان مه الود زمانم ..... پاهایم در خار های بوته های تمشک وحشی گره خورده اند و هر چه بیشتر تقلا می کنم برای رهایی زخمی تر می شوم و خون سرخ و پر ارزویم بر خاک سرد و نمور جنگل روان می گردد . هر چه بیشتر متوقف می مانم بیشتر خار ها را حس می کنم که بر تنم می پیچند و ناتوان تر می شوم بدین جهت بر می خیزم و با وجود دردی که حاصل سوزش نوازش های خارهاست و چکیدن قطره های گرم خون ، مسیر مهیب را طی می کنم ...و این رد سرخ تا اخرین مکث و سکون ابدی من امتداد خواهد یافت ...

من 18 ساله شدم.

هنوز هم باورش برایم آسان نیست. باور نمی‌کنم که عددی در شناسنامه بتواند این‌گونه آرام و بی‌صدا بر زندگی سایه بیندازد و مرا به ایستگاهی به نام هجده‌سالگی برساند. هجده‌سالگیِ من امروز صحنه‌ای است از جنس ایهام؛ آمیخته‌ای از غم‌های درهم‌تنیده و امیدهایی که هنوز سرسختانه نفس می‌کشند. صحنه‌ای طاقت‌فرسا که در میان ویرانی‌هایش، شاخه‌گلی کوچک از امید به فردا را نیز در آغوش گرفته است.

به این فکر می‌کنم که بهار ، خرداد و در کل ۱۴۰۵ می‌توانستند شاهد هزاران تولد باشند؛ هزاران شمع، هزاران عکس خانوادگی و هزاران احساسِ درهم‌تنیده. می‌توانستند شاهد آرزوهایی باشند که در سکوتِ پیش از فوتِ شمع‌ها زمزمه می‌شوند. اما نشد....یعنی نگذاشتند که او بیاید و شمع‌هایش را خاموش کند؛نشد لبخند بزند و آرزویش را در دل مرور کند؛نشد برف شادی بر موهای سیاهش بنشیند و قهقهه‌هایش در خانه بپیچد.

نشد.

او نیامد یعنی نگذاشتند که بیاید

و حالا تنها پرسشی مانده است که از هر سوگنامه‌ای سنگین‌تر است:

«مامان..مامان...کی شمع‌هاشو فوت کنه مامان؟» ((((کاش هیچ‌گاه معنای بعضی جمله‌ها را نمی‌فهمیدیم. کاش بعضی صحنه‌ها را هرگز نمی‌دیدیم. زیرا پس از دیدنشان، چیزی در انسان برای همیشه تغییر می‌کند؛ و دیگر هرگز همان آدم سابق نخواهد بود.)))

به این فکر می‌کنم که امروز، دیروز یا فردا، سالروز تولد کدام یک از آن‌هاست؛ کدامشان شمعی را نیمه‌راه رها کردند تا آن‌قدر بسوزد که خود به خاموشی برسد.

به این فکر می‌کنم که در همین لحظه چند نوزاد چشم به جهان گشوده‌اند و قلب پدران و مادرانشان چگونه از شوق می‌تپد.

به کودکانی فکر می‌کنم که در میان کیسه‌های سیاه زباله به دنبال لقمه‌ای نان یا چیزی برای افزودن بر گونی های سفید کدر بزرگشان ، می‌گردند؛ کودکانی که بارِ گونی‌هایی بزرگ‌تر از قامتشان را بر دوش می‌کشند. و به کودکانی می‌اندیشم که همین حالا آرام زیر پتوهای عروسکی خود خوابیده‌اند؛ و همچنین به آنان که حتی از چنین آرامش کوچکی نیز محروم‌اند.

به نوزادانی فکر می‌کنم که رها می‌شوند؛ به آینده‌ای که از همان نخستین لحظه، رنگ دیگری به خود می‌گیرد. شاید سرنوشت در هر حال دشوار بود، اما رها شدن در کنار سطل‌های زباله یا میان خرابه‌های شهر، تاریکی را تاریک‌تر می‌کند.

به تخت‌های پرورشگاه فکر می‌کنم؛ تخت‌هایی که برای بعضی، هم نخستین پناه‌اند و هم آخرین. تخت‌هایی که سال‌ها چشم‌انتظار دستی می‌مانند که هرگز از راه نمی‌رسد. و با خود می‌اندیشم شاید غریب‌ترین سن برای آنان همین هجده‌سالگی باشد؛ سنی که باید آن خانهٔ موقت و کم‌مهر را ترک کنند و قدم به جهانی بگذارند که کسی پشت درهایش منتظرشان نیست.

لحظهٔ رفتنشان چگونه است؟

وقتی می‌دانند آن سوی درهای آهنی هیچ آغوشی انتظارشان را نمی‌کشد، تنهایی‌شان چه شکلی دارد؟

بغض و تنهایی انها با کدام واژه قابل توصیف هست ؟

این افکار باعث می شود به ارزوی خودم فکر کنم ؛ آرزویی که نمی‌دانم امروز از من دور شده یا من از آن. همان‌گونه که پاسخ هزاران پرسش دیگر را نمی‌دانم، پاسخ این یکی را هم نمی‌دانم.

به این فکر می‌کنم که امروز چند دست، شرمساری را لمس کرده‌اند؛ چند جیب، سنگینیِ خالی بودن را احساس کرده است.

به این فکر می‌کنم که چند نفر خبری خوش شنیده‌اند و چند نفر حامل خبری بوده‌اند یا شنوای خبری تلخ....

به بیمارستان‌ها فکر می‌کنم؛ به کسانی که از سفیدیِ سرد و بی‌روح اتاق‌هایشان رها شدند و به کسانی که با چهره‌هایی نگران و صداهایی لرزان، نخستین قدم را به درون همان راهروها گذاشتند.

به دادگاه‌ها فکر می‌کنم؛ به جوانانی که باید امروز، دیروز یا فردا کنار کیک تولدشان می‌ایستادند و آرزویی را در دل زمزمه می‌کردند، اما اکنون در انتظار حکم‌هایی نشسته‌اند که بوی خاموشی می‌دهند. به مادرانی که به جای گرمای آغوش فرزند، قابِ عکسی را در میان اغوششان می فشارند و به نگاه های غم آلودشان فکر میکنم . به مادرانی فکر میکنم که هنوز نگاهشان میان درهای بسته سرگردان است؛ چشم‌انتظار خبری که یا جان می‌بخشد یا جهانشان را برای همیشه فرو می‌ریزد.....

به انتظار فکر می‌کنم.

انتظار برای خریدن خانه.

انتظار در صف نانوایی.

انتظار برای واریز حقوق ها .

انتظار در صندلی های خشک بانک .

انتظار پشت گیت‌های فرودگاه.

انتظار میان حجره‌های قدیمی بازار.

انتظار برای دارویی که گاهی از جان آدمی هم گران‌تر می‌شود.

انتظار برای شکستن سکوت کسی که دوستش داریم.

یا انتظار برای دیدن کسی که دوری‌اش سال‌هاست بر دل سنگینی می‌کند.

هر انتظاری معنایی را حمل میکند که فقط منتظران یا شاید رهگذران همان اقلیم می فهمندش.

و من نیز امروز نوعی انتظار را در خود حس می‌کنم؛ انتظار رسیدن به آرزویی که غبارِ محال بر شانه‌هایش نشسته است، اما هنوز تنها آرزویی است که در من زنده مانده و نفس می‌کشد.

اکنون، درست در همین لحظه، به این فکر می‌کنم که دیگران در روز تولدشان چه احساسی دارند.

آیا تولد، روزی برای اندیشیدن به گذشته است؟

یا روزی برای چشم دوختن به آینده؟

یا هر دو؟

اصلاً روز تولد برای چیست؟ برای شادی، یا برای مرور خاطرات تلخ و تماشای گذر شتابان زندگی؟

من گمان می‌کنم روز تولد، بیش از آن‌که روزِ جشن باشد، مجالی است برای تقدیر؛ نخست از خودمان، از تمام نبردهایی که پشت سر گذاشته‌ایم و تمام راه‌هایی که با وجود تردیدها پیموده‌ایم. سپس تقدیر از همه ی عزیزانی که ردی بر روح ما حک کردند؛ آنان که طرحی بر جانمان نگاشتند یا سخنی، نصیحتی و ندایی را در سکوت یا هیاهوی تالارِ ذهنمان به یادگار گذاشتند.روز تولد، روزِ سپاس از دوستانی است که هم مرهم بودند و هم محرم؛ از مهربانانِ نیک‌سرشتی که گاه دستِ یاری شدند و گاه پناهگاهی برای یافتنِ اندکی قوتِ قلب.

اما تقدیر، تنها سهمِ زیبایی‌ها نیست. روز تولد، روزِ به یاد آوردنِ تمام خنجرهایی نیز هست که بر جانمان فرود آمدند؛ زخم‌هایی که هرچند درد آفریدند، اما بخشی از آنچه امروز هستیم را ساختند. روزی است برای مرور خطاها و اندیشیدن در حوالی آن‌ها؛ برای نگاه کردن به دردهایی که سال‌ها در سکوت زیستند و حتی دردهایی که هنوز هر روز از آینه سر برمی‌آورند و خود را به ما یادآوری می‌کنند.

شاید تولد، نه جشنِ بزرگ‌تر شدن، بلکه لحظه‌ای کوتاه برای دیدنِ تمام آن چیزی باشد که ما را ساخته است؛ از عشق‌ها و مهربانی‌ها گرفته تا رنج‌ها، فقدان‌ها و زخم‌هایی که هنوز در گوشه‌ای از روحمان نفس می‌کشند . منِ امروز، برآیند تمام روشنایی‌ها و تاریکی‌هایی‌ست که از آن‌ها گذشته‌ام؛ آمیزه‌ای از هر آنچه روزی زیبا و ستودنی شمرده شد و هر آنچه زشت، تلخ و نکوهیده نام گرفت. از همین رو، به یک اندازه وامدار عشق و محبت‌ام، همان‌گونه که از خشم و نفرت آموخته‌ام؛ قدردان صداقت، شکیبایی و نجابت‌ام، چنان‌که نقش کینه، ظلم و شرارت را نیز در ساختن خویش انکار نمی‌کنم. زیرا هر یک، به سهم خود، ردی بر جانم نهاده‌اند و مرا به آنچه امروز هستم بدل کرده‌اند.

و اما سخن پایانی...

من امسال تولد نگرفتم.

آنچه رخ داد، تنها اجرای مراسمی کوتاه بود؛ شمعی که خاموش شد، لبخندی که برای ثبت در قاب دوربین بر لب نشست و ساعتی که در کنار خانواده گذشت. نه از سر شادی، بلکه برای آن‌که سال‌ها بعد نشانی باقی بماند از روزی که هجده‌سالگی آغاز شد؛ هجده‌سالگی‌ای که بیش از آن‌که روشن باشد، در هاله‌ای از ابهام و پرسش فرو رفته است. کاش همین نشانه‌های کوچک را نیز بر جا نمی‌گذاشتم تا تلخی این آغاز، بی‌واسطه‌تر و صادقانه‌تر در خاطرم بماند.

تولد، برای من هرگز جشنِ اضافه شدن یک عدد به سن نبوده است؛ بلکه فراخوانی است برای ایستادن بر مرز گذشته و آینده، برای نگاه کردن به آنچه بود، آنچه هست و آنچه ممکن است هرگز نباشد. روزی که در آن، گذر بی‌رحم زندگی را اندکی واضح‌تر از همیشه می‌توان دید.

من امسال تولد نگرفتم؛ شاید چون امروز، می توانست تولدِ آن لکهٔ زرشکیِ تیره‌ای باشد که هنوز در گوشه‌ای از پیاده‌رو، از زندگیِ ناتمامِ کسی حکایت می‌کند .....

از اخرین روزهای 17 سالگی مبهم
از اخرین روزهای 17 سالگی مبهم

پی‌نوشت 1:چرا نبودم؟
کوتاه می‌نویسم، اما عمیق بخوانید لطفا:«خسته بودم»

پی‌نوشت 2:چرا برگشتم؟ «شاید برای آن‌که ردی از وجودم یا از افکار این روزهایم را برای آینده به جا بگذارم یا شاید چون بیش از آنچه تصور می‌کردم، دلتنگ اینجا شده بودم.»

پی‌نوشت 3: ببخشید اگر از هم گسسته هست من تمام آنچه احساس می کردم رو پشت سر هم نوشتم .....

تولد18 سالگیشروع جدیدزندگی
۲۰
۲۷
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
علاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید