
یک سری از آدمها هستن که گوش شنوای خوبی دارن.
چون واقعیت اینه که بیشتر آدمها، بیشتر از اینکه شنوندههای خوبی باشن، حرفزنهای خوبی هستن؛ و طبیعتاً جذب آدمهایی میشن که حاضرن به حرفهاشون گوش بدن.
آدمی که خوب گوش بده کم نیست، اما آدمی که فقط گوش بده و سریع وارد قضاوت و تحلیل نشه، خیلی کم پیدا میشه. حرفهای روزمرهی آدمها هم که تمومی نداره؛ از آبوهوا شروع میشه و گاهی به زندگی شخصی دیگران ختم میشه. مثلاً یکی میگه: «شنیدی فلانی طلاق گرفته؟» اینجا اگر صرفاً ابراز ناراحتی یا همدردی باشه، طبیعیه. اما بعضی وقتها شنونده تبدیل میشه به قاضی، تحلیلگر و کارشناس همهچیز؛ مقصر تعیین میکنه، حکم صادر میکنه و دربارهی موضوعی که هیچ شناخت دقیقی ازش نداره، با اطمینان نظر میده. جالبه که همین آدم، فردا دربارهی سرمایهگذاری، تربیت بچه، سیاست، روانشناسی یا هر موضوع دیگهای هم ساعتها تحلیل ارائه میده؛ انگار در همهچیز تخصص داره. اینها رو گفتم تا بگم که این نوشته کوتاه دو نکته داره:
اول اینکه اگر واقعاً نیاز به همصحبتی داریم، بدونیم با چه کسی صحبت کنیم. گاهی بهترین همصحبت، کسیه که فقط گوش میده؛ و در خیلی از مواقع، بهترین انتخاب میتونه یک روانشناس باشه.
دوم اینکه اگر ما بهعنوان همصحبت انتخاب میشیم، جایگاه خودمون رو بشناسیم. قرار نیست برای هر حرفی تحلیل، راهکار یا قضاوت داشته باشیم. گاهی آدمها فقط نیاز دارن حرف بزنن تا سبکتر بشن. و شنیده شدن، خودش نوعی آرامشه. روانشناسها هم دقیقاً بر پایهی همین فلسفه عمل میکنن؛ بیشتر از اینکه حرف بزنن، گوش میدن. شاید بد نباشه بیشتر به این ضربالمثل فکر کنیم:
«زبان سرخ، سر سبز را میدهد بر باد.»