آقای ناشناس/قسمت ۲

تابستون بود و یزد چند وقتی بود که خیلی گرم شده بود ...
 توی صفحه‌ام نوشتم خدایا خیلی گرمه خفه شدیم...
یه دفعه اومد دایرکت و پرسید مگه کجا زندگی می‌کنی؟!
راجع به خودم گفتم ... از وضعیت تحصیلم ...
از شهر و آب و هواش...
اونم راجع به رشته‌اش گفت ...
گفت یه بار اطراف یزد برای یه ماموریت کاری اومده...
اون روز داشتم می‌رفتم بیرون که عذر خواهی کردم و مکالمه‌مون تا اینجا رسید...
بعد از ظهر که دوباره آنلاین شدم دیدم گفته که ولی ای کاش یه عکسی می‌ذاشتی که مشخص بودی و می‌دیدمت!
توی دلم خندیدم ... فکر کرده بود عکس خودمه ...
عکس یه دختری تقریبا از پشت سر بود که صورتش هم مشخص نبود!
بهش گفتم : باشه... بعدا می‌ذارم!!