ویرگول
ورودثبت نام
خودنویس
خودنویسروز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
خودنویس
خودنویس
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

روباه مکار...

روباه مکار...
روباه مکار...

روباهی که هیچ‌وقت رابطه‌ی خوبی با حیوانات جنگل نداشت و خودش را از همه برتر می‌دانست و همیشه تلاش می‌کرد راهی برای نزدیک شدن مستقیم به شیر، سلطان جنگل، پیدا کند در جنگلی دور زندگی می‌کرد. او مدام به دنبال راهی بود تا با شیر هم‌صحبت شود و در زمره بزرگان جنگل قرار بگیرد. اما شیر که بیشتر وقتش را صرف شکار و جنگل‌گشایی می‌کرد دیگر وقتی برای مدیریت جنگل نداشت. ناچار، فیل را به‌عنوان مدیر جنگل انتخاب کرده بود.

انتخاب فیل بی‌دلیل نبود؛ فیل آرام بود، منطقی فکر می‌کرد، اهل درگیری نبود، روحیه‌ی کارتیمی داشت و در عین حال، قدرتش هم بر کسی پوشیده نبود. با حضور فیل، فاصله‌ی حیوانات با شیر بیشتر شده بود. بعضی‌ها از این نظم جدید خوشحال بودند و بعضی‌ها ناراضی. روباه اما از ناراضی‌ترین‌ها بود. او نمی‌توانست تحمل کند که بین خودش و شیر، کسی واسطه باشد. بارها تلاش کرد مستقیم به شیر نزدیک شود، اما شیر چندان روی خوشی به او نشان نمی‌داد. با این حال، چون سلطان جنگل بود و باید از همه‌چیز باخبر می‌ماند، گاهی روباه را می‌دید و پراکنده به حرف‌هایش گوش می‌داد. همین فاصله، روباه را بیشتر به فکر فرو برد. او ذاتاً عاشق نزدیک بودن به قدرت بود؛ مهم نبود به چه قیمتی. برای همین، گاهی سراغ حیواناتی مثل اسب آبی می‌رفت؛ همان‌هایی که مسئول جابه‌جایی شیر بودند. از آن‌ها اطلاعات می‌گرفت و بعضی وقت‌ها هم درخواست‌هایش را از طریق آن‌ها به گوش شیر می‌رساند. بعد از مدتی، روباه تصمیم گرفت به فیل نزدیک شود؛ شاید بتواند از طریق او از همه‌چیز سر دربیاورد. فیل که حیوان باهوشی بود، هیچ‌وقت بیش از حد به او میدان نمی‌داد. اما چون به کار تیمی اعتقاد داشت، تلاش می‌کرد روباه را وارد جمع کند و تا صلحی بین همه حیوانات برقرار شود. ولی مشکل روباه چیز دیگری بود. روباه فقط فکر می‌کرد زرنگ است؛ در حالی که حاضر بود برای نزدیک شدن به قدرت، از همه‌چیز بگذرد. حتی اگر خانواده‌اش را از دست بدهد، حتی اگر تنها بماند. او هدف مشخصی نداشت؛ فقط می‌خواست در رأس باشد.

با این حال، فیل بارها تلاش کرد او را وارد مسیر درستی کند. حتی مدتی روزهای خوبی را کنار هم گذراندند. کار به جایی رسیده بود که روباه پشت سر شیر هم صحبت می‌کرد؛ البته بیشتر تلاش می‌کرد حرف‌هایی از فیل بشنود تا بعداً آن‌ها را به شیر منتقل کند و زیر پای فیل را خالی کند. اما فیل، با تمام سادگی و صداقتش، فقط کار خودش را انجام می‌داد؛ هرچند همیشه حواسش به روباه بود. او خوب می‌دانست که روباه، ذات خودش را دارد. فیل فهمیده بود که روباه گاهی پنهانی به دیدن شیر می‌رود و حرف‌ها را منتقل می‌کند، اما برایش اهمیتی نداشت.

این ماجرا ادامه داشت تا روزی که فیل نزد شیر رفت و گفت می‌خواهد استعفا بدهد. دلایل خودش را داشت؛ از جمله اینکه شیر به‌تازگی صاحب فرزند شده بود، ساختار مدیریت جنگل شکل گرفته بود و حالا حیوانات دیگر هم می‌توانستند راحت‌تر از قبل امور را مدیریت کنند. شیر با وجود مخالفت زیاد، در نهایت استعفای فیل را پذیرفت و تصمیم گرفت مدتی خودش، با کمک دیگر حیوانات، مدیریت جنگل را برعهده بگیرد. اما شیر مدت‌ها از فضای واقعی کار دور بود و از جزئیات اتفاقات خبر نداشت. وقتی دوباره به مرکز مدیریت برگشت، تازه فهمید چه کسانی چه گفته‌اند و چه کسانی چه کرده‌اند. تصمیم‌های جدید شیر بر اساس همین واقعیت‌ها گرفته شد. و امروز، "روباه" مسئول جمع‌آوری پسمانده‌های غذای شیر است.

روباهحرص و طمعکار تیمیانسانیتخانواده
۱
۱
خودنویس
خودنویس
روز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید