آزاده مدنی

جنگ فقط انسانها را نمیکشد؛ گاهی توانایی ما برای تشخیص رنج انسان را نیز از بین میبرد. خطرناکترین لحظه شاید آن نباشد که نخستین گلوله شلیک میشود، بلکه زمانی است که مرگ غیرنظامیان دیگر ما را تکان نمیدهد؛ مگر آنکه «از طرف ما» باشند. از همان لحظه، بحران فقط یک بحران نظامی یا سیاسی نیست؛ به بحران اخلاقی تبدیل شده است.
در سال ۱۹۶۷، همزمان با اوج جنگ ویتنام، برتراند راسل و ژان پل سارتر نهادی را بنیان گذاشتند که بعدها به «دادگاه راسل» مشهور شد. این دادگاه، یک مرجع رسمی حقوقی نبود و قدرت صدور حکم اجرایی نداشت. هدف آن نیز جایگزین شدن با دادگاههای بینالمللی نبود.
دلیل تشکیل آن ساده اما عمیق بود: بسیاری از روشنفکران معتقد بودند نهادهای رسمی، به دلیل ملاحظات قدرت و سیاست، قادر یا مایل به بررسی مستقل اتهامهای مربوط به جنایتهای جنگی در ویتنام نیستند. بنابراین دادگاه راسل کوشید دستکم یک چیز را زنده نگه دارد: امکان قضاوت اخلاقی.
اما دغدغه سارتر از اثبات یا رد یک اتهام فراتر میرفت. پرسش او این بود که جنگ، با وجدان انسان چه میکند؟
از نگاه سارتر، بزرگترین خطر جنگ فقط افزایش خشونت نیست؛ بلکه عادی شدن خشونت است.
وقتی بمبارانها تکرار میشوند، وقتی آمار کشتهها هر روز روی صفحه اخبار ظاهر میشود و وقتی هر طرف، تنها روایت خود را بازگو میکند، مرگ انسانها آرامآرام از یک فاجعه اخلاقی به یک عدد تبدیل میشود. واژههایی مانند «خسارت جانبی» یا «ضرورت نظامی» گاه فاصلهای میان تصمیمهای سیاسی و رنج واقعی انسانها ایجاد میکنند.
در چنین فضایی، وجدان نیز به تدریج بیحس میشود.
پس از رخدادهای خونین ۱۸ و ۱۹ دی و جنگ ۴۰ روزه، فضای عمومی جامعه بیش از گذشته دچار قطبیشدن شده است. فارغ از اینکه هر فرد چه تحلیل یا موضع سیاسی دارد، یک خطر مشترک همه ما را تهدید میکند.
در جامعه قطبی، قربانیان دیگر فقط «قربانی» نیستند.
آنها به «قربانیان ما» و «قربانیان آنها» تقسیم میشوند.
در چنین وضعیتی، رنج انسانها به سرمایهای برای جنگ روایتها تبدیل میشود. هر طرف، درد انسانهایی را برجسته میکند که روایت خودش را تقویت میکنند و نسبت به رنج دیگران سکوت یا بیاعتنایی نشان میدهد. رنج مردم، به جای آنکه ما را به هم نزدیک کند، مصادره میشود و به ابزاری برای مشروعیتبخشی سیاسی بدل میگردد.
این دقیقاً همان لحظهای است که بحران اخلاقی آغاز میشود.
زیرا اخلاق، از همان نقطهای فرو میریزد که ارزش جان انسان، وابسته به هویت، پرچم، مذهب، ملیت یا اردوگاه سیاسی او شود.
جامعهای که درگیر بحران است، بیش از هر زمان دیگری در معرض وسوسه قطبی شدن قرار دارد.
در چنین فضایی، هر نقدی به «طرف خودی» خیانت تلقی میشود و هر همدردی با قربانیان «طرف مقابل» نشانه همراهی با دشمن. اما اگر اخلاق تنها زمانی فعال شود که قربانی با ما همهویت باشد، دیگر اخلاق نیست؛ نوعی وفاداری قبیلهای است.
درس مهم دادگاه راسل همین بود: دفاع از کرامت انسان نباید تابع مرزهای سیاسی باشد. اگر وجدان انسان فقط برای برخی قربانیان بیدار شود، دیر یا زود برای همه قربانیان به خواب خواهد رفت.
شاید بزرگترین هشدار سارتر این باشد که جنگ، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، میتواند توانایی ما را برای داوری اخلاقی و همدلی با انسان دیگر نابود کند.
اگر روزی برسد که مرگ غیرنظامیان برایمان به آماری عادی تبدیل شود، یا رنج مردم را فقط تا جایی ببینیم که به روایت سیاسی ما خدمت میکند، آن روز شاید جنگ، حتی اگر در میدان پایان یافته باشد، در وجدان ما هنوز ادامه دارد.
شاید امروز، مهمترین پرسش این نباشد که حق با کدام طرف است.
پرسش دشوارتر این است:
آیا هنوز میتوانیم پیش از آنکه انسانها را به دو اردوگاه تقسیم کنیم، آنها را انسان ببینیم؟