ویرگول
ورودثبت نام
مه شاد
مه شادجز آستان توام در جهان پناهی نیست ... سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست
مه شاد
مه شاد
خواندن ۴ دقیقه·۶ سال پیش

درباره سرگیجه هیچکاک

اگر طرفدار پروپا قرص سینما باشيد فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک با بازی زیبای کیم نواک و جیمز استوارت را حداقل یکبار دیده‌اید. برای بسیاری این فیلم معمایی پر رمز و راز است و هنوز شکاف‌هایی در باب فیلم برایشان حل نشده است. چرا که کارگردان باهوش ما استاد تعلیق است. درباره خلاصه فیلم باید بگویم که ماجرا درباره کاراگاهی است که در طی تصادفی حین انجام وظیفه، دچار آکروفویبا یا همان ترس (آسیب شناختی ) از ارتفاع می‌شود و از طرف دوستی قدیمی استخدام می‌شود که همسرش مادلین ( با بازی کیم نواک ) را تعقیب کند. مادلین به شکل اسرارآمیزی توسط شبح "کارلوتا والدس" یک زیباروی اسپانیایی متوفی، تسخیر شده است. درطی این تعقیب اسکاتی ( جیمز استوارت ) در گل فروشی برای اولین بار مادلین را می‌بیند و این برای اسلاوی ژیژک زیباترین سکانس فیلم محسوب می‌شود.

سکانسی که ما در آن اسکاتی را در موقعیت چشم چرانی و نظاره کردن از شکاف در می‌بینیم. به این صورت که در این سکانس مادلین در واقعیت عینی وجود دارد در حالیکه اسکاتی از شکافی اسرارآمیز انگار که در دنیای مبهم و فانتزی باشد، در حال دید زدن اوست. این جایگاه و موقعیت نگاه خیره تخیلی و تصوری است.

بدون شک بسیاری از ما در دنیای فانتزی‌های خود به قدری غرق می‌شویم، که گاهی وقایع و یا حتی انسان‌ها را آنگونه که باید نمی‌بینیم و به قول اسلاوی ژیژک دوست داریم آن‌ها را از شکاف و فاصله‌ای از دنیایی مبهم و ناکجا آباد ببینیم. ژیژک در رابطه با سکانس خودکشی مادلین که خود را به آب می‌اندازد و در همان لحظه اسکاتی به دنبالش آمده و در آخر او را از آب نجات می‌دهد می‌گوید:

غالب امور همچون چیزهای کذب و قلابی، نامعتبر و مصنوعی آغاز می‌شوند. اما شما در بازی خودتان گرفتار می‌شوید. و این تراژدی واقعی سرگیجه است. این داستان دو نفر است که هر کدام به شیوه خود در بازی ظاهرسازانه خود گرفتارند. برای هردو آنها مادلین و اسکاتی تظاهر کردن بر واقعیت غالب می‌شود.

در سکانسی که نور از سمت تپه‌های سان فرانسیسکو به چشمان اسکاتی می‌خورد جایی است که اسکاتی در حال تعیقب مادلین است. به نظر می‌رسد که بحث ردگیری یا معما و قتل باشد اما در واقع بحث قدرت و آزادیست، افسردگی و شگفتی که چنان به دقت درون مارپیچ رمزگذاری شده که به سادگی متوجهش نخواهیم شد. هیچکاک اسکاتی را به عنوان عاشق فریب خورده عصر تجسم کرده بود؛ کسی که برایش غیرممکن بود بدون تحریف حافظه‌اش با آن زندگی کند. او برای مادلن بدلی را در یک بعد زمانی دیگری اختراع می کند، محدوده ای که تنها متعلق به اوست و او در آن می تواند از معمایی که در گلدن گیت آغاز شده بود، رمزگشایی کند. اما داستان ساده تر از این حرف هاست. اسکاتی مادلن را در طی حادثه برجک از دست می دهد و فکر می کند که مادلن خودکشی کرده است. با آشفتگی در شهر می‌گردد و دختری معمولی و عادی را به اسم جودی پیدا می کند که قدری شبیه مادلن است. سعی می‌کند خودش را به جودی نزدیک کند و او را شبیه مادلن بسازد. در اینجا ما می‌فهمیم که جودی همان مادلن است که در طی دسیسه‌ای از سمت دوست اسکاتی اجیر شده بود تا نقش همسرش را بازی کند و مال و اموالش را صاحب شود. معما به همین سادگی حل می‌شود؛ اما فانتزی پیچ و خم دار اسکاتی همچنان پابرجاست.

هنگامی که جودی لباس و مدل مویش را مثل مادلن می‌کند و از در گام به بیرون می‎گذارد، همچون خیالی محقق می‌شود و تجسم پیدا ‌می‌کند. و البته ما نامی عالی برای خیال تحقق و تجسم یافته داریم و آن "کابوس" است. اسکاتی برای اینکه جودی را قبول کند و بتواند عاشقش شود او را پست و خار می‌کند و به امیال زنانه او اهمیتی قائل نمی‌شود و زمانی او را می‌خواهد که دقیقا شبیه مادلن و فانتزی او باشد و این همیشه بوسیله خشونت پشتیبانی می‌شود. خشونت در این مورد بیرحمانه تغییر دادن سبک چهره و لباس پوشیدن جودی است.
سينمافيلمهنر
۹
۳
مه شاد
مه شاد
جز آستان توام در جهان پناهی نیست ... سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید