ویرگول
ورودثبت نام
خوشنویس
خوشنویسروز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
خوشنویس
خوشنویس
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

متروی کرج...

معمولا برای تردد از همه نوع وسیله‌ای استفاده می‌کنم. ماشین شخصی، تاکسی اینترنتی، اتوبوس، مترو، موتورهای اینترنتی، ... و یا حتی پیاده. ولی خب معمولا میزان استفاده‌ام از مترو و اتوبوس نسبت به سایر وسایل نقلیه کمتره. 5شنبه باید میرفتم کرج تا به همراه یکی از همکارام در مجلس ختم پدر یکی دیگه از همکارامون شرکت می‌کردیم. خیلی خسته بودم. گوشیم رو برداشتم و با تاکسی اینترنتی هم هزینه سفر رو چک کردم و هم مدت زمان سفر. دیدم خیلی ترافیکه. تصمیم گرفتم با مترو برم. با اتفاقات زیادی روبرو شدم در همون یکی دو ساعتی که در مترو بودم.

در خود تهران که داشتم میرفتم به سمت متروی صادقیه که از اون طرف برم به سمت کرج مدام سعی می‌کردم همه چیو بررسی کنم. اولا اینکه 5شنبه بود و به مراتب نسبت به روزای دیگه مترو خیلی خلوت بود. آدمای خیلی مختلفی رو دیدم و این نشون می‌داد که از هر نوع قشری در تهران، در حال استفاده از مترو هستن. و این خیلی برام جالب بود. این نشان از این داره که فرهنگ استفاده از حمل و نقل عمومی خیلی داره رشد می‌کنه. در 2 یا 3 تا ایستگاهی که مجبور شدم تا خط عوض کنم تا به صادقیه برسم، مدام حواسم به در و دیوار و تجهیزات داخل ایستگاه‌های مترو بود. داخل مترو هم همین‌طور. دقیق همه چیو زیر نظر گرفتم. تمیزی، کیفیت، طراحی و خیلی چیزای دیگه رو. یاد حرف یکی از همکارام افتادم که چون سفر زیاد رفته بود و چون وضعش خیلی خوب نبود و در سفرهاش مجبور به استفاده از مترو بوده در کشورهای مختلف می‌گفت: متروی تهران هم خیلی بد نیستا. اگه قطار زیاد کنن میتونه جز متروهای خوب در دنیا باشه...
اما به نظرم متروی تهران با ایده‌آل ذهنی من که اگه قرار بود بشه الویت من در انتخاب حمل و نقل خودم فاصله چندانی نداره... مثلا من از صد نمره 60 رو میدم. اونم به خاطر تعداد قطارهای کم و عدم تمیزی. مثلا من اگه به جای مدیران مترو بودم به طور مثال به همکارام می‌گفتم تا سقف مترو رو هم تمیز کنن. یا اگه نمره 60 دادم به خاطر اینه که خیلی چیزایی جذابی در ایستگاه‌ها یا قطارهای مترو پیدا نمی‌کنی. نقاشی‌های جذاب یا تابلوهای خفن. یکی دیگه از دلایلی که نمره خوبی نمیدم به خاطر عدم مدیریت شبکه دست‌فروشان در مترو هست. هرچند که برخی از دست‌فروشا، چیزای خیلی جذابی میفروشن.

همین موضوع باعث شد تا اولین اتفاق رو من 5شنبه در مترو ببینم. همین وارد قطار شدم دیدم خانومی که در واگن آقایون بود با یک آقای دست‌فروش در حال فوش و فوش‌کاری هستن و با صدای بلند دارن به هم بد و بیراه می‌گن. خیلی از دیدن این صحنه ناراحت شدم. این موضوع با وساطت مردم تموم شد. نمیتونستم تشخیص بدم که مشکل از کیه؟ یا از چیه؟ حضور خانوم‌ها در واگن آقایون یا حضور دست‌فروش‌ها در قطار. سعی کردم که به نکاتی که دوست داشتم بیشتر توجه کنم و به خاطر همین سعی کردم که این موضوع رو فراموش کنم.
بعد از گذشتن از 7 الی 8 تا ایستگاه رسیدم به متروی صادقیه. همین که پیاده شدم دیدم که قطار کرج روبروم هست. بلافاصله رفتم و سوار شدم. قطار دو طبقه. نسبتا خوب و تر و تمیز و خلوت. رفتم داخل و دیدم که کلی صندلی خالی وجود داره. رفتم و در ردیفی که کسی نبود کنار پنجره نشستم. کم‌کم آدمای دیگه اومدن و تقریبا واگن پر شد. راس ساعت یک و ربع بعدازظهر قطار شروع به حرکت کرد. پیش خودم گفتم دمش گرم. راس ساعت حرکت کرد. جمله‌ام در ذهنم کامل نشده بود که دیدم قطار داره با ضربه‌های شدیدی راه میفته. من که خیلی آدم فنی‌ای نیستم اما فکر می‌کنم گیربکس قطار مشکل داشت. هر وقت که می‌خواست دنده عوض کنه صدای عجیبی می‌داد و ما تکون‌های سنگینی می‌خوردیم. خب برای من خیلی چیز عادی‌ای نبود که چرا وقتی قطار چنین مشکلی داره گذاشتنش تو مسیر؟! اما دیدم واقعا برای دیگران اصلا این موضوع مهم نیست. نه تنها مهم نیست بلکه خیلی عادیه. بگذیریم...

از جاهای خوب مسیر بگم. از روی پل بزرگراه آزادگان که رد شدیم با صحنه خیلی جذابی روبرو شدم و کاش عکس می‌گرفتم. یک اتوبان با باندهای خیلی زیاد و کلی ماشین در حال تردد. حس اینو داشتم که تو خارج هستم. گذشتن از کنار پارک چیتگر که با دقت بهش، متوجه شدم که یک پیست خیلی خفن برای دوچرخه‌سوارا داره. البته نمیدونم چرا ولی خیلی خلوت بود. گذشتن از روی پل وردآور، ایستگاه‌های مختلف که چون من در طبقه پایین قطار نشسته بودم و دیوارهای ایستگاه بالاتر از سطح ما بود که نشسته بودیم و وقتی میرسیدیم به هر ایستگاهی من میترسیدم که الان قطار می‌خوره به دیوار. تو حال خودم بودم. هندزفری گذاشته بودم و در حال گوش دادن به موزیک بی‌کلام که انرژی خوبی بهم میداد. همزمان که به بیرون نگاه می‌کردم. حواسم به دستفروش‌های مختلف هم بود. که وارد هر واگن که می‌شدن شروع به تشریح محصولات خودشون می‌کردن. خانوم تقریبا مسنی که همراه با پسرش در حال تبلیغ ساندویچ‌های خودش بود هرچند که ماه رمضان بود. مدام میگفت خونگیه. خودم درست کردم. کاملا بهداشتیه. یا پیرمردی که با کلاه نمدی خودش وارد واگن ما شد. اول منتظر موند تا صحبت‌های همکار دست‌فروش دیگه‌اش که از اون سمت واگن وارد شده بود تموم بشه و بعد شروع به تبلیغ جا کارتی‌های خودش کرد. یا مردی که از این صندلی‌های تک‌نفره خیلی کوچیک و کم‌جا رو تبلیغ می‌کرد. یه لحظه پاشدم که بخرم اما دیدم خیلی سر راهم شلوغه. بی‌خیال شدم. بعضی از این دست‌فروش‌ها که میومدن و چهره کاریزماتیکی داشتن، من صدای گوشیم رو کم می‌کردم و با دقت گوش می‌دادم که چی میگن. در همین کم و زیاد کردن‌های گوشیم متوجه شدم که خونواده‌ای که دو تا صندلی اون‌ورتر نشستن با پسر 14 الی 15 ساله‌شون در حال گفتگو در مورد خونه و زمین و این‌ها هستن. من توجه زیادی نمی‌کردم و حواسم به بیرون و دست‌فروش‌ها بود بیشتر. در همین اوصاف بودم که دیدم صدای بلندی به گوشم رسید. سریع صدای گوشی رو کم کردم. اما هندزفری رو در نیاوردم. دیدم همون پسر بچه داره سر خونواده‌اش داد می‌زنه و میگه شما دو طبقه خونه رو دادین و رفتین تو بیابون زمین خریدین؟ اون خانومه در جوابش می‌گفت تو که نبودی. مام منتظر بودیم تا تو بیا. ولی باز پسره صداش رو بالاتر میبرد. بدون اینکه توجهی به دور و برش بکنه. خونواده‌اش تلاش می‌کردن آرومش کنن تا بیشتر آبروریزی نشه. خیلی صحنه بدی بود. باتوجه به چیزایی که شنیدم احساس کردم که پسره زندان جایی بوده. بالاخره با یکی دو دقیقه صحبت کردن پسره رو آروم کردن. من کلا بهم ریختم. گفتم آخه تو مترو، جای چنین رفتارهایی هست. اول برای اون خانواده دلم سوخت و بعد برای استفاده‌کنندگان از مترو. مخصوصا مردی که روبروم نشسته بود. معلوم بود کارمندی چیزیه. معلوم بود خودش کلی فکر و خیال داره اما مجبور بود این صحنه‌ها رو ببینه.

هیچی بعد از حدود 1 ساعت رسیدم به ایستگاه کرج. گویا ایستگاه اصلی کرج همین جا بود. خیلی‌ها بلند شدن که از قطار پیاده بشن. من هم بلند شدم و از قطار پیاده شدم. گوشیم رو در آوردم از جیبم تا زنگ بزنم به همکارم و ببینم کجاست. گفت من جلوتر از ایستگاه تاکسی منتظرم. تا رسیدن به همکارم داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که امروز در همین یکی دو ساعت من چه چیزایی دیدم که دیدم یکی از آدم‌هایی که از مترو پیاده شده و داره با تلفن صحبت می‌کنه همین‌طور صداش داره میره بالا و بالاتر. داشت می‌گفت:
"مادر من هرزه است؟ شما داری راجع به مادر من اینجوری میگی؟ اشکال نداره من هم طلاق دخترتون رو میدم. من به احترام شما براش عروسی گرفتم. این جواب خوبی‌های منه؟ شما اینجوری منو خانوده‌ام رو قضاوت می‌کنین؟

تاکسی اینترنتیحمل نقلمتروماه رمضانهزینه سفر
۲
۰
خوشنویس
خوشنویس
روز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید