دچار پوچی شدهام. نمیدانم با چه دلخوشیای باید ادامه دهم و تنها به خاطر خانواده و دوستانم ادامه میدهم. تبدیل به ماشینی شدهام که فقط خودش را مجبور میکند درس بخواند و از درس به اخبار و از اخبار به درس کوچ میکند و در این مهاجرت اجباری روحش از درون تهی و تهیتر میشود و نمیداند با آیندهی خود قرار است چه کند.
میدانم این احساس سوگ نام دارد. ۴ ماه پیش زمانی که آخرین رشتههای اتصال عاطفی و ذهنیام به او را میبریدم و هفتههای پس از آن دلشکستگی نیز چنین حسی داشتم. غمگین بودم و دلم میخواست غمگین بمانم. دلم نمیخواست تلاشی برای بهبود حالم کنم. دلم نمیخواست رد شوم و غم را و او را سرکوب کنم. حالا هم دلم نمیخواهد. نمیخواهم از این غم عظیم و وحشتناک و همگانی رد شوم و به زندگی ادامه بدهم طوری که انگار هیچ نشده است.
همکلاسیام امروز در دانشگاه تا نگاهش به من افتاد پرسید چرا همیشه غمگین هستم. یادم به این افتاد که در شرایط جنگی او همچنان مثل همیشه درس میخواند و پیگیر جزوهها بود. و در مکالمهی پیامکیمان پس از اتصال اساماس نیز گفت که حالش عالی است. نمیخواهم قضاوتی کنم (قضاوت میکنم ولی نمیخواهم بیانش کنم) منتها همچنان به آخرین مکالمهمان با الف و اینکه به او گفتم که در این شرایط عقب ماندن از زندگی عادی طبیعیترین چیز دنیاست و بابتش حق دارد، اعتقاد دارم.
دیروز که میم پیام داد و باهم راجع به موضوعات همیشگیِ گذشته غر زدیم و خندیدیم، تازه بعدش حس کردم دارد راه نفسم باز میشود. تا قبلش نمیدانستم که انقدر روی سینهام سنگین است. شاید هم میدانستم ولی به آن عادت کرده بودم و یادم رفته بود که زندگی بدون این بار چه حسی دارد. حس کردم که تکههایی از زندگی گذشتهام هنوز جریان دارند و دیگرانی نیز هستند که میتوانند شوخی کنند و به شوخیهایم بخندند. هرچند که خود شوخیها تلخ و برخاسته از رنج باشند.
احساس میکنم که یکجورهایی از آرامش گریزان شدهام و به استرس اعتیاد پیدا کردهام. انگار اگر دائماً تحت فشار فکری باشم، چیزی تغییر میکند یا حداقل من در حالت آمادهباش میمانم. آمادهباش برای چه؟ نمیدانم. به همین خاطر این روزها حتی اگر اخبار را دنبال نکنم، در اوقات فراغت سریال Alice in borderland را به پیشنهاد دوستانم میبینم. ایدهاش حول آخرالزمان، مرگ، زندگی و ترجیح خود بر دیگری یا دیگری بر خود میگردد و سطح هیجان و استرس و خشونت بالایی دارد. گرچه در ظاهر داستان در جهانی خیالی سپری میشود ولی در بطنش بیشباهت به زندگی واقعی نیست.
پ.ن: اگر دوست داشتید در کامنتها صحبت کنیم (: