او و بوعلی، کسانی که با آنها در این راه هم مسیر میشویم. بوی سدر و بابونه مشاممان را پر میکند و شوری و سرخی خون دهنمان را مزهدار میکنند.
او چشمهایش را از دست داده است. ما او را نمیشناسیم، دختری با چشمهای نابینا که دنیا را میبوید و با زبانش، دنیا را زندگی میکند.
ما اسمش را نمیدانیم، اما او را میشناسیم. آنقدر که گاهی کنار او نمیدانیم بیدار هستیم یا هنوز خوابیم.
میگفتم، او چشمهایش را از دست داده است. پدر رهایش کرده و پیش مادرش زندگی میکند و تا یک زمانی از این زندگی راضی بوده، اما امان از وقتی که میفهمد دنیای بزرگتری وجود دارد که او آنجا آنقدر کوچک است که انگار نامرئی است و وجود ندارد. آنجا فرو میریزد، از درد پنهان به خودش میپیچد و ناگهان...
در تمام خطهای کتاب آثاری از طبیب بزرگ ما، بوعلی سینا و بوف کور از نویسنده نامدار ما، صادق هدایت دیده میشود. وهم و سرما صفحات کتاب را پر کرده است، خط به خط کتاب بوی گیاهان دارویی میدهد.
یک توصیه دوستانه: کسانی که روحیه حساسی دارند سراغ این رمان نروند. اما اگر صفحه اول را باز کردید، منتظر چیزی باشید که در نهایت، ذهنتان را دچار آشوب کند.