دوست دارم نقد را با سندروم A24 که خیلی از فیلمسازان جدید به آن دچارند شروع کنم در واقع فیلم دراما می توانست یک داستان عاشقانه Rom/com با رگه های روانشناختی باشد دقیقا مانند فیلم آنورا که چندی پیش منتشر شد و مباحث مشابهی هم از لحاظ فرم و هم محتوا در هر دو فیلم وجود دارد،اما فیلمساز در ایده های فلسفی و روانشناختی خود گم می شود و در این حال که تمام این ها هست هیچکدام از آن ها هم نیست اما چرا؟

فیلم بسیار حراف است که البته این به خودی خود مشکلی ندارد اما در اینجا مشکل این است که حرف های فیلمساز آنقدر از بستر قصه اصلی دور هستند که ناچار است که از انبوهی از دیالوگ ها بهره ببرد او این را به عنوان سبک بر نمی گزیند بلکه جور دیگری نمی تواند جمله ای از فروید را در قصه جای دهد جز اینکه آن را در دهان چارلی بگذارد،این اتفاق برای فیلمسازان دیگری که برای A24 کار می کنند هم می افتد انگار که آن ها می ترسند که اگر یک فیلم بدون مناسبات فلسفی عمیق بسازند به مذاق استودیو خوش نخواهند آمد!
فیلم آنقدر حرف برای زدن از نقد جامعه و روش تربیتی در مدارس آمریکا گرفته تا بحران اگزیستانسیال دارد که در این حراف بودنش بسیار کم گوی است،فیلم به طور کلی به شدت سرگرم کننده است اما انگار سرگرم کننده بودنش را ننگ می داند و از آن هراسان است فیلم واقعا و از ته دل دنبال این است که توسط منتقدان تمجید شود ولی واقعا ابعاد فلسفی آن مضحک است وقتی چارلی از فروید نقل قول می کند تمام جهان رئال در این حال سرخوشی که فیلمساز ساخته فرو می ریزد و فاصله عمیقی با مخاطب برقرار می کند اما این فاصله گذاری به هیچ عنوان تعمدی نیست و هیچ مخاطبی در حین نقل قول از فروید به فکر فرو نمی رود و فقط توی ذوقش می خورد و می گوید که باز هم لمپنیسم فیلمسازان A24ی مانع ارتباطش با فیلم شده.
فیلمساز میان فیلم تازه متوجه می شود که لقمه ای بسیار بزرگ تر از دهانش برداشته و به جای طرح سوالات جدید و نشان دادن راه حل به قصه عاشقانه خودش باز می گردد و قضاوت مخاطب نسبت به خشونت جامعه را به واکنش های چارلی تقلیل می دهد و این کاری است که باید از اول می کرد و حالا دیر است،فیلم خرده داستان هایی طرح می کند و آن ها را همان جا رها می کند به همین دلیل فیلم واقعا چندپاره است و مانند کلاژی متناقض از ایده های فلسفی،سیاسی و هنری فیلمساز می شود.
اگر از چندپارگی فیلم گذر کنیم و به سرگرم کنندگی باز گردیم متوجه این می شویم که از لحاظ کارگردانی و بازیگری با سطح بسیار بالایی طرف هستیم و انگار وقتی درحال دیدن بازی های خیره کننده پتینسون و زندیا هستیم(که بی شک بهترین بازیگری کارنامه زندیا است)و از آن لذت می بریم اگر لحظه ای از فاصله دور به فیلم نگاه کنیم بازی ها و فیلمبرداری خیره کننده فیلم را از یاد می بریم و تنها چیزی که به خاطرمان می آید مگر مجبور بودی از فروید نقل قول کنی است!
سکانس های ذهنی و سورئالیستی فیلم که می توانستند مثل سکانس فروید تبدیل به کمدی ناخواسته شوند به دلیل جایگذاری و پراکندگی در فیلمنامه وصله ناجور فیلم نیستند و بعضی از آن ها حجم فشاری که به شخصیت ها وارد است را بیشتر ملموس می کنند.

در مجموع فیلم واقعا می توانست فیلم خوبی باشد پتانسیلش را داشت کست،کارگردان و نویسنده و متن خوب اما نمی شود که او را به یاد داشت،وقتی که فیلم تمام می شود جهان فیلم در ذهن ما هم بسته می شود و احتمالا تا چندماه دیگر جز اسم فیلم و چند پلان از بازی بازیگران هیچ چیز به یادمان نمی آید اما این اشکالی ندارد بلاخره همه فیلم ها نباید عمیق و فلسفی باشند اما اشکال این است که این فیلم با هدف گیشه و سرگرمی ساخته نشده بلکه با هدف یک کمدی فلسفی عاشقانه آمده که در بخش فلسفی که تفاوتش با فیلم های گیشه است بسیار بی معنی ظاهر می شود پس فیلم در تمام چیزی که می خواهد باشد شکست خورده و نه رابرت پتینسون نجاتش می دهد و نه نقل قول از فروید!