تربیت فرزند

مهمانی به منزل ما آمده بود. پسر بچه ای ۹ ساله با تبلت گران قیمت و لباس های آنچنانی و هندزفری ۵۰۰هزار تومانی(به گفته خودشان)

پسر ۱۳ساله من که هنوز تبلت و موبایل ندارد و با پول ماهانه اندک خود، کم کم پس انداز کرده و هندزفری ارزانترین به نسبت آن هندزفری خریده بود، کمی با تعجب آمیخته با حسرت آن پسرک را نگاه کرد.

پس از رفتن مهمان ها بی مقدمه شروع کرد به قیمت گذاری روی وسایل آن پسرک معصوم.

به او گفتم: بابت کارنامه های عالی ات جایزه چی گرفتی؟

گفت: پاستیل یا دنت شکلاتی.

گفتم:عیدی میکروسکوپ گرفتی خوشحال شدی یا نه؟

گفت:خیلی زیاد

گفتم:تو تا سی سالگی هنوز مواردی وجود دارند که هیجان زده ات بکنند اما آن طفل معصوم چه؟ هر آن چه فکرش، را بکند دارد، اراده کند خواهد داشت. هم سن تو بشود حتما لپ تاپ میخواد و حالا فکر کن دانشگاه قبول شود چه هدیه ای میخواهد که هیجان انگیز باشد برایش؟؟

چند لحظه با خواهرش همدیگر را نگاه کردند و گفتند لابد ماشین، شاید هم خونه، ویلا هم خوبه هاااا...

و شروع کردند به خندیدن.

هر دو مرا بغل کرده و بوسیدند و گفتند:ممنون که با ما طوری رفتار میکنی که زندگی زود قشنگی هاشو از دست نده برامون.

با گفتگویی دوستانه، چشمان حسرت زده پسرم را به چشمانی پر شوق و ذوق تبدیل کردم که باعث شد برای نداشته هایش شاکر باشد.

چقدر لذت بخش بود.