عبور از بین راهی ها؛ از تو

نامه به دوست قدیمی ام

سلام عزیزمن.

میخواستم حالت را بپرسم گفتم چه بهتر که برایت بیشتر بنویسم. شاید تو هم دلتنگ من باشی. حرف زدن دلتنگی را برطرف میکند. تو هم به محض گرفتن این نامه برایم بنویس! کلام تو مرا خوش حال می کند.


در کلاس های داستان نویسی، خدمتت عرض کرده ام که میروم، همیشه حرف از آشنایی زدایی از اتفاقات است. یک مثال جالبی میزند استاد عزیزم، میگوید کسی که برای اولین بار به ساحل دریا می رسد همه چیز از آب و هوا و ساحل و آدم ها برایش جالب است. برای همه چیز حساسیت دارد و اتفاقات در ذهنش عجیب می نشینند. اما اگر همین آدم را چند سال در همان حوالی ساحل نگه داری ، دیگر آن ساحل برایش چیز دندانگیری ندارد. توجهی چندان به آب و ساحل و وسعت دریا نمیکند. همه چیز برایش تکرار مکررات است. پس این آدم را اگر به ساحل ببری هم قرار نیست چیزی درون او تکان بخورد.

حالا همین را بگذار جای داستان نوشتن. این زندگی همین ساحل دریاست و خواننده همان کسی است که باید او را ببری تا ساحل را ببیند. حال اینکه به او مناظری را نشان بدهی که برای بار اول است که میبیند تا چیزی در او بجنبد، او را تکان دهد و برایش جذاب باشد این ساحل. این کار همان آشنایی زدایی از اتفاقات است. کاری که مثلا خالد حسینی با مسائل افغانستان میکند یا ریموند کارور با بیماری یک بچه و مرگ او.

راستی برایت بگویم از کارور چند داستان خواندم و از از برنارد مالامود. داستان هایی که همین زندگی روزمره ی آدم مدرن است همین پول درآوردن ها بدبختی ها پدرسوختگی ها. اما جایی مالامود داستان را چنان پیچشی میدهد که تو کیف میکنی از خواندن داستان و همینشینی با او.

خلاصه خواستم برایت بگویم دارم یکی یکی از خاطراتم آشنازدایی میکنم. آنها را از هرچیزی که نمیخواهم خالی میکنم و به جایش خاطرات جدید میسازم. با مکان ها با پاساژها با بین راهی ها. با هرآن چیزی که روزی معنای دیگری برایم داشت اما حالا خالی و تهی است. من چیز جدیدی جایش میگذارم که البته شاید این جمله هم اشتباه باشد . چون چیزی را جای قبلی نمیگذارم. اصلا خاطره جدیدی میسازم. آدم جدیدی میشوم.

این ها را گفتم که بدانی این بار که من را ببینی یک آدم زیر و رو شده ی سرکش بی رحم بااحساس که میخواهد تا ته آن ساحل را برود ، را میبینی. جا نخوری. حتی نگویی تو دیگر آن آدم سابق نیستی. بله من دیگر آن "دیگری" نیستم.

من خودِ خودم هستم.

دوستت دارم و قلبم برایت تنگ است.

پانزدهم مهرماه ۱۴۰۱