
میراثِ پاریس، تقدیرِ تهران؟؛ واکاوی عبرتهای انقلاب فرانسه برای نخبگان و جامعه ایرانی
آزاده مدنی
تاریخ، آزمایشگاهی است که هزینه آزمایشهای آن را نسلها با خون و رنج پرداختهاند. در میان تمام تحولات مدرن، انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه نه یک واقعه محلی، که «نقشه ژنتیکی» بسیاری از تغییرات پس از خود، از جمله انقلاب ۵۷ ایران است. اما چرا مطالعه این شباهتها برای انسانِ ایرانی در میانه بحرانهای فعلی و سایه سنگین بدبینیهای نهادی، یک ضرورت حیاتی است؟ پاسخ در یک واژه نهفته است: «تصلب».
تراژدی انقلاب فرانسه در چهره «ماکسیمیلیان روبسپیر» متبلور شد؛ حقوقدانی که به «فسادناپذیر» مشهور بود و ابتدا با شعار لغو اعدام و دفاع از حقوق فرودستان پا به میدان گذاشت. روبسپیر نمونه اعلای نخبگانی است که در میانه بحران، «فضیلت» را با «خشونت» پیوند میزنند. او معتقد بود برای استقرار جمهوریِ فضیلت، باید تمام «ناخالصیها» را زدود. او با ایجاد «کمیته سلامت عمومی»، سازوکاری را بنا کرد که در آن هرگونه زاویه داشتن با روایتِ رسمی انقلاب، به معنای خیانت تلقی میشد. تراژدی روبسپیر آنجا به اوج رسید که او مرز میان «رقیب سیاسی» و «دشمنِ خونی» را از میان برد. او حتی دوستان نزدیک و همسنگران سابق خود مانند «دانتون» را به مسلخ فرستاد، تنها به این دلیل که آنها معتقد بودند زمانِ پایان دادن به ترور و بازگشت به قانون فرا رسیده است. در نهایت، همان سیستمی که روبسپیر برای حذف رقبا ساخته بود، خودِ او را نیز بلعید؛ او در حالی زیر تیغ گیوتین رفت که حتی فرصت نیافت در برابر کنوانسیون از خود دفاع کند.
این دقیقاً همان نقطهای است که انقلاب ۵۷ با تجربه فرانسه تلاقی میکند. در هر دو واقعه، ما با یک «ائتلاف بزرگ اولیه» مواجهیم که نخبگانِ متضاد را زیر یک سقف جمع میکند. در ایران نیز مانند فرانسه، نخبگان حکومتی که دیر زمانی بدنه اصلی ساختار بودند، در لحظه بحران دچار انشقاق شدند؛ عدهای به موج تغییر پیوستند و عدهای در برابر آن ایستادند. اما مسئله اصلی، فردای پیروزی بود. همانگونه که در پاریس، «ژاکوبنهای» تندرو توانستند نخبگانِ میانهرو (ژیروندنها) را از صحنه خارج کنند، در ایرانِ پس از ۵۷ نیز (البته نه به سرعت، خشونت و شدت پاریس)، مکانیسم «خالصسازی» بهتدریج دایره همراهان اولیه را تنگ و تنگتر کرد. حذف نخبگانی که میتوانستند پل ارتباطی میان سنت و مدرنیته، یا ایران و جهان باشند، میراثی از بدبینی را بر جای گذاشت که اثرات آن تا به امروز در ساختار سیاسی کشور هویداست.
عبرت بزرگ برای ایرانِ امروز، درکِ خطرِ «خلاءِ نهادی» و «دوقطبیسازی حذفی» است. در فضای ملتهب کنونی که میان اقشار مختلف مردم و نهادهای حاکمیتی شکافی عمیق ایجاد شده، بازخوانی سرنوشت نخبگانِ فرانسوی نشان میدهد که وقتی گفتگو میان جناحهای مختلف نخبگان (اعم از حکومتی، اپوزیسیون و روشنفکران) قطع شود، «رادیکالیسم» تنها برنده میدان خواهد بود. بدبینی شدیدی که امروز در جامعه حس میشود، محصول همین فرآیند طولانیِ «دیگریسازی» است.
درس اول برای ما این است: هر مسیری که به «حذف سیستماتیکِ تنوع فکری» ختم شود، ناگزیر به بازتولیدِ استبداد یا هرجومرج منجر خواهد شد. اگر نخبگانِ امروز ایران، چه در بدنه حاکمیت و چه در میان نیروهای تحولخواه، نتوانند بر سر یک «میثاق ملی برای بقا» توافق کنند، خطر تکرارِ چرخه خشونتِ روبسپیرگونه بسیار جدی است. در فرانسه، تنها زمانی آرامش بازگشت که نخبگان فهمیدند «امنیت برای همه» بر «عدالت برای خودیها» ارجحیت دارد.
درس دوم، ضرورتِ «نهادسازی» به جای «شخصگرایی» است. انقلاب فرانسه به ناپلئون ختم شد و بسیاری از آرمانهای اولیه را در چکمههای نظامیگری دفن کرد. ایرانِ امروز برای عبور از بنبستِ مشروعیت و مدیریتِ خشمِ انباشته، بیش از هر چیز به احیای نهادهای میانجی نیاز دارد. نخبگان باید بدانند که در صورت فروپاشیِ کاملِ امکانِ گفتگو، اولین قربانیان همان کسانی خواهند بود که تصور میکنند با حذف دیگران، جایگاه خود را تثبیت کردهاند.
در نهایت، انقلاب فرانسه به ما میآموزد که «تغییر» لزوماً به معنای «بهبود» نیست، مگر آنکه با خردِ جمعی و پذیرشِ حقِ حیاتِ سیاسی برای مخالف همراه باشد. جامعه ایرانی در سال ۱۴۰۵ در برابر یک آزمون بزرگ قرار دارد: آیا از گیوتینِ تاریخ درس میگیرد یا اجازه میدهد بدبینیها و کینههای انباشته، بار دیگر فرزندانِ مستعدِ این آب و خاک را در مسلخِ سیاست قربانی کند؟ تاریخ به کسی پاداش نمیدهد، مگر به آنها که از تکرارِ اشتباهاتِ گذشتگان اجتناب کنند.